۳ پاسخ

تو برنامه گهواره وقتی میزنی بچه دنیا اومد تاپیک قبلتو میزنه چهل هفتگی
منم۳۷هفتهزایمان کردم ولی الان زدهبرام هفته چهل درصورتیکه من اصن ب چهل هفته نرسیدم

ن عزیزم بیمارستان از روی ان تی میگن چند هفته ای از قد و وزن بچه تو اون هفته سن بارداری را میگن ولی ما و دکتر ها از روز پاکی بعد از آخرین پریودمون بارداری را حساب میکنیم

حالا من خودم اون موقع حساب میکردم میگفتم ۳۸ هفتم

سوال های مرتبط

مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
شوهرمو فرستادن دنبال تشکیل پرونده و مم تو دلم تمام فهشایی که بلد بودم نثار تمام دکترای اونجا میکردم
من حالم بد بود بچم‌میلرزید ولی اونا به فکر کاغذ بازی خودشون بودن
شوهرم اومد و گفتن باید ازمایش بگیریم ولی نباید مادرش بیاد بردنش تو اتاقی دست و پاهاشو سوراخ سوراخ کردن من رفتم تو بچم کبود شده بود انقد جیغ زده بود منم گریه میکردم منو کردن بیرون میگفتن مادرش بیادتوازش نمیگیریم😭😭😭
کف بیمارستان نشسته بودم و مادرم هی گریه میکردم و دلداریم میداد ولی من فقط صدای جیغ بچم تو گوشم بود
بچه ای که تو پرقودبزرگش کرده بودم الان تمام دست و پاهاشودسوراخ سوراخ میکردن
بهش انژکت وصل کردن یه میله ای که مال اکسیژنه دادن و گفتن بگیرین جلوی دماغش تا اکسیژنش کم نشه
بچمم وحشتناک گریه میکرد به هیچ صراتی مستقیم نبود اخرش سرمو گفتیم در بیارن تا اول اروم بگیره
پدرم اومد بیمارستان با مادرم رفتن خونمون وسایلاشو بیارن قرار بود بستری بشه و من و شوهرم موندیم
بچم فقط جیغ میزد شوهرم رفت ازداروخانه براش پستونک خرید ولی فایده نداشت اخرش گرفتش بغل و انقد چرخوندش تو بیمارستان تا اروم گرفت منم هی دنبالشون بودم لرزش تموم شده بود
نمیتونستم سرپا وایسم هی مینشستم کف بیمارستان کل بیمارستان مارونگاه میکردن
پرستارع اومد ماروفرستاد طبقه ی بالا برای بستری
رفتیم بالا و دیدم سردر اتاقش زده بخش مغز و اعصاب😭😭😭
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۱)
من زایمانم طبیعی بود خیلیا راهنماییم کرده بودن و من با کلی تحقیق طبیعی رو انتخاب کردم.
قرار بود ۳۰ مهر زایمان کنم همه چیزو آماده کرده بودم روزای خیلی سختی بود ماه آخر خیلیم تنبل شده بودم🤦🏻‍♀️
۲۵ مهر بود با شوهرم رفتیم بیرون واسه شام خیلی بهم خوش گذشت ساعت ۱ شب بود برگشتیم خونه من ورم کرده بودم کمرم انگار شکسته بود خیلی درد میکرد خلاصه اومدیم خونه و من یهویی زرنگ شدم پاشدم یه کم خونه رو تر تمیز کردم شوهرمم هرچی میگفت بزار فردا میگفتم نه من الان حس کار کردن دارم یه یک ساعت و نیمی گیر بودم نزدیک ۳ بود دیگه رفتیم بخوابیم و خوابیدیم صبح ساعت ۶ از درد زیر دلم بیدار شدم خیلی بد درد داشت و تیر میکشید اونقدری که ناله میکردم، شوهرم خیلی میترسید این ماه های آخر من میگفتم آخ میگفت داره دنیا میاد😅خلاصه بدون صبحونه شوهرم منو برد بیمارستان معاینه کردن گفتن الان اصلا موقع زایمانت نیس برو تاریخی که بهت دادن بیا این دردا طبیعیه برگشتیم خونه دیدم اصلا نمیتونم تحمل کنم شوهرم زنگ زد مادرشوهرم اومد شکممو یه کم ماساژ داد با روغن زیتون یه کمی بهتر شدم اما همش درد داشتم ظهر شد دراز کشیده بودم یهو دیدم دارم خیس میشم پاشدم رفتم دستشویی دیدم کیسه آبم پاره شده اومدم با ترس گفتم به شوهرم و مادرشوهرم من دردم زیاد نبود قابل تحمل بود برام شوهرم با ترس و استرس یکی بود عین چی دور خودش میچرخید نمیدونست باید چیکار کنه وسایلای لازمو برداشتیم و رفتیم بیمارستان.

(بقیشو تاپیک بعد میزارم)❤️
مامان آقا امید مامان آقا امید ۱۱ ماهگی
مریض بودم رفتم یه سرم زدم
چقدر آدم دیدم با دست گل می رفتن بخش زایمان
چه باباهای که دسته گل بزرگ و تزئینات بادکنک و عروسک داشتن و کلی خورا‌کی و آبمیوه دستشون که برم پیش خانومشون
برای من یه عقده بزرگ شده
اینکه حتی نخواست منو بیمارستان ببره
رفتم جلو مغازه شروع زایمان که ببر منو بیمارستان زنگ زد به مامانش کسب تکلیف ، یهو دیدم ماشین پلیس اومد که خانوم شما مزاحمت ایجاد کردی
من با شکم ۴۱ هفته
یا آبمیوه نیاورد برام ولی با مامانش اومده بودن بچه ببرن از بیمارستان به زور
کل بارداری یارانه منو میگرف ولی نمی‌گفت یه چیز براش بخرم بفرستم خونه باباش، مت اختلاف داریم ولی بچه منم هس
قرص هاشو بخرم هزینه های دکتر بدن
حتی پول بیمارستان نداد
یه هفته بعد زایمان دادگاه داشتیم جوری داد میزد سرم که قاضی گفت به خاطر بدنیا آوردن بچه تو عمل کرده جانی و قاتل نگرفتی که اینجوری رفتار میکنی اون یه زنه
نمیدونم چرا دارم اینجا میگم
ولی این فکرا داره خفه م میکنه
باباش بیمارستان بود من هیچی کم نزاشتم نامزد بودم ولی از بابام پول گرفتم چند بار میوه و آبمیوه خریدم
بیمارستان چند ساعت پیشش همراه موندم
خونه مادرشوهرم تمیز کردم گفتم درگیرند نمیتونن
چرا اینا اینجوری رفتار کردن با من
چرا تقاص پس نمیدن