دردام زیرنظر داشت همین ک دردم میگرفت باز معاینه و میگفت ورزش کن بیشتر سجده تا دردام کم کم بیشتر میشد ساعت ۱۱ شد مادرشوهرم اومد بالا سرم واسم قران میخوند اب میداد پاهام ماساژ میداد دورش بگردم اصن نمیرفت خونه خیلی نگرانم بود ابجیمم بودش هی اونو میفرستادن دنبال دارو داروخونه و ... تا ساعت ۳ دردام اوج گرفت و من فقط زجه میزدم جیییییغ و ماما همون کاراش ادامه میداد هی میخاست بره شامی بخوره کاری بکنه دستشو میگرفتم نمیزاشتم بره 🥹😂 ساعت ۳ شده بودم ۴-۵ سانت ولی درد نابودم کرد جیغ میزدمااااا اونو ماما ک گفتم مربی زایمون هس زرتی میومد خانوم جیغ نزن مریض دارم فشارش بالا منم سرلج اون ک بد صحبت میکرد باهام بیشتر جیغ میزدم 😂و اونچیزی که خیلی ازش میترسیدم شد مدفوع داشتم گلاب ب روتون ولی ماما میگفت همینجا زور بزن منم میزدم اونم فقط زیرمو هی تمیز میکرد نمیزاشت کثیف بمونم یا خودم پاشم خودمو تمیز کنم منم از شدت خجالت و شرم گریه میکردم و معذرت خواهی میکردم اونم میگفت هیچی نگو دخترم عادیه اشکال نداره فقط زور بزن دارم موهای سرشو میبینم ( این مورد روم نشد بگم ولی خیلیا استرس اینو دارن درصورتی ک هیچ ایرادی نداره پیش میاد )
ادامه داره....

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۰ ماهگی
پارت دوم
بستری که شدم بردنم داخل یه اتاق خصوصی دوباره دستگاه nstبهم وصل کردن و منم دردام داشت زیاد میشد وتحمل کردنشون سخت تر وقتی که بستری شدم زنگ زدم ماما همراه گفتم که دردام داره بیشتر میشه گفتش که زود میاد منم تا ماما بیاد با نفس عمیق دردام کنترل میکردم .
ماما که اومد رفتیم حمام و کمرم با آب داغ ماساژ داد و روغن زد و ورزش روی توپ انجام دادیم و... منم دردام داشت بیشتر و بیشتر میشد فاصله بینشون هم کمتر وقتی دردام زیاد شد داد میزدم که یه چیزی بهم بزنید که تندتر زایمان کنم اونام میگفتن که نه دردت خودت عالیه هیچ چیزی نمی خوای منم فقط با نفس عمیق دردادم کنترل میکردم از یه جای با گاز نفس می‌کشیدم که خیلی خوب بود خیلی کمکم میکرد تو کنترل دردا
از ساعت 3/45دردام وحشتناک زیاد شده بود جیغ میزدم داد میزدم که نمیتونم ماماهمراه هم فقط می‌گفت که زور بزن پاهام وهم جمع کردداخل شکمم و فقط می‌گفت زور بزن وقتی هم که دردام زیاد شده بود هرچند وقت معاینه میکردن که چقدر پیشرفت دارم
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۷ ماهگی
پارت 5
رفتم خونه همراه درد و شوق و استرس
دردام هی بیشتر و بیشتر و منظم میشد ولی برخلاف روزای قبل کمرم بیشتر تیر میکشید امادگیمو گرفتم شام نتونستم بخورم از استرس ساعت ده شد سریال سوجان شروع شد ولی نتونستم قشنگ مث شبای دیگه نگاش کنم رو هیچ چیزی نمیتونستم تمرکز کنم دردامو با تنفس و دم و باز دم تحمل میکردم تا ساعت 1شب شد دیدم ن توان دراز کشیدن دارم ن میتونم بشینم دیگ طاقتم تموم شد و داشت ب اخ اخ تبدیل میشد تا مامان اینا اماده شدن من تو اتاق راه میرفتم و ساعت یک و خورده ای بود رسیدیم زایشگاه اونجا تا ماما معاینم کرد گف 4سانتی بیا لباساتو عوض کن میبرنت اتاق خلاصه ک رفتم اتاق زایمان و یه خانم دیگه غونجا بود ک بنده خدا درد نداشت و روتوپ نشسته بود گفتم چند سانتی گفت هنوز هیچی اخه من همش میترسیدم اون زایمان کنه و بره و منم تنها بمونم با دردام منم هی درد میکشیدم و با تنفس کنترل میکردم پلی نتونستم رو تخت دراز بکشم هی میومد مامام معاینه میکرد و تشویقم میکرد و میرفت منم تا 7سانت اه و ناله رو بزور کنترل میکردم تا ب 7و8ک رسیدم دیگ شد جیغغغغغ و داد اتاق و روسرم گذاشتم انقد ناله میکردم تا اومد بالا سرم گفت ک معاینت میکنم مهاینم کرد گفت نزدیک ب زایمانی تو دلم خوش حال شدم و کیسه ابمو زد وای وای بعد از اون دردام شدید و فاصلش کم منم گریه و ناله و از خدا کمک میخواستم خوش اخلاق بود ماما برخلاف زایمان اولم وسایل و اورد پارچه سبز اماده کرد گذاشت رو سینم ک سربچه دیده میشه منم مردم و زنده شدم هی جیغ و زور هی میگفت جیغ نکش درست زور کن من دیگه هیچی توان نداشتم حس کردم دارم میمیرم هی میگفت پاهاتو باز کن
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۴ تجربه زایمان طبیعی

ماما میگفت کمتر جیغ بزن بیشتر نفس بگیر تکون هم نخور چون خون ریزی داری ولی نمیشود من خودم شوهرم همه رو لعنت میکردم درد هام هی بیشتر میشود دیگه گریم بند امده بود فقط ناله میکردم گفتم برام گاز بی دردی بیارین دیگه اوردن زدم ولی بیشتر سرم گیج رفت ماما گفت بهت نمیسازه استفاده نکن چون استفراغ کرده بودم فشار هم افتاده بود تمام بدنم میلرزید دست خودم نبود مامانم هر کاری میکرد پاهام نگهداره نمیشود دیگه ب خودم تخت ضربه زده بودم خسته شده بودم یهویی ی حس فشار خیلی بدی ب هم دست داد گفتم میخوام برم دستشویی ماما گفت ن بزار معاینت کنم وقتی معاینه کرد گفت ۸ سانت شودی افرین از الان هر وقت درد داشتی زور بزن پاهات جمع کن توی شکمت زور بزن دیگه ماما رفت دکتر صدا کرد وسایل امد کرد مامانم بیرون کردن وقتی داشت میرفت التماس میکردم برام دعا کن وقتی دردم میگرفت زور میزدم قشنگ حس میکردم بدنم داره از هم میپاشه میگفتم من میمیرم مراقب دخترم باشید واقعا حس بدی بودی دیگه امد دوباره معاینه کرد گفت فول شودی حالا زور بزن منم زور میزدم دکتر میگفت افرین بیشتر دارم موهاشو میبینم منم بیشتر زور میزدم ماما هم امد کمکم از بالا شکم فشار میداد پایین دیگع امپول بیحسی ب پام زدن ک قیچی بزنن ولی من بی حس نزدم تا قیچی زد چنان جیغی زدم ک دکتر گفت چیشد مگه بیحس نشودی گفتم نن گفت زور بزن داره میاد اینقدر زور زدم تا اینکه یهویی انداختش رو شکم یهویی حس کردم ی چیزی زیر پام خالی شد تا دخترم دیدم زدم زیر گریه 🥹
مامان علی💙 مامان علی💙 ۹ ماهگی
و شروع میکردم با هر انقباضی ک داشتم و رو دستگاه انقباض ۱۰۰ بود منم زور میزدم و میگفتن فکر کن ببخشید مدفوع داری و محکم پاهات داخل شکم جمع کن و زور بزن
خیلی عجیب بود جیغ میزدم و زور میزدم
خوبی ک انقباضا دارن با سرم یک دقیقه درد ولت می‌کنه آروم میشی
و من روند زور زدن ادامه دادم و ماما هم شکمم فشار میداد یه ماما دیک هم تلاش میکرد سر بچه رو بگیره و همش میگفت داره میاد زور بزن نزدیکه و منم ب این امید زور میزدم ک تهش شیرینه و قرار این درد تموم شه ساعت شش و ربع با برشی ک زدن و خیلی کم بود خدایی من سر بچه اومد بیرون و من تمام دردام خوابیدن و اصلا انگار آدم یک دقیقه پیش نبودم ک انقد داد میزدم بچه رو گذاشتن رو شکمم و من آروم گرفتم ولی بچم خیلی بهش فشار اومد
خداروشکر شکر میکنم سلامت بغلش کردم
بعد از بچه جفت خارج کردن ک من چنان لرزی گرفتم عجیب بود ..ماما همراهم خودش بخیه زیبایی زد خودم بلند شدم ماما کمکم حماممم کرد لباس تنم پوشید بچم گذاشت بغلم و بهترین حس دنیا بود تازه فهمیدم چخبره و اشکم اومد
خیلی شیرین بود خیلی
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان رادمهر💙 مامان رادمهر💙 ۱۴ ماهگی
پارت۲تجربه زایمان طبیعیهمینجوری دردام بیشتر و بیشتر میشد مامام رسید بیمارستان و گفت درد که نداری راه برو درد که اومد سراغت اسکات بزن کمرتو صاف کن رو زانوهات خم نشو دیگه ساعت۳شده بود دردام خیلی بیشتر شد گفتم نمیتونم وایسم میخام دراز بکشم دراز کشیدم ماما گفت هر وقت دردت گرفت یه پاتو خم کن تو شکمت زیر رونتو بگیر و فشار بده این کارو کردم خیلی احساس فشار تو مقعدم کردم دیگه مغزم دستور نمیداد نفس عمیق بکشم بی اختیار زور میزدم معاینه کردن گفتن ۳/۵سانتی همینطور ادامه بده دیگه دردام زیاد شد گفتم نمیتونم تحمل کنم گاز بی حسی بیارین برام اوردن وقتی توش نفس میکشیدم احساس گیجی بهم میداد ولی دردمو در اون حد کم نمیکرد بدک نبود. چندبار درد شدید اومد سراغم ماماها پاهامو تو شکمم میکشیدن و میگفتن زور بزن منم جیغ و زور و داد و گریه همش باهم میزدم😂 ۸سانت شدم بردنم اتاق زایمان و باز هم گفتن پاهاتو تو شکمت جمع کن و جوری زور بزن که میخای مدفوع کنی منم زور که میزدم بیشتر رو مقعدم زور میزدم خیلی عالی بود روند زایمانو کوتاهتر کرد :
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۵ ماهگی