دختر کوچولوی من…
فقط هشت روز دیگه مونده تا بیای و دنیای منو برای همیشه عوض کنی… 🥹🎀
هنوز ندیدمت، هنوز دستای کوچولوت رو نگرفتم، هنوز صدای گریه‌هات رو نشنیدم؛ اما باورم نمی‌شه چطور می‌شه کسی رو قبل از دیدنش این‌همه دوست داشت…
تو از همین حالا عزیزترین اتفاق زندگی منی. ❤️
هشت روز دیگه قراره بیای و خونه‌مون رو با نفس‌هات، قلبمون رو با خنده‌هات و تمام روزهامون رو با بودنت پر کنی.
دخترم، شاید نتونم قول بدم دنیا همیشه برات مهربون باشه، اما قول می‌دم تا وقتی نفس می‌کشم، آغوشم برات امن‌ترین جای دنیا باشه.
می‌خوام بدونی قبل از اینکه ببینمت، دوستت داشتم؛
قبل از اینکه بغلت کنم، دلم برات می‌لرزید؛
و قبل از اینکه صدات رو بشنوم، قلبم با فکر بودنت می‌تپید. 🥹❤️
هشت روز دیگه، وقتی برای اولین بار چشمام به چشمات بیفته، احتمالاً همه‌ی دنیا برای چند لحظه ساکت می‌شه…
و من فقط بهت نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم:
«پس تو همون فرشته‌ای هستی که این‌همه مدت منتظرش بودم…»
فقد اینو میخواستم بهت بگم که خیلی خیلی دوستت دارم ❤️❤️🤲🤲🥹🥹
بارداری
زایمان
سزارین

تصویر
۶ پاسخ

ای جان چقدر قشنگ و حرف دل همه ی ماها 🥺🥺😍😍🥰

ای جانم عزیزم خدا حفظش کنه برات....
منم ۸ روز دیگه پسرمو بغل میگیرم انشاالله
۵ مهرماه

اشکم درومد🥲🥰
خوشبحال دلین چه مامان ماهی داره👶🏻😘♥️🥰
الهی بسلامت بغل بگیریش
قلب منم دو هفته دیگ میاد بغلم

ایشالا که سلامت بغلش کنی عزیزم،تاریخ زایمانت ۵ مهره؟

حالا من یکی دوزه اشکم دم مشکمه اینم خوندم🥲😭❤️

بغض کردم😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 روزهای ابتدایی تولد
چهارده روز مونده تا تو رو ببینم، قلب من…
و هنوز نمی‌دونم قراره وقتی برای اولین بار می‌ذارنِت توی بغلم، چه حسی داشته باشم.

تو ماه‌هاست توی من زندگی می‌کنی؛
با هر تکونت دلم می‌لرزه،
با هر سونوگرافی برای دیدنت ذوق می‌کنم،
و هر شب دستم رو می‌ذارم روی شکمم و با خودم می‌گم:
«این همون پسریه که قراره یه روز تمام زندگی من بشه…»

چه حس عجیبیه مادر بودن…
هنوز صورتت رو درست ندیدم،
هنوز صدات رو نشنیدم،
هنوز دستای کوچیکت رو نگرفتم،
ولی دوست داشتنت برای من از هر چیزی توی این دنیا واقعی‌تره.

تو فقط قرار نیست به دنیا بیای؛
قراره منم با تو وارد یه دنیای جدید بشم.
دنیایی که توش قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه و من هر بار که نگات می‌کنم، می‌فهمم چرا همه‌ی این انتظارها ارزشش رو داشت.

چهارده روز دیگه،
من برای اولین بار «مامان» می‌شم…
و شاید همون لحظه بفهمم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من، فقط روزی نیست که تو به دنیا میای؛
تمام این روزهاییه که بدون اینکه ببینمت،
با تمام وجودم دوستت داشتم. 🤍

فقط چهارده روز مونده پسرم…
چهارده روز تا بغلت کنم، نگات کنم و بگم:
«بالاخره اومدی پیش مامان…» 🥹🤍
مامان جوجو ممد🐣🩷 مامان جوجو ممد🐣🩷 روزهای ابتدایی تولد
امشب… آخرین شبیه که توی دلمی، قشنگِ مامان… 🥹🤍

نه ماهه که خونه‌ات قلب منه؛
نه ماهه که هر شب با فکر تو چشمامو می‌بندم و هر صبح با خیال تو بیدار می‌شم.
نه ماهه که قبل از اینکه ببینمت، عاشقت شدم…
عشقی که هیچ‌وقت نفهمیدم چطور و از کِی این‌قدر بزرگ شد.

امشب دستم رو روی شکمم میزارم و برای آخرین بار با خودم می‌گم:
«عزیزِ مامان، هنوز توی دلمی…»

فردا دیگه صدای قلبت رو از توی شکمم نمی‌شنوم؛
فردا صدای گریه‌ات قراره قشنگ‌ترین صدای دنیا برای من باشه.
فردا دیگه دستم روی شکمم دنبال تکون‌هات نمی‌گرده،
چون خودت رو میزارن توی آغوشم و برای اولین بار لمسِت می‌کنم… 🥹

چه حس عجیبیه…
هم دلم می‌خواد هرچه زودتر ببینمت،
هم دلم برای همین روزهایی که فقط مال من بودی تنگ میشه.

امشب آخرین شبِ نه ماه انتظاره…
آخرین شبِ تو در دلِ منه،
و اولین شبِ دلتنگی برای روزهایی که تو رو هنوز ندیده بودم.

فردا که بیای، دیگه فقط «مامان» نیستم…
من زنی می‌شم که قلبش بیرون از بدنش نفس می‌کشه.

بیا عشقِ کوچولوی من… 🤍
بیا و تمام خستگی‌های این نه ماه رو با یک نگاهت از یادم ببر.

امشب تو آخرین شب مهمونِ دلمی؛
فردا برای همیشه مهمونِ قلب و آغوش منی.

دوستت دارم، قبل از دیدنت…
قبل از شنیدن صدات…
قبل از لمس کردنت…
مادرانه، بی‌انتها، برای تمام عمر. 🤍🫀🥹
مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 روزهای ابتدایی تولد
۹ ماهگی؛ نزدیک‌ترین فاصله تا تو 🤍

امروز وارد نهمین ماهی شدم که تو ، بدون اینکه هنوز دیده باشمت ، تموم قلبم و مال خودت کردی …
نه ماهه که با هر تپش قلبت ، قلب من هم جور دیگه ای می‌زنه ؛
نه ماهه که با هر حرکت کوچیکت ، می‌فهمم عشق میتونه قبل از دیدن ، قبل از لمس کردن و حتی قبل از شنیدن صداش ، این‌ قدر عمیق باشه .
تو این نه ماه ، من فقط منتظر به دنیا اومدنت نبودم ؛
من تو تمام این روزها ، آروم ‌آروم «مامانِ تو» شدم. 🤍
پسر من…
حالا دیگه فاصله‌ ما به اندازه‌ی چند هفته است.
چند هفته تا روزی که برای اولین بار تو رو روی سینه‌ م میزارن و من بالاخره می‌فهمم تمام این انتظارها برای چی بود…
شاید اون روز گریه کنم ،
شاید تموم خستگی این نه ماه از یادم بره ،
شاید فقط نگاهت کنم و با خودم بگم :
«پس تو همون کسی بودی که این‌همه مدت، توی قلبم زندگی می‌کرد…»
ورودمون به ۹ ماهگی مبارک ، پسرِ من . 🥹🤍
آخرین قدم ‌های انتظار رو هم با عشق میگزرونم ؛
چون می‌دونم پشتِ این روزهای آخر ،
قشنگ‌ ترین اتفاقِ تمام زندگی من ایستاده…🤍🧸
۲۹ روز تا دیدار🩵🦢
.
.
.
۳۴ هفته و ۲ روز 🤍