۷ پاسخ

من اینجور موقعا میگم انقد خونه مادرم ریخت و پاش میکنه میزارن رو سرش فک میکنه اینجام اونجاس

از این رفتارا زیاد با بچه های من و خودم کردن
تازه به دختر من کوچیک بود یاد داده لود که مامانت بده و باید برات مامان جدید بگیریم اون بدرد نمیخوره دخترم هی به من می گفت مادرجان این حرفو زده و....

چ رفتار زشت وبی ادبانه ای
من مادرشوهرم همش می‌گفت بیاین خونمون تنهام تنهام ازهرده باری که می‌گفت یکبارشو میرفتم
دیدم دختراش ناراحتن قشنگ گفتن وقتی میاین بعدماباید بریم جمع وجورکنیم درصورتی که من تمام کاراروخودم میکنم نمیذارم یک لیوان بمونه یا کثیف کنن جارومیکنن
بعدمادرشوهرم یکبار دیگه گفت منم قشنگ گفتم دختراتون ناراحتن نمیام

اوه عجب ادمایی هستن بچه ست دیگه حالا خوبه خون خودشون بچه پسرشون

مادرشوهر من یک سالش بود سر یه چیز بیخود بیخودا ۳۰ تومن پولش بود نبود صداش برد بالا با جدیت گفت بیشرف بیشرف به بچم خدا ذلیلش کنه منم چشام پرشد گفتم چطور دلت میاد به بچه معصوم بگی رفتم اتاق شوهرم اومد بهش گفتم زمان جنگ بود گفتم مامانم دوهفته اس خونشیم هرکاری کرده هرکاری مامانم از گل نازک‌تر نگفته بهش بعد مامانت تو اینطوری یه هفته نبردم ببینتش جرعت نداشت بگه چرا نیاوردی یادم میوفته میگم چرا جرش ندادم الان چیزی بگه دعوا میگیرم گفتم دیگه سر بچم شوخی ندارم باکسی

مادرشوهرمنم به خوشی ها و...میگه دختر پسرم (اسم شوهرمو میاره) ولی کافیه یکم شیطنت کنه صدام میزنه بیا دخترت اینکارو کرد اونکار کرد منم گفتم دختر پسرته و صدای شوهرم زدم حواست به لیا باشه

من بودم میگفتم بریزه خودم جمع میکنن شما چرا حرص میخورین

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی


🍓مه 🌙وا مامان توت فرنگی 🍓مه 🌙وا ۲ سالگی
خانوما من حدودا یکماه پیش با شوهرم دعوامون شد سر یه پنهان کاری ک با خانوادش کردن و ب من نگفتن این وسط پای مادرشوهرمم اومد وسط و هرچی اون بی احترامی کرد منم جوابشو دادم با بی احترامی و داداشم بخاطر اینکه شوهرم منو وسط بیابون پیاده کرده بود بهش کفت بی غیرت حالا شوهرم میگه باید ازم عذرخواهی کنه داداشمم میگه اون خواهر منو وسط بیابون پیاده کرده اون باید عذرخواهی کنه …منم با مادرشوهرم رفت و آمد نمیکنم دیروز ب بهونه کفشای دخترم اومد بالا هی خندید ک اره ب دخترت میگم کفشای نیس مامانتم ک با من قهره .اثاث جمع میکنی تنهایی سخته نمی‌دونم دخترت این شیرین بازی رو‌دراورد منم خیلیییی سرسنگین باهاش رفتار کردم دخترمم رفته بود پایین جیش کرده بود هرچی گفتم بیا بالا عوضش کنم نیومد مادرشوهرم گفت بیبی بده عوض کنم منم ندادم (چون تو دعوا منت گذاشت) حالا اولین تولد دختر کوچیکمه نمی‌دونم خودمون ۴ نفره بگیرم یا مادشوهر و خواهرشوهرامم دعوت کنم از طرف من فقط مامانم و داداشم ک میدونم داداشم نمیاد ..نمی‌دونم قهرمان تموم کنم یا همچنان مادرشوهرمو محل ندم
کودک شیرخشک فرزندآوری سونوگرافی آنومالی گهواره
مامان مانیا مامان مانیا ۲ سالگی
سلام خانوما لطفاااا همراهیم کنید من ی خواهر شوهر دارم ک خیلی دورو و فتنه هست چند روز پیش ک کار هروزشه اومده بود خونه مادرشوهرم ک ماهم باهاش زندگی میکنیم هروز 4نفری با شوهرش و دوتا پسر 13ساله و 11سالش میاد خودشم خیلی حسوده شوهر منم ک میدونید 4سال بود اعتیاد داشت 10ماهه پاکه اصن حال اوضاعش خوب نیست یعد ای پسر خاهرشوهرم هی اب سرد میاورد اون 13ساله ها هی میریخت سر مانیا مانیا هم مریض بود فرش هارو تازه شسته بودم هی میریخت منم گفتم پاشو مانیارو ببر ببرون بازی کنید اخه جرعت ندارم بگم اونجوری نکن بعد خواهرشوهرم عوض اینکه بگه پسرم نکن میگه تو اصن غرور نداری تو چقد بی غروری باز هی مانیارو خیس و اب کرد منم حرصم اومد گرفتم لبااسی مانیا گفتم بشین بعد این خواهرشوهرم پاشد سر من گف تو صلاحیت نداری بچه نگه داری فردا میرم بهداشت میگم بهزیستی از تو بگیره گف زنداداشت گفته ندا میرفت روانپزشک مجردی خودتو تو خونه بابات اصلاح میکردی کنم منم ب زنداداشم زنگ زدم گف من نگفتم بعد این خواهرشوهرم ب زنداداشم گفته بود ن من رفتم بهداشت بهداشت ب من گفته اصن بهداشت اون اونجا نیست بعدشم من اصن ب روانپزشک نمیرم چیکار کنم #تب بچه مریضی بچه نخوابیدن اسهال رفتن
مامان نی نی. مامان نی نی. ۲ سالگی
چقدر مادرشوهرم( عو. ضیه )منو مادرشوهرم تو یه حیاطیم برادرشوهرم اینا خونشون دوره چند ماهی یکبار میان اینجا بعد دو روز بود برادرشوهرم اینا اومده بودن خونه مادرشوهرم دیشب مادرشوهرم بچم داشت گریه میکرد یهو دیدم اومد خونمون ۱۱ شب بچمو برد گفتم نبرش گفت هیچکی خونمون نیست خودمو باباتم یعنی پدرشوهرم بعد چند دیقه دیگ من رفتم پسرمو بیارم دیدم برادرشوهر اینام اونجان من دوست ندارم بچمو وقتی کسی خونشونه برداره ببره باید با خودم ببرمش نمیدونستم اونام اونجام وگرنه زودتر میرفتم پیش بچم اخه برادرشوهرم سه تا بچه داره خیلی بچمو اذیت میکنن و حرصوش کردن رفتم اونجا بعد پسر برادر شوهرم دیدم پسرمو هل میداد مینداختش زمین اون بزرگ تره بعد من هیچی نگفتم سه سال از پسر من بزرگ تره بعد دخترش که اونم فک کنم ۶ سال بزرگ تره پسرم داشت صورتشو ناز میکرد جاریم گفت عه دست نکنی تو چشم دخترم خیلی بهم بر خورد چون بچم اصلا نمیخواست دست کنه تو چشمش اومدم خونمون خیلی اشک بچمو هی درآوردن داشت پسرم تو خونه خودمونم هی گریه میکرد دوباره مادرشوهرم اومد انگار ن انگار من مادرشم مادرشوهرم تا بچه گریه میکنه میدوعه میاد بعد به مادرشوهرم گفتم از اونموقع کع خونه شما بودیم داره گریه میکنه گفتم پسر عموش هی هلش داد و اذیت کرد بخاطر اون بود الان هی بچم بیقرار شده برگشت گفت کمتر زر بزن میخوای برداری شوهرتو برادرشوهرتو خراب کنی ذاتت خرابه اینا بچه ان حالشون نیست خب اگه بچن پس بچه منم بچس جاریم زودی میگ دست نکنی تو چشم بچم پس چرا به جاریم چیزی نمیگن ؟