۱۰ پاسخ

میگفتی بابا نباشه ام‌من هستم
نباید بترسی باباشم بیاد من باباشپ میزنم
منم شوهرم تند تند میره ماموریت. میفهمم چقدر سخته و واسه بچه ها سخت تر

چ حس سختی ، ادم میمونه چی بگه، و اینکه بچها متوجه چه چیزایین

منم۳تا بچه دارم شوهرمم هفته ایی یه شل خونست کلا یعنی۷شب میاد۶ صبح میره اصلا نمیبینیمش

میگفتی من باباشو میزنم ..پدرش پیشتر نمیشه خونه بمونه؟

براش کتاب های مرتبط بخون که فکرش ازاد بشه

باید بهش بگی نترس عزیزم من هستم باباهم هروقت لازم باشه خودشو میرسونه پیشت ومواظبت هست نگران نباش عزیزم
حالا پسر من تا یه چیزی میشه کاری به باباش نداره از من میخواد ازش دفاع کنم 🤣

الهی ک خدا پدرش رو واستون حفظ کنه ؛من و داداشم وقتی مامانم طلاق گرفت خیلی حس بی کسی داشتیم بخصوص داداشم خیلی گوشه گیر شد و همه بهش زور میگفتن هنوزم اون حس رو داره بااینکه بزرگ شده خیلی ساده و سر ب زیره چون پدری بالا سرمون نبود الان یاد اون موقع ها افتادم اشکم در اومد

الهیییییی پسرک نازم
عیبی نداره خاله
مامان که هست اون همه رووووو دعوا میکنه
هرکی ام بابارو دعوا کنه اوناروهم دعوا میکنه
نترس کوچولو

آخی من واسه دلش غش باهاش خیلی حرف بزن

عزیز دل من
منم شرایطم همینه
ولی چه میشه کرد
تا میتونی ببرش بیرون تو جمع تشویقش کن

سوال های مرتبط

مامان تیام🪽🌈🧿 مامان تیام🪽🌈🧿 ۳ سالگی
ربه از پستونک گرفتن تیام بگم 😣🥴
من شنبه۱۹ام عمل بینی داشتم چون مامانم ‌شوهرم همراهم میخواستن بیان تیام سپردم ب عمش ک خدایی هم مهربونه هم دخترش با تیام بازی میکنه تیام اونجارو دوس داره بعد عملم ک تموم شد اومدیم خواهرشوهرم گفت بذار بمونه نگهش دارم چندروز منم تاجرات تیام نذاشته بودم شب پیش کسی دیگ مامانمو شوهرم گفتن جای بدی نیس ک بذار بمونه خونشونم با ما ده دقیقه با ماشین فاصلس خلاصه تیام موند و خواهرشوهرم ب این پستونک نداده بود چون سرگرم بازی بوده ب من گفت شب اول یکم بی قراری کرده ‌برقاتون خاموش کردم و یکم سرگرمی کردم خوابیده توی روز هم اصلا نمیخواسته خونه خودمونم بود توی روز پستونک خیلی چی بشه کم میگرفت ولی موقه خواب چ‌طهر ‌شب باید میخورد خلاصه ک تو این چندروز از تیام گرفت و خودم چنددفه از تیام اومدم بگیرم تب کرد قهر کرد نمیخوابید شوهرم میگفت دوباره بهش بده گناه داره ک میدادم هفته ای یه دونه هم پاره می‌کرد میخریدیم 🥴
از ی جهت خیلی ناراحت بودم گفتم تو این موقعیت چرا بچ منو از خودش از پستونک گرفته اون الان منو کمبود داره باید من بهش محبت کنم ک آروم شه شاید ضربه محکمی بخوره باشعورم خیلی بحث داشتیم شوهرمم میگف حق باتوعه ولی عب نداره از خدات باشه سختیش برای اون شد گرفت راحت شدیم تیامم بعدشه روز اومد خونه دیدم عصبی شده😞😥 منم گچ و کبودی بود صورتم سمتم نمیومد دوباره مجبور شدیم فرستادیم اونجا با دخترش دوباره دوروز بازی کنه سرگرم شه ک خواهرشوهرم میگفت اینجا خیلی خوب سرگرمه شاید بلد نیستی و بچت بهونش تشنگیشه و گرمایی منم میگفتم خب مک میشه مادری بچ خودشو بلد نباشه ☹️😏(بقیه تو کامنت
فرزندپروری دورهمی
فرزندپروری دورهمی
فرزندپروری دورهمی
فرزندپروری دورهمی
فرزندپروری دورهمی)
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان تیام مامان تیام ۲ سالگی
مامانا میگم بعد چند هفته آبجیم مارو دعوت کرد خونشون دخترش غروب اومد تیام برد خونشون گفتم بدونه من نمیمونه ولی رفت موند هیچ اذیت نکرده بود.
شب منو شوهرم رفتیم خونشون آبجیم سه تا دختر داره یکش بزرگه دوتاش کوچیک ک ۷سال ۱۱سال هستن اینا همیشه میرن کوچه بازی میکنن حتئ شبا .دیشب رفتن تیام بدو بدو رفت دنبالشون شوهرم نزاشت گفت دست نمیده گوش نمیکنه یه وقت ماشین نزنه تیام گریه میکرد ک نگو منم ظرفارو میشستم .آبجیم میگه چرا نمیزاری به دختر بزرگش گفت ببرش بیرون بده دست بچهدها یعنی حرف شوهر منو هیچ میدونه یعنی باباش نیس ک میگه خطرناکه شوهرم خیلی ناراحت شد ک از الان وقتی به ب تیام میگه ن بعد یکی میگه عیبی نداره این دیگ به ما گوش نمیکنه . آخرم شوهرم رفت گوشیشو جواب بده به تیام گفته بود تو پسر بدی هستی ک به من گوش نکردی منم بابات نیستم اینم گریه میکرد آبجیم قربون صدقش میرفت ک عیبی نداره برو بیرون ک دیگ نزاشتم . واسه شماهم پیش اومده اینجوری چکار کردین . من پشت شوهرم دراومدم ک اینا زبونشون دراز نشه.ابجیم تو همه چیز دهات میکنه حتئ خوردن بچه ک تو بلد نیستی به بچه غذا بدی فعلان من فقد گوش میدم کار خودمو میکنم ‌.ولی تیام خیلی به حرفشون گوش میکنه ایناهم فکر میکنن اختیار دارین.میدونم ک شوهرم خیلی تند رفته همیشه به شوهرم گوش میکرد هرچی میگفت .