۹ پاسخ

وای چ آدمایی پیدا میشه مسخره ها آخه کندر چ ربطی داره😤😑
ب گوزت بگیر

میدونی باید هروقت گفتن فلان کارو میکنی بگی نه ، اینطوری صلاح دونستم ، محکم بگو ، هرررچی گفتن بگو نه نمیکنم ، بچمه اختیارشو دارم
تمام
ولی یادت بمونه هررررجا بچت یه حرکتی زد حای ۱۰سال دیگه اون یکی بلد نبود حتتتتما بگو

عزیزم از الان جلوشون وایستا .بااحترام جوابشونو بده
الان دخترت متوجه نمیشه .چند سال دیگ مدام این مقایسه ها و برچسب ها ادامه داره .و دخترت ممکنه خیلی آسیب ببینه از این حرفا

میفهممت😂امروز خاله شوهرم با روغن حیوانی کل بدن یارا رو چرب کرد کل پاهاشو چرب کرد ک مثلا راه بیوفته.حالا دیشب جلوی مادرشوهرم اولین قدمشو برداشت سه قدم رفت افتاد زمین گفتم دیشب تاتی کرد گفت خب نه بااین ماستژ میدم دیگه زمین نمیخوره😂😂😂😂بعد زنگ زده اخر شبی به مادرشوهرم میگه یارا رو بردین حموم؟پاهاش ضعیفه چندبار با روغن بمالی خوب میشه 😬😬😬😬منم چیزی نگفتم گفتم خوبه براش ماساژ بده.
بیخیال باباااااا بذار هرچی میخوان بگن

اصلا اهمیت نده عزیزم
اینا میگن که فقط یه چیزی گفته باشن
ایندفعه گفتن بگو خداروشکر طبق نظر دکترش همه چیزش نرماله
دختر من ۸ ماهش بود پدرشوهرم میگفت یه هفته خونه ما باشه راه میفته گفتم مثلا اینجا قراره چه اتفاقی بیفته که خونه خودمون نمیفته؟؟🤣
بعدم دکتر به من گفت تا ۱۸ ماهگی فرصت هست

خانواده شوهر منم بچمو با بچه داداشش مقایسه میکنه،

چ‌پدر شوهر مادر شوهر عجیبی

برا منم میگه اهمیت نده فقط میخوان عصبیت کنن

اینا عقل ندارن راحتن

سوال های مرتبط

مامان فرزندم مامان فرزندم ۲ سالگی
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان 🫀👧🏻قلبِ‌مادر مامان 🫀👧🏻قلبِ‌مادر ۱ سالگی
یعنی خانواده شوهر من فقططط میگردن ببینن تو بچه های من چه نقصی وجود داره همونو هییی بکوبن تو سر آدم،سر دختراولیم با بچه خواهرشوهرم همسن بود
اون بچش قدش کوتاه تر و کله بزرگتر بود از دخترمن تپل تر دیده میشد همیشههه میگفتن الان ۸ سالشون شده دختر من یه وجب بزرگتره و استخوون درشت تره کلا
الان لال شدن هیچی نمیگن!! حالاهم این یکیو با نوه جاریم مقایسه میکنن اون بچش ۹ ماهشه حتی غلت هم بلد نیس بزنه اما واقعا تپله !
اما بچه من ۳ماهگی غلت زد دو هفته بعدش سینه خیز رفت تا ۵ ونیم بود ۴دست و پا رفت ،از ۶ ونیم ماهگی از وسایل گرفت پاشد سرپا ،۱۰ ماهه که شد تاتی هاشو شروع کرد از اخرای ده هم دیگه کامل راه رفت
اما شما بگو یه بار اینو میگن!! فقط هرکیو میبینن میشینن جلوش ماشالله ماشالله راه میندازن اونو به رخ میکشن! اگه جایگاهمون برعکس بود راه رفتن اینو میکردن تو چشم من !متاسفانه چون باهمم زندگی میکنیم این موضوع هرروز هرروز درحال تکراره
این سری دیگه بدجوری حالشونو میگیرم!
خب واقعاهم نباید بچه ای که دائم داره تو خونه مسجدِما راه میره و تحرک داره با بچه ای که مثل همیر میچسبه یه جا میشینه مقایسه بشع که 😕😕