چقدر بارداری عجیبه
گاهی شبها که میخوام بخوابم تا چشمام رو میبندم تصویر مانیتور سونوگرافی میاد جلو چشمم و اون لحظه‌ای که یه عشق کوچولو رو دیدم و تاپ و توپ قلبش رو شنیدم یهو انگار مثل بالا اومدن آب دریا یه چیزی از شکمم تا گلوم بالا میاد و مثل همون روز سونو به نفس نفس میوفتم و لبخند میاد رو لبم
یهو میگم دختر میفهمی چه اتفاقی داره میوفته؟ توی وجودت یه قلب دیگه داره میتپه که قلب خودت نیست اما به جونت بنده♥️
به همسرم میگم من باورم نمیشه بعد از یکسال ناامیدی بالاخره باردارم و داریم مامان و بابا میشیم
من و تو... همون دختر و پسر کم سن و سالی که از ۱۳ سال پیش عاشقی رو باهم شروع کردیم حالا داریم عاشقی جدیدی رو با این فسقل تجربه میکنیم
همسرم میگه من همش دارم سعی میکنم این موضوع رو تو خودم هضم کنم اینکه دارم پدر میشم اینکه یه نقش تا ابد بهم اضافه شده گاهی به فکر بدنیا اومدنش و بزرگ کردنش مسائلش بیخوابی هاش و... هستم میگم ما از پس بچه برمیایم؟
این روزامون پر از این حرفا و فکرها و احساسات مختلفه و من واقعا نمیدونم چجوری شکرگذار خدا باشم
خدایی که انقدر قشنگ همه چیز زندگی مارو چیده و پیشمون بوده💫😍

۵ پاسخ

مامان‌گیلاس کجایی عزیزم‌خبری ازت نیس

لحظه های نابی که با هر بچه یه حس جدید رو تجربه میکنید

ای جانم عزیز دلم الهی نینیو با دل خوش بغل کنی ❤️❤️❤️❤️

چ عالی انشاالله خوشبختیتون همیشگی باشه و نینی نازتو صحیح و سالم بغل بگیری و باعشق زندگی کنین♥️

عزیزم ایشالا بارداری راحتی داشته باشی و نی نی صحیح و سالم بدنیا بیاد و بسلامتی بغلش کنی

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه هفته سی‌ویکم بارداری
امروز برای اولین بار صدای قلب کوچولوشو شنیدم
دکتر گفت «ببین قلبشو داره میزنه ... »
مانیتور رو برگردوند روبه روی من

نمیتونستم چیزیو که با چشمام میبینم باور کنم .
یه جنین کوچولو با دو سانت قد که داخل مانیتور خیلی بزرگ بود
یه سر گرد بزرگ یه بدن کوچولو
و یه چیزی توجهمو که جلب کرد ...
وای خدا باورم نمیشد چیزیو که داشتم میدیدم
گفتم «آقای دکتر این دستشه !؟!؟»
گفت « اره دست و انگشت هاش ... اینم نبض قلبشه ببین چه تکونی می خوره »

دکتر برای اینکه بتونم راحت تر ببینم یه قسمت کوچیک از مانیتور که روی بدن جنین میشد رو رنگی کرد .
با چیزی که دیدم اشکم سرازیر شد همزمان صدای تاپ تاپ تاپ خیلی سریع و تند قلبش تو اتاق پیچید 💓
یه نقطه گرد قرمز بزرگ که با دوتا رگ به بالا و پایین بدنش که رنگش ابی بود میرفت تکون های ریز خیلی سریع که جریان خون کمش رو هم نشون میداد ..
قشنگ معلوم بود چقدر عجله داره برای خون‌رسانی به این فسقلی...🫀
و دیگه بیشتر از هر زمانی تا به اون لحظه باور کردم که آره مادر شدم .
یه موجود کوچولو داره این جا نفس می کشه قلب داره دست داره سر داره .
و داره برای زندگی بیرون به شدت خودشو اماده میکنه.
از همه چی بیشتر اون دستای گرد با انگشتای خیلی کوتاه تحت تاثیرم قرار داد .
باورت سخت بود عشق من ...
ولی الان بزرگترین باور زندگیمون شدی
با امید بغل گرفتنت تو این دنیا ، این روز ها رو میگذرونیم.
خدایا همیشه همراهمون بودی میدونم تا آخرشم هستی و یه لحظه ازت جدا نیستم.
بابت تک تک این لحظه هایی که دارم نفس میکشم شکرت 💚
مامان مهدیار و تودلی مامان مهدیار و تودلی هفته هفدهم بارداری
هنوز تو شوکم...
دوهفته از موعد پریودم گذشته و پریود نشدم دیروز صبح دیگه گفتم یه بیبی چکی بزنم. که بلافاصله دوخط خیلی پررنگ ظاهر شد😐 رفتم آزمایش تیتر بتا هم دادم و دیدیم که بله مثل اینکه دوباره باردارم...
واقعا از دیروز تا الان تو شوکم نمیفهمم چیکار باید بکنم.
همسرم اولش می‌گفت بندازیمش اما از دیشب که یه کم توی اینترنت راجع بهش تحقیق کرده دیگه هرچی من میگم بندازیمش میگه نه اصلا من راضی نیستم و گناهه و گناهشم گریبانمون رو میگیره و زندگیمون رو خراب میکنه و از این حرفا. از طرفی هم خودم شاغلم پسرمم الان اکثرا صبحا پیش مامانمه اون بنده خدا هم با اینکه واقعا عاشق مهدیاره و سنگ تموم میذاره واسش اما چندین بار بهم گفته بود مواظب باش فعلا تا مهدیار کوچیکه دوباره باردار نشی حالا نمیدونم اصلا به اونا چجوری خبر بدم...
نمیدونم اصلا چجوری با این دوتا بچه برم سرکار... رسمی هم هستم نمیتونم که نرم.
وای از دیروزه همش دارم گریه میکنم و خودمو فحش میدم یکی دوبار با خودم فکرکردم یه بلایی سر خودم بیارم خودم و اینی که تو شکممه باهم بمیریم راحت شم اما خب دلم واسه همسرم و پسرم میسوزه نمیدونم واقعا چیکار کنم...
مامان 💙🩵💙 مامان 💙🩵💙 هفته بیستم بارداری
مامان جوونه🌱عشق مامان جوونه🌱عشق هفته نوزدهم بارداری
1405/06/07 به وقت سونو گرافی NT… 🥹❤️
قلب مادر امروز ساعت ۸:۳۰ نوبت سونو NT بود و من اونقدر پر استرس بودم که جات تنگ شده بود نمیتونستی تکون بخوری اما وقتی مطمئن شدم حالت خوبه، قلب کوچولوت داره می‌تپه و تو هنوز با تمام وجودت داری توی دلم رشد می‌کنی انگار یه دنیا آرامش ریخت توی قلبم. 🥹💚🌱

نمی‌دونی مامان چقدر با شنیدن اینکه خوبی خوشحال شد…دست به کمر ایستاده بودی و هرچی تلاش کردیم بخوابی تکون نخوردی چقدر دلم می‌خواست بغلت کنم، صورت کوچولوت رو ببوسم و بهت بگم که چقدر دوستت دارم.
هنوز خیلی کوچولویی، هنوز حتی نمی‌تونی بدونی مامانت چقدر چشم‌انتظار دیدنته، ولی من از همین حالا تمام قلبم رو به تو دادم.💚

امروز یکی از قشنگ‌ترین خبرهای دنیا رو گرفتم:
نینیم خوبه… نینیم کاملا سالمه… و قلب کوچولوش می‌تپه. 🥹💓

بمون برای مامان کوچولوی من…
آروم و سالم بزرگ شو و هر روز بیشتر منو عاشق خودت کن.
من تا روزی که تو رو توی بغلم بگیرم، با تمام قلبم منتظرت می‌مونم.
دوستت دارم، بیشتر از چیزی که بشه با کلمه‌ها گفت، نینیم. 🤍👶🏻✨
مامان زرد آلو🥹😍 مامان زرد آلو🥹😍 هفته پانزدهم بارداری
عزیزترینم…

امروز برای اولین بار قلبت رو دیدم…
قلب کوچولویی که شاید هنوز هیچ‌کس جز من نمی‌دونه چقدر برای شنیدن تپش‌هاش بی‌قرار بودم. 🥹❤️

وقتی صدای قلبت توی اتاق پیچید، انگار یک لحظه همه‌چیز ایستاد…
فقط من بودم و تو و آن قلب کوچولویی که برای زندگی می‌زد.
نمی‌دونی با اولین تپش‌هات چه چیزی درون من شروع شد…
انگار همان لحظه، قلب من هم برای همیشه به تو گره خورد.

تو هنوز منو نمی‌شناسی،
هنوز نمی‌دونی دست‌هایی هست که هر شب روی شکمت کشیده می‌شن و آرومت می‌کنن،
هنوز نمی‌دونی کسی هست که از همین حالا برای دیدن صورتت، شنیدن صدات و در آغوش گرفتنت لحظه‌شماری می‌کنه…

اما من از همین حالا دوستت دارم؛
قبل از اینکه ببینمت،
قبل از اینکه صدات رو بشنوم،
قبل از اینکه دست‌های کوچیکت رو توی دستم بگیرم…

کوچولوی من،
امروز در ۹ هفتگی، تو فقط یک تصویر کوچک روی صفحه‌ی سونوگرافی نبودی؛
تو تمام آرزوهای من بودی که جلوی چشمم جان گرفته بود. 🤍

بمون و رشد کن عزیزِ دلِ مامان…
من تمام روزها رو می‌شمارم تا روزی که برای اولین بار بغلت کنم و با اشک توی چشم‌هام بهت بگم:

«بالاخره رسیدی عشقِ کوچولوی من…
همون عشقی که از روزهای اول، تمام قلبم رو مال خودش کرد.» 🤍👶🏻