۱۰ پاسخ

اخی جان چقد شبیه همیم

انشاله سالم بگیری بغلت

عزیزه دلم انشالله ک اینبار دختر نازتو ب آغوش میگیری و تموم غصه هاتو دختر نازت میشوره و میبره و فرشته ی آسمونیت برات دعا کرده و از بهشت مراقبتونه ❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍
یعنی میشه پسر و دختر منم برام دعا کنن خدا برام معجزه کنه🥹

عزیزم دلم
منم پسر نازم 23شهریور تو33هفتگی دنیا اومد و یک ماه فقط تونستم کنارش باشم
شاهد تموم سختی کشیدناش و جنگیدنش برای موندن بودم وپا به پاش منم زجر کشیدم
یک ماه دیگ یکسال میشه که دیگه ندارمش اما وجودش تو قلبم و ذهنم هر لحظه حس میکنم

از خدا میخام همینطور که مارو لایق دوباره مادر شدن دونست این دفعه بچه هامون رو صحیح و سالم تو اغوشمون بزاره که از هر لحظه بودنشون تو زندگیمون هرلحظه خدا رو شکر کنیم❤️🤍

عزیزدلمممم خدا تو دلیتو برات حفظ کنه فداتشم خوشحالم برات که هرچند که میدونم سخته ولی انقدر قوی هستی🫂❤️
امیدوارم نینی خوشگلتو به سلامت به دنیا بیاری و شاهد قد کشیدنش درکنارت باشی و تو تمام مراحل زندگیش بهش افتخارکنی مامان مهربون❤️🌹

عزیزدلم :))
میفهممت
فقط میدونم درد تو شاید یکم بیشتر باشه
تو بیشتر باهاش انس گرفته بودی :)
منم اگه دخترم نلا میموند الان تقریبا یکماهه بود :)
فقط میتونم بگم خیلی قوی ای

خدا روشکر ان شاءالله به سلامتی بیاد بقلت

الهی
خدا تو دلیت رو برات حفظ کنه

واییییی😢😢😢😢عزیزدلم ایشالله به سلامتی بغل بگیری

عزیز دلم 😍😍😍🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان دختری وپسری💖💙 مامان دختری وپسری💖💙 هفته بیستم بارداری
پسر کوچولوی من… 💙

امروز ۲۰ هفته است که تو را با خودم دارم و هنوز باورم نمی‌شود این روزها این‌قدر زود گذشتند.

انگار همین دیروز بود که فهمیدم قرار است دوباره مادر شوم؛
از همان لحظه، تو شدی یکی از قشنگ‌ترین فکرهای هر روزم.
با هر سونوگرافی، هر بار که از تو حرف زدم و هر بار که به آینده فکر کردم، بیشتر به آمدنت نزدیک شدم.

هنوز تو را در آغوش نگرفته‌ام، هنوز صورتت را ندیده‌ام و هنوز صدایت را نشنیده‌ام؛
اما بودنت را با تمام وجودم حس می‌کنم.
تو همین حالا هم بخشی از زندگی منی، بخشی از قلبم… 🤍

گاهی به این فکر می‌کنم که چند ماه دیگر، همین پسر کوچولویی که امروز درون من زندگی می‌کند، قرار است روی دست‌هایم باشد.
قرار است صورتت را نگاه کنم و شاید با خودم بگویم:
«چطور ممکنه این همه عشق، از یه موجود کوچولوی این‌قدر ریز شروع شده باشه؟»

پسرم، نمی‌دانم وقتی بزرگ شدی و این نوشته را خواندی، چه شکلی شده‌ای و چه رویاهایی داری؛
اما دوست دارم بدانی یک روز، قبل از اینکه حتی تو را ببینم، مادرت نشسته بود و برایت می‌نوشت.

و تنها چیزی که آن روز مطمئن بود، این بود:

تو هنوز نیامده بودی، اما جایت در قلب مامان از مدت‌ها قبل آماده بود. 💙🧿

منتظرت هستم، پسرم…
برای اولین نگاه، اولین بغل و اولین باری که صدایت کنم:
«پسرم…» 🥹💙
مامان نی نی
🐣 مامان نی نی 🐣 هفته بیست‌وسوم بارداری
اولین ضربه‌های پسر کوچولوی من 💙

امروز، در هفته‌ی هفدهم، یکی از شیرین‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را تجربه کردم… 🥹💙
برای اولین بار، نه فقط تکون خوردنت را حس کردم، بلکه ضربه‌ی کوچولوی تو را از روی شکمم دیدم… 😍

پسر کوچولوی شیطون من، تو از قبل هم برای مامان دست و پا می‌زدی و من خیلی وقت‌ها حضور قشنگت را حس می‌کردم، اما این ضربه‌ها یک چیز دیگری بود… انگار امروز برای اولین بار با من حرف زدی و گفتی:
«مامان، من اینجام… دارم بزرگ می‌شم و بی‌صبرانه منتظرم ببینمت.» 🥹🤍

امروز قلب مامانت از خوشحالی هزار بار تپید؛ برای هر تکون کوچکت، برای هر ضربه‌ی شیرینت و برای اینکه بالاخره می‌توانم شیطنت‌های کوچولوی تو را با چشم‌هایم هم ببینم. 🥰

پسر عزیزم، این لحظه را تا همیشه در قلبم نگه می‌دارم…
اولین ضربه‌ات به شکم مامان، در ۱۷ هفتگی؛ روزی که فهمیدم عشق می‌تواند از پشت پوست هم دیده و حس شود. 💙🧿

منتظرم روزی برسد که این ضربه‌های کوچولو تبدیل شوند به بغل‌های بزرگت…
دوستت دارم، پسر شیطون مامان.
تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی مایی. 💙👶🏻✨

🌱۲۳ مرداد ۱۴۰۵🌱