۱۴ پاسخ

ب نظرم برو مرخصی بدون حقوق بگیر بزار شوهرت خودش ب فکر پول باشه ،پیش بچت باش گناه داره

اگه میتونی نرو
رسیدگی پدر با مادر زمین تا آسمون فرق داره پدرا اکثرا حوصله شون نمیکشه

نرو سرکار بچت کوچیکه هم از نظر احساسی ضربه میخوره هم کلی وزنش میاد پایین چون مردا اصلا عین خیالشون نیس...و کنارشم خودت خیلی ضربه روحی میخوری پس تو موظف نیستی بری سرکار تو یه مادری اگه خیلی تونست بجای تو مادری کنه اونوقت برو سرکار....با تشکر

من درخواست مرخصی بدون حقوق دادم ولی مدیر موافق نیست، همه ش میگم خدا کنه معحزه بسه و قبول کنه

میگم چطور تا الان تو مرخصی موندی ،دختر من بعد ده ماهگی رادین باید بره سرکار

اگه میتونی نرو
رسیدگی پدر با مادر زمین تا آسمون فرق داره پدرا اکثرا حوصله شون نمیکشه

من میخواستم برم سرکار بچمو بردم مهد عادت نکرد و مجبور شدم دیگه نرم البته پول مهد از حقوق یه ماه من بیشتره ،و من همچنان دارم میبرمش که عادت کنه این بچه (عادت نمیکنه مارو هم از کار انداخت ).

مرخصی بدون حقوق حداقل یکی دوماه که بتونی نیکراد رو به باباش بدون خودت و باباشو به نیکراد بدون خودت عادت بدی
بعد اگه اوکی شد برو
نشد تا آخر مرخصی بگیر
استرس میگیره نیکراد
البته عادت میکنه
ولی سخت بهش میگذره

برو اونجا بگو من شرایط اومدن ندارم به مدیر بگو گیر بده که بازنشسته کنن تو رو
بگو دوتا بچه دارم ....

به نظرم یه مدت کوتاه مرخصی بگیر وابستگی بچه کم کن بعد برو
چون اون ترس از دست دادن تو وجودش میمونه
کار میشه یه کاریش کرد ولی روحیه بچه مهمتره
میدونم سخته ولی تو از پسش بر میای
ما همه هر حالی که هستیم از بچگی اومده
ترس حسرت شادی غم امیدواری سختکوشی هرچی
برا همین به نظرمن ترس از دست دادن خیلی بد
بازم مادر بهتر میتونه برا بچه اش تصمیم بگیره
مطمئنم شماهم به فکربچه ها هستی که میری سرکار که در رفاه باشن پس بهترین تصمیم خودت میگیری عزیزم

شغلت چیه

یکم دیرعادتش دادی بهباباش. مادرشاغل بایدازبدوتولدعادت بده بابا وبچه روبه هم

من از چهار ماهگی دخترم رفتم سر کار و از یک سالگی شیفت ۲۴ ایستادم. شوهرت تا مجبور نشه بچه را نگه نمیداره. اگه ببینه نیستی دیگه نمیاد بگه نخورد. به نظرم بیشتر شوهرت را توی بچه داری دخیل کن

به نظر من بزار چند ماه هم بگذره بزرگ تر بشه یکم

سوال های مرتبط

مامان 💕دلوین💕 مامان 💕دلوین💕 ۲ سالگی
دخترم عاشق باباشه شوهرم هم عاشق دخترم و به شدت روش حساسه از وقتی از سر کار میاد از سر و کول هم بالا میرن تا نصف شب..از قب تا شب بچم گوشی من بدبخت دستشه شوهرم هم یه نکن بچه بهش نمیگه میگه بچس کوچیکه نمیفهمه اشتباهه این کار میگم خب ما باید بگیم که بفهمه ولی خودش شوهرم قشنگ میشینه دل سیر با ایکس باکس و گوشی بازی میکنه من یه دور گوشی رفتن تو دلم مونده...حالا اینا کاری ندارم من خب بعضی وقتا داد میزنم میگم نکن اشتباهه بچم انگار از من بدش میاد اصلاااا نمیاد پیشم وقتی باباش میبینه همش میره سمت اون اینقدر بهش بوس میده بغلش‌میکنه ولی به من فقط میزنه دخترم با بند پستونک محکم میزنه بهم انگار کمربند دستشه اینقدر درد میکنه و کبود میشم یکی ندونه فکر میکنه شوهرم بهم زده یا شبا موقع خواب اینقدر رو سینم و سرم پا میزاره فشار میده هرچی میگم نکن این کار اشتباهه میخنده فکر میکنه من دارم باهاش شوخی میکنم😑امشب اینقدر با بند پستونک بهم زد و درد کرد که نشستم کلی گریه کردم یعنی اینفدر از من متنفره؟من که کل جوونیم پای این بچه کذاشتم دکتر منع حاملگی بودم از خودم گذشتم تا این بچه به اینجا برسه یکم پول داشته باشم براش لباس یا اسباب بازی میخرم 😭😭😭
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان آوین خانوم🥹❤️ مامان آوین خانوم🥹❤️ ۱ سالگی
وای وسط اینهمه کار یهو یاد روزی افتادم ک فهمیدم باردارم 🙂 اخرای اردیبهشت بود....
بعد پریودیم خونریزی تموم نمیشد 13 روز بود تموم نمیشد رفتم نوبت سونو گرفتم گفتم شاید کیسته اینجوری شدم، شب هم نوبت سونو داشتم هم دکتر زنان هرچی منتظر موندم از مطب دکتر سونو بهم زنگ نزدن رفتم دکتر زنان گفت باید آزمایش بارداری بدی من کلی خندیدم بهش گفتم من پریودم آخه چ آزمایشی گفت تو حالا آزمایش بده، به شوهرم نگفتم، گفتم یه آزمایش نوشته فردا باید انجام بدم ساعت 3 قرار بود جوابش بیاد ناهارم نخوردم رفتم نشستم تو آزمایشگاه هیچکی نبود بعد از کلی انتظار خانومه ک اونجا بود اومد گفت شما عدد بتات خیلی بالاست باید دوباره آزمایشت رو چک کنیم باید صبر کنی گفتم یعنی چی بتا بالاست گفت مگه نمیدونستی بارداری؟!!!! گفتم چیییییی؟؟؟؟!! گفت بارداری 🙂من سه سال اقدام بودم و کلا بی خیال شده بودم، شووووکهههههه شدممممممم دست و پاهام داشت میلرزید از شوک خانومه رفت من نشستم گریه کردم کلی از شدت استرس و شوک 😬😢 شوهرمم همون موقع اومده بود دم در دنبالم نرفتم بیرون گفتم تا ببینمش اشکم در نیاد میفهمه گفتم صبر کن جواب آماده نیست، خلاصه ک جواب آماده شد فوری رفتم نشون دکتر بدم شوهرمو فرستادم خونه ک ناهار بخوره دکتر دید جوابو سونو کرد صدای قلبش رو شنیدم و زدم زیر گریه با بهت و حیرت و ذوق و خلاصه همه چی اومدم خونه شوهرم داشت ناهار می‌خورد یه نفس عمیق کشیدم سونو رو نشونش دادم گفتم اینم بچت 😂 اون هنگگگگگ کرده بود قاشق رو انداخت با شوک میگفت چ جوری آخه؟ مگه پریود نبودی؟؟!! 😂 بغلم کرد کلی گریه کرد تا چند روز همش میگفت باورم نمیشه 😂وای ک چ روزایی بود