مریض بودم رفتم یه سرم زدم
چقدر آدم دیدم با دست گل می رفتن بخش زایمان
چه باباهای که دسته گل بزرگ و تزئینات بادکنک و عروسک داشتن و کلی خورا‌کی و آبمیوه دستشون که برم پیش خانومشون
برای من یه عقده بزرگ شده
اینکه حتی نخواست منو بیمارستان ببره
رفتم جلو مغازه شروع زایمان که ببر منو بیمارستان زنگ زد به مامانش کسب تکلیف ، یهو دیدم ماشین پلیس اومد که خانوم شما مزاحمت ایجاد کردی
من با شکم ۴۱ هفته
یا آبمیوه نیاورد برام ولی با مامانش اومده بودن بچه ببرن از بیمارستان به زور
کل بارداری یارانه منو میگرف ولی نمی‌گفت یه چیز براش بخرم بفرستم خونه باباش، مت اختلاف داریم ولی بچه منم هس
قرص هاشو بخرم هزینه های دکتر بدن
حتی پول بیمارستان نداد
یه هفته بعد زایمان دادگاه داشتیم جوری داد میزد سرم که قاضی گفت به خاطر بدنیا آوردن بچه تو عمل کرده جانی و قاتل نگرفتی که اینجوری رفتار میکنی اون یه زنه
نمیدونم چرا دارم اینجا میگم
ولی این فکرا داره خفه م میکنه
باباش بیمارستان بود من هیچی کم نزاشتم نامزد بودم ولی از بابام پول گرفتم چند بار میوه و آبمیوه خریدم
بیمارستان چند ساعت پیشش همراه موندم
خونه مادرشوهرم تمیز کردم گفتم درگیرند نمیتونن
چرا اینا اینجوری رفتار کردن با من
چرا تقاص پس نمیدن

تصویر
۱۶ پاسخ

این متنو بخون🥲

تصویر

به چی فک میکنی دختر، من و جاریم با هم، هم زمان توی یه بیمارستان زایمان کردیم، توی یه اتاق بودیم، شوهر جاریم یا همون برادر شوهرم اومد با یه دسته گل بزرگ اول پیشونی خانومش رو بوس کرد بعد رفت سمت نی نیش، شوهر من اومد با یه دسته گل کوچولو نه سلام نه علیک سریع رفت سراغ نی نی، کل جمعی که اونجا بودن بهشون ثابت شد تحصیلات به درد نمیخوره و فهمیدن شوهرم چه موجودیه، با اینکه دکترای عمران داره و مدیر یه پروژه عظیمه ولی قد یه گنجشگ برای زنش شعور نداره، ظاهر زندگیم اطرافیان رو دق مرگ کرده ولی از تو که نگاه کنی دلم خون شده، تو بهترین کار رو کردی همون اول جدا شدی من الان چندین ساله دارم میسوزمو میسازم فقط به خاطر بچه هام چون پدرم میگفت به یه شرط جدا میشی که بچه ات متظورم بچه اولمه با خوذت نیاری، منم به خاطر ترس از دست دادن جگر گوشم هیچ وقت حاضر به طلاق نشدم، برو شکر به جا بیار به خاطر پدرت که تگیه گاه این روزاته

ببین میدونم شرایط سختی بوده. اون طرف که شعور نداشته .
اما خودخوری نکن. نشخوار فکری نداشته باش.
این بیشتر نابودت میکنه
روی خودت و زندگیت انرژی بزار.
هنوز جوونی. زندگیتو بکن.
و اینو از من داشته باش هیچ موقع منتظر کسی نباش که بیاد نجاتت بده و خوشبختت کنه.
خودت ناجی خودت باش.
خودتو و پسرتو خوشبخت کن.
اگه با این فکر بری جلو حالت خیلی زود خوب میشه

الهی قربوووونت برم. جیگرم آتیش میگیره اینارو میگی😔😔😔😔
ولی یه روزی برسه انقدددددررررر تو شاد باشی و اون درمونده که خودت دلت به حالش بسوزه. تو چند سال صبر کن. دیدم که میگم. هیچ ظلمی بی جواب نمی‌مونه . هیچ خوبی هم گم نمیشه. فقط زمان بگذره میبینی.

اگه بچت پیشته بهترین کار کردی جدا شدی از خدا میخوام بهترین آدم سر راهت قرار بده تا همه این سختی ها یادت بره و خوشبخت بشی
واسه ماهایی که مجبوریم بسوزیم دعا کن باز شما حداقل قیافشو نمیبینی ولی ما باید هر روز تحمل کنیم این آدمای بی ذات کثیفو

فراموشش کن جوری که انگار اصلاً تو زندگیت وجود نداشته، ذهنتو آزاد کن خودتو دوست داشته باش برای خودت جبران کن به خودت محبت کن ،خرید کن، دست بچه تو بگیر برو بچرخ کیف کن. توکل کن به خدا ازش کمک بخواه مطمعن باش برات جبران میکنه

ان شاالله از این به بعد زندگیت کلی قشنگ بشه و خدا همه سختیات رو برات جبران کنه

خدا برات جبران میکنه عزیزم 🥺❤️‍🩹

فدای سرت تو یه آدم قوی هستی ب این بی ارزش ااااا اصن فک نکن

مامان امید شیرزن تی سر فیدا خلایق هرچه لایق خدارو شکر خانواده ای داری که پشتت هستن و هواتو داری این یه نعمت بزرگه اونم شأن و شخصیت خانوادگی شو نشون داده ولی چیزها و افراد بی ارزش خودتو داغون نکن❤️
❤️❤️

بگردمت عزیزم چقدر سخته🥲🥲🥲

هووف چقدر دلگیر

ببخش فضولی میکنماا چندسال باهم بودین ؟؟
ای خدا لعنتش کنه جوری که فقط بگه خدایا غلط کردم توبه

گوووور باباشون عزیزممم
خودتو عشقه مردا آدم نیستن واقعا مثل بچه هستن الان شوهر من ۳۷سالشه ولی مثل پسر ۱۸ساله رفتار میکنه ک و ن لقشون

جداشدی ؟

الان جدا شدی؟

سوال های مرتبط

مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۱ ماهگی
پارت ۱۵



کلی گریه کردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.
گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.


دورهمی
مامان کوکوووو مامان کوکوووو ۱۴ ماهگی
بقیه داستانم
خب گذشت انومالی شد و من از ۱۵ هفته ویارم شرو شد اونم فقط موقع شام
انومالی رو به خاطر سریال شوهرم راه ۲ساعته رو یع ساعته اومد جنسیتو که مادرشوهرم زنگ زد انتی پرسید گفتم پسر هیچی نگف گف اره باش جترجخ دا به ترکی تبریک هم نگف
بعد همش میگف دکتر نرو سونو نرو همش واس سلفری میگف هیف اون ۶تومن به باد رف و همه جا میگف ها
میگف بچه هس دیگه مگه طلاس یا لعله فلانه همش دکتری .
برا یع ازمایش واس بهداشت که رایگان بود یع هفته باید التماس شوهرم میگردم و فک کنم تا ۴یا۵ماه منو برد دکتر ازمایش بقیش بابام حتی ازمایش قند
عید بود که مادرشوهرم دعوا انداخت که زنت چرا نیومد خونمو تمیز کنه و شوهرمم باهام دعوا میکرد
من از ۳۱هفته اینا حرکات جنین کم و زیاد میشد و بهداش میفرستاد ان اس تی اونم یع بار برد دیگه نبرد با بابام رفتم ۳۴هفته بودم بچم یع روز تکون نخورد گفتم ببر بیمارستان گف برو بابا تو هم یع بچه میزایی دیگه مگه چیه همش میگی بیمارستان من کار دارم ولی نداشت💔
رفتم خونه بابام شب با بابام رفتم ان اس تی همراه مامانم زنگ زد گف کجایی گفتم بیمارستان نمدونم غرورش خورده بود انگار زنگ زد بابام که شماره کارت بفرس پول بزنم یا خودم بیام الکی میدونس رایگانه در حالی که با دوستاش عشق و حال بود🥲
این بین کارگر داشتیم ماه اخر من و من ۴روز هفته صبحانه ناهار ۶نفرو میپختم دریغ از اینکه درک کنه حتی یع بار شریکش اومد غذا رو ببره گف فردا نپز من میارم 🙂ولی واس شوهرم مهم نبود
مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱۷ ماهگی
یاد یه خاطره‌ای افتادم که هرموقع یادم میاد هم خندم میگیره هم خجالت زده میشم🤣

روز دوم که دخترم به دنیا اومد و خونه بودم،به شدت پاهام ورم کرد مجبور شدیم بریم بیمارستان
و چون کسی هم نبود دخترمو نگه داره با خودمون بردیم
کارمون طول کشید مجبور شدم از داروخانه بیمارستان برای خودم از اون پوشک بزرگا بخرم که روزای اول زایمان همه استفاده کردیم
نوار بهداشتی که جوابگو نبود
تو همون بین من با پاهای ورمی و پوشک به دست و شوهری که یه بچه دو روزه تو بغلش با من می‌چرخید تا منو ببره اتاق چندتا دکتر مختلف
یهو یه دکتر خیلی جوون و تازه کار ما رو دید یه نگاه به بچه کرد گفت چند وقتشه؟گفتیم دو روز
یهو انگار که جن دیده باشه گفت :
واااای،پس اون چیه خریدی براش؟بنداز دور از اونا استفاده نمی‌کنن برا بچه دو روزه که!



هر چند وقت یه بار این خاطره‌هه یادم میاد حرصم می‌گیره دلم میخواد برم دکتره رو پیدا کنم بهش بگم واقعا چی دیدی تو من😐از غار که نیومدم😐




فرزند پروری
شیر خشک
مامان پارسا و مهرسام مامان پارسا و مهرسام ۲ سالگی
من سر زایمان دوم بشدت اذیت شدم ساعت 1بستری شدم 3 دردم شروع شد 9وده دقیقه زایمان کردم بخاطر معاینه وحشیانه دچار پارگی شدم تا بخیه بزنن و کارای بچه رو انجام بدن یه زنه افغانی آوردن که همین رسید بدون کوچیک ترین دردی حتی دادم نمیزد زایمان کرد
بچه هم 3500بود بخیه هم نخورده بود تا من رفتم بخش شده بود یازده و نیم چند دقیقه بعد من اونو آوردن شد هم تختی من بچه هم دختر بود منم چون خیلی جیغ زده بودم اصلا حال نداشتم هم بخیه هم دل‌درد داشتم بشدت مهرسامم که حسابی گریه میکرد تا خوابید منم خوابم برد که با صدای فوش پاشدم دیدم بچه زنه افغانی داره گریه میکنه اونم میگفت مرگ خفه شو حروم زاده خاک برسر قیافه زشتت کن زهرمار گرفته با بدبختی پاشدم رفتم بچه رو گرفتم ازش گفتم نعمت خدا رو چجور دلت میاد بگی سگ میگفت آخه من این سگه رو نمیخواستم دوتا بزرگ دارم یدونه هم یک سال نیمه ولی شوهرم راضی نشد بندازم الان بخاطر این حروم زاده باید 13 تومن پول بیمارستان بدم گفتم خوب بد نیست به جلوگیری هم فکر کنی
که الان با بچه به این ماهی اینجور رفتار نکنی واقعا یسری حیف اسم
آدم روشون گذاشت
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
شوهرمو فرستادن دنبال تشکیل پرونده و مم تو دلم تمام فهشایی که بلد بودم نثار تمام دکترای اونجا میکردم
من حالم بد بود بچم‌میلرزید ولی اونا به فکر کاغذ بازی خودشون بودن
شوهرم اومد و گفتن باید ازمایش بگیریم ولی نباید مادرش بیاد بردنش تو اتاقی دست و پاهاشو سوراخ سوراخ کردن من رفتم تو بچم کبود شده بود انقد جیغ زده بود منم گریه میکردم منو کردن بیرون میگفتن مادرش بیادتوازش نمیگیریم😭😭😭
کف بیمارستان نشسته بودم و مادرم هی گریه میکردم و دلداریم میداد ولی من فقط صدای جیغ بچم تو گوشم بود
بچه ای که تو پرقودبزرگش کرده بودم الان تمام دست و پاهاشودسوراخ سوراخ میکردن
بهش انژکت وصل کردن یه میله ای که مال اکسیژنه دادن و گفتن بگیرین جلوی دماغش تا اکسیژنش کم نشه
بچمم وحشتناک گریه میکرد به هیچ صراتی مستقیم نبود اخرش سرمو گفتیم در بیارن تا اول اروم بگیره
پدرم اومد بیمارستان با مادرم رفتن خونمون وسایلاشو بیارن قرار بود بستری بشه و من و شوهرم موندیم
بچم فقط جیغ میزد شوهرم رفت ازداروخانه براش پستونک خرید ولی فایده نداشت اخرش گرفتش بغل و انقد چرخوندش تو بیمارستان تا اروم گرفت منم هی دنبالشون بودم لرزش تموم شده بود
نمیتونستم سرپا وایسم هی مینشستم کف بیمارستان کل بیمارستان مارونگاه میکردن
پرستارع اومد ماروفرستاد طبقه ی بالا برای بستری
رفتیم بالا و دیدم سردر اتاقش زده بخش مغز و اعصاب😭😭😭
مامان آراد🤍😍 مامان آراد🤍😍 ۱۱ ماهگی
سلام صبح تون بخیر



من همیشه خداروشکر میکنم واسه آراد قشنگم واسع نعمتی که خدا بهم داده منو لایق مادر شدن کرده
ولی واقعااااا یه چند روزیه میگم برم پیش خدا لپشو ببوسم بهش بگم مرسی که یه پسر دسته گل بهم دادی مرسی که هوام داشتی
مرسی که بارداری پرخطری نداشتم همه چی‌ همون جوری عالیی پیش رفت مرسی که بچممم هیچ مشکلی نداشت
مرسی بابت خوشگل بودن پسرممم 🤭😁مرسی از اینکه منو بنده لایق دونستی یکم تو سختی قرارم دادی میدونم اونم حتما حکمتیه
مرسی که بهو این شانسو دادی که دست تنها تو شهر غریب تونستم از پس بچم بربیام همیشه با خودم میگفتم وای من نمیتونم از مامانم جدا شممم وای بقیه چجوری میرن وای چجوری بچه بزرگ‌ میکنن ولی سرنوشت یع جوری رقم خورد و خدا کاری‌کرد که من به خودم افتخار کنم شاید به نظر شما بگید که خب مگه چیه ؟ دیگ یه بچس بزرگ کردی خیلیا همینن ولی نهههه خواهرر دست تنها بودن از صبح تا شب با یه بچه سخته خیلی وقتا کم میارم ها ولی هیچوقت ناشکری نکردمم و ناشکری نمیکنممم من باید سجده شکر بخاطر سالم بودن .خندیدن . خوابیدن و..... بچم بع جا بیارممم

خدایا شکرتتتتت بخاطر نعمت قشنگت 🥹🥹♥️