هوففففف من یه مادر خسته ام که با تمام وجود کوچولمو دوسداری ولی بعضی وقتا آنقدر عصبی میشم که میخام دست روش بلند کنم شاید اونم‌تقصییری نداشته باشه بخاطر تمام خستگی که من دوران بارداری کشیدم و بعد اون بچه داری و تا الان دوساله من درگیر بچه داری بارداری هستم واقعا خسته ام دیگه توان بچه داری ندارم ولی صبح که میشه دخترم بیدار میشه بغلم می‌کنه تمام این خستکیا میرن و دوباره شب که میشه بر میگرده من یه مادری هستم که دوساله نتونستم درست بخودم برسم و خیلی وقته اونطوری که میخام نتونستم کارام کنم بیرون برم باشگاه برم کارام کنم یا هر چیزی که فکرش کنید ولی در حین حال عاشق دخترم هستم ....درسته خیلی وقتها بر میکردم به قبل از دخترم فکر میکنم که چه زندگی داشتم که چقدر راحت بود زندگی برام آرامش داشتم ولی بازم به این فکر میکنم که زندگیم چقدر الان شیرین تر شده خدایا حکمت شکر در کنار این همه خستگی منی که یک مادر هستم مقاوم و فراموشکار در برابر تمام بچه دار خونه داری که میکنم هستم ...

تصویر
۸ پاسخ

منم‌مثل خودتم دقیقا همین چیزایی که گفتی الانم خیلی دلم‌میخواست برم اتاق خوابو تمیز کنم ولی حال نداشتم خیلی خستم
ولی عاشق دخترم و از خودمم بدم اومده از اینکه اصلا نمیتونم به خودم برسم

ماشالا چ نازی

طبیعیه عزیزم همه مادرا همینیم من‌که دوتا دارم دیگه سخت تر من ۶ ماه بعد از عروسیم حامله شدم دخترم ۲سالونیمش بود باز باردار شدم و همچنان بچه داری دیگه بریدم واقعا

اخ که دقیقا حرف دلمون رو زدی...

منم همینم عصبی شدم

اخه بچه شیر میدم یهو ضعفم میزنه

همه جام لاغر شده جز شکم

عزیزم ببخشید امگا ۳ شکم آب می‌کنه ؟

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۱ سالگی
مامان 👶🏻آراد🫀 مامان 👶🏻آراد🫀 ۲ سالگی
چنتا حقیقت شوکه کننده در مورد بچه دار شدن که کسی قبلش بهتون نمیگه!

_اول اینکه بدن زن به شدت تغییر میکنه و ممکنه هرگز به شکل قبل از بارداری برنگرده
آسیب های زیادی تو دوران بارداری و پسا بارداری به بدن زن وارد میشه که افتادگی رحم و مثانه،کم خونی،فشار خون،کمر درد،سر درد فقط یه بخش کوچیک از اونه...

_دوم اینکه حریم خصوصی تقریبا بی معنی میشه!
دسشویی رفتن و حمام کردن مثل یه تفریح لوکس به حساب میاد و خلوت با همسرت جزو آرزوها میشه بعضی وقتا🫠


_سوماینکه همه چی اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره!
فکر می‌کنیم با آموزش و تربیت درست و مطالعه و وقت گذاشتن میتونیم بچه رو اونجوری که خودمون میخوایم بار بیاریم ولی زهی خیال باطل!
بچه ها هر چقدر هم کوچیک شخصیت خودشون رو دارن و قرار نیست اونجوری بشن که ما میخوایم


_چهارم اینکه به زندگی اجتماعی و فعالیت های مادر ضربه وارد میشه!
طبیعتا بعد از مادرشدن از شغل و فعالیت های روزانه ت باید فاصله بگیری
حتی در بعضی موارد چون نمیتونی بینشون تعادل ایجاد کنی مجبور میشی شغلت رو رها کنی

_و پنجم اینکه تصمیمات و تفکراتت با قبل از بچه دار شدن متفاوت میشه!
وجود یه بچه کوچولو تو خونه تو وهمسرت رو وادار میکنه تمام تصمیماتتون رو بر اساس اون بگیرین و برای اون فکر کنین و برنامه بریزین و مسؤلیت پذیر تر بشین.



اما به نظر من با همه این اتفاقات و اتفاقات دیگه ای که غیر از اینا تو زندگی ما بعد از بچه دار شدن میوفته
وجود اون بچه فسقلی با اونهمه مسئولیتی که همراهش میاد بهترین و ارزشمند ترین چیزیه که یه زن میتونه در طول زندگیش تجربه ش کنه

من عاشق مادر بودنم هستم و از لحظه لحظه ش لذت میبرم


شما چطور؟
مامان آوین مامان آوین ۱ سالگی
مامان آناهیتا + 🎁 مامان آناهیتا + 🎁 هفته هشتم بارداری
ساعت ۸ صبح بیدار شدم تا در ارامش کلوچه مورد علاقه بنیامین‌جونو درست کنم اما خانوم خانوما پنج دقیقه بعدِ من بیدار شد و گفت: عع مامانی زیادی بهت بد میگذره اگه من خواب باشم و😁😅
پس بیدار و همراه من شد..
کابینت قابلمه‌ها رو در اختیارش گذاشتم تا حسابی سرگرم باشه و منم بتونم به خمیر درست کردنم برسم!
درسته که دهنم سرویس شد و سرم داره از صدای قابلمه‌ها و ظرفایی که بهم کوبیده میشدن، منفجر میشه ولی تونستم ۱۵ تا کلوچه سنتی یا همون کلوا درست کنم و روی لبِ بابای خونه خنده بکارم ؛)
ظهر هم تا کارام تموم شد و اومدم کنار اناهیتاجون یذره استراحت کنم و چشمامو روی هم بذارم، سریع بیدار شد و جلوم نشست به بازی… :))))
امروز از اون روزاس که انگار خستگیِ ۱۵ ماه بچه داری دست تنها ریخته توو روح و تنم..
انگار داره ذره ذره وجودمو میخوره و ته مونده‌ی انرژیمو هورت میکشه…
صدای اناهیتا رو میشنوم که به در ورودی واحد چسبیده و داد میزنه:
+ مامان! بابا! مامان! بابا!
چطور میتونه انقدر مرتب و یکی درمیون هردومونو صدا بزنه؟
با همه دردام بلند میشم و به سمتش میرم. بغلم میگیرمش و زیر گردنشو بو میکشم..
همون چیزی که میتونه برام مثل مورفین عمل کنه و بهم جون دوباره بده..
به دستای کوچولوش نگاه میکنم تا به یاد بیارم اون هنوز خیلی کوچولوئه…
تنها هدیه‌ و آوانسی که به خودم میتونم بدم اینه که از درست کردن شام معاف بشم :)
پس سفارشمو توو اسنپ فود انتخاب میکنم و منتظر ساعت شام میمونم.
من یه زنم… یه مادر…
بدن من خوب بلده با خستگی بجنگه
برای دخترم.. برای زندگیم!
در حالیکه دارم شیرین زبونیاشو میشنوم، زیر لب زمزمه میکنم:
- میشه انقدر زود بزرگ نشی؟

پی. نوشت: اولین روزای شیش ماهگی و شروع بازی با کتابای پارچه‌ای..
چطور انقدر زود میگذره…