۷ پاسخ

بعضیا کلا فک میکنن روشن فکری یعنی بی حیابودن

منم شبی ک سزارین شدم تخت بغلیم ی دختر نوجون بود ک از دوس پسرش حامله شده بود و با روش های سنتی سقطش کرده بود بقایای جفت تو رحمش مونده بود وضعیتشو خیلی خطرناک کرده بود اومده بود کورتاژ کرده بود اونم هی میرفتن میومدن و داستان ها داشتن بماند ک حونواده دختره خبر نداشتن دخترشون بیمارستان سرهمچین چیزی عمل شده..میگف بابام راننده کامیون هفته ای ی بار میاد مامانمم کاری نداره هرچقد خونه دوس پسرم بمونم.....منم اصلا ‌مذهبی نیستم و کاری ام ب مذهب ندارم ولی بنظرم چارچوب داشتن برای زندگی لازمه برای تربیت بچه ها.

اینا دیگ ازادی نیست عزیزم
از بی خانواده بودنه همچین دختر و پسری دارای همچین پدر و مادری هست دیگ عزیزم

خواهر جان حرف نزن روشن فکرا میان جرت میدن میگن هرکی خودش واسه خودش تصمیم میگیره ببین کارمون به کجا رسیده

خاک به سرم 😵‍💫😵‍💫😵‍💫 والا دیگه چخبره
دیگه لباسم معنا نداره براشون میخوان لخت بیان بیرون
هووووف بعدم میگن مملکت ازاد نیس دیگه ازادی چیه پس😶

خاک عالم واقعن آزادی رو اشتباه گرفتن
چ خانوادهای دارن اینا پیگیر بچهاشون نیستن واقعن متاسفم

هی خواهرجان مملکت خیلی بهم ریخته همه جا همین جوره کسی هم نیس جلوشونوبگیره

سوال های مرتبط

مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🩷 مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🩷 هفته بیست‌وهفتم بارداری
تجربه من از اولین سفرم با بچه کوچیک:
راستش از اون چیزی که فکر می کردم یکم سخت تر بود و قشنگ پوست انداختم😅 یاسین تو خونه همش بی قرار بود سفرمونم دقیق مصادف شده بود ۲ناهگی یاسین و گویا این سن اوج کولیک و رفلاکسه
من سعی کردم خودم وسیله زیاد نبرم اما تا تونستم برای یاسین لباس و زیر دکمه برداشتم که خیلی خوب بود یه اشتباهی که کردم این بود که یه تشک تعویض بردم که اذیت شدم بابتش بچه همش نم میداد کثیف میشدمجبور بودم بشورمش اگر رفتید سفر یا دوسه تا ببرید یا از این تشکای یکبار مصرف بگیرید. تنها شانسی که داشتم این بود که یاسین بیرون که می رفتیم تو بغلم می خوابیدبه محض اینکه می رسیدیم خونه بیدار میشد یکسره گریه می کرد البته من کالسکه نبردم از کت و کول افتادم برای مسافرت کالسکه واقعا از واجباته من فکر میکردم یاسین کوچولوعه توش نمونه ولی انگار اشتباه میکردم
خلاصه سفر رفتنی با بچه کوچیک سخته از یه طرف اثاث و اذیت های خود بچه از طرف دیگه حال بد خودم بخاطر اذیت شدن های بقیه هرچند اگه بازم قسمتم بشه دوباره بخوام برم امام رضا با کله میرم😇🥰😍
مامان شهرزاد مامان شهرزاد ۸ ماهگی
قبل اینکه باردار بشم همیشه دوست داشتم بچه اولم پسر باشه، همیشه اسمهای پسرونه انتخاب میکردم و فانتزیم این بود مثلا غروبا پسرم میره برام نون میخره و این حرفا...😀
باردار که شدم میگفتم نه چه فرقی میکنه هرچی باشه فقط سالم باشه، ته دلم یه چیزی میگفت بچم دختره( بخاطر ضعیف بودن اسپرم اکثر نظامی ها، بخاطر شغلشون و شرایط کاریشون و .... )
خلاصه اون روز که برای ان تی رفته بودم قبل اینکه دکتر بگه گفتم دکتر دختره نه؟ لبخند زد گفت به احتمال زیاد
من چون آزمایش سلفری هم داده بودم اونحا صددرصد مطمئن شدم که جنسیت نی نی دختره،
نه اینکه زبونم لال بگم خوشحال نشدم ها، اما ته ته دلم اگر میگفتن پسره شاید یجور دیگه خوشحال میشدم....
الان که از اون موقع تقریبا ۱ سال میگذره با خودم میگم وااااا اصلا جنسیت بچه چه اهمیتی داره واقعا..؟ مهم اینه واقعا سالم باشه
همیشه تو زندگیم هر اتفاقی که برام پیش اومد حتی اگه دلم با اون پیشامد نبود ته دلم مطمئن بودم خدا همیشه بهترین چیزارو برام خواسته..
اما الان دوست دارم دخترم یه داداش هم داشته باشه که اگر یه روزی تو این دنیا نبودم پشتش باشه🥹🥹
تصمیم گرفتیم بریم دکتر و دارو بگیریم برای بچه بعدی که انشالله خدا بخواد پسر بشه...
نظر شما چیه؟ شما با این کار موافقین یا مخالف؟ نظرتون اینه هرچی خدا بده همونه؟ یا نباید تو تعیین جنسیت بچه دست برد؟
مامان اَبرا مامان اَبرا ۷ ماهگی
*سلام مامان قشنگا...🤍*

*دلم برای اینجا تنگ شده بود...🌱*

این چند روز هر بار می‌خواستم یه چیزی براتون بنویسم، یا ابرا بیدار می‌شد، یا علیار می‌گفت: «مامان بیا بازی کنیم.» 😅

بعد که شب می‌شد، فقط دلم می‌خواست چند دقیقه بشینم و به هیچ‌چیز فکر نکنم...🫠

با خودم گفتم مطمئنم خیلی از شماها هم این حس ها رو تجربه کردین.

*یه وقتایی مادر بودن از بیرون خیلی قشنگه...
ولی فقط خودمون می‌دونیم پشت اون لبخندها، چند ساعت بی‌خوابی، چند تا غذای نصفه، چند تا چای سرد شده و کلی خستگی قایم شده...🥹*

منم دقیقاً این چند روز وسط همین روزا بودم.

بین شیر دادن به دختر کوچولوی سه ماهه‌م 👶🏻
و بازی کردن با پسر سه سال و نه ماهه‌م که انرژی تموم‌نشدنی داره. 🧸💙

ولی یه چیز قشنگی که مادر بودن بهم یاد داده اینه که...

*قرار نیست بهترین مامان دنیا باشیم.
قرار نیست همه کارا رو بی‌نقص انجام بدیم.*

همین که هر روز با عشق کنار بچه‌هامونیم و سعی می‌کنیم یه ذره بهتر از دیروز باشیم، *یعنی داریم بهترین خودمون رو می‌ذاریم. 🤍*

از امروز دوباره کنار همیم...🥰

مثل قبل، از تجربه‌های واقعی خودم براتون می‌گم، از بازی‌ها، اسباب‌بازی‌ها، دغدغه‌های مادرونه و هر چیزی که فکر کنم به درد یه مامان می‌خوره.💚

دلم می‌خواد اینجا فقط یه کانال معرفی محصول نباشه...
*دوست دارم یه گوشه امن باشه که هر وقت پیامش رو باز می‌کنین، یه چیز مفید یا یه حس خوب با خودتون ببرین. 🤍🌿*

راستی...

اگه این پیام رو تا آخر خوندی، فقط یه 🤍 بزار.
مامان آراز مامان آراز ۱۵ ماهگی
سلام دوستان راستیتش برای من یه اتفاقی افتاد خواستم اینجا بهتون بگم من سه بار سنوگرافی رفتم اون یه بار اول که جنسیت بچه مشخص نبود هیچ دوبار دیگه رفتم اونم بهترین سنوگرافی ها و غلبارگری ها همشون هم گفتن بچه دختره سنوی اخرم و که رفتم اومدم سه بار پرسیدم جنسیت بچه گفتن دختره نه این که دختر پسر فرقی کنه ها نه اونقدر گفتن تو شبی مادر دختر دار نیستی به خاطر اون پرسیدم رفتیم با مامان و بابام و عمم سیسمونی بخریم عمم همش میگفت داداش صبر کن بچه پسر صبر کن بابامم میگفت هی ابجی ول کن دختر پسر که فرقی نمیکنه بچه هم که عوض نمیشه اقا من بعد از چند روز دردم رفت رفتم بیمارستان چون جایی که ما زندگی میکنی شهرستانه بیمارستان شلوغ نبود یا بهتر بگم فقط من بودم 24 ساعت درد کشیدم تا اینکه صب ساعت 6 و نیم بچم به دنیا اومد اقا ماما بچه رو که گذاشت روی سینم دیدم یا خدا بچه پسره اصلا پشمام ریخته بود اگه تو بیمارستان به غیر از من کسی دیگه بود یا اصلا زایمانم طبیعی نبود و سزارین بود میگفتم بچه رو عوض کردن ولی خدا شاهده تو بیمارستان به غیر از من هیچ بیمار دیگه ای نبود معجزه های خدا😂😘