۱ پاسخ

دختر منم همینجوری بود
دو بار سه بار اومد پیش ما خوابید چون هی گفت ماساژ هی ماساژ دادیم عادت کرد💔💔
حالا پیش ما میخابه با ماساژ بعد ک خوابش سنگین شد میبرم میزارمش تو تختش

سوال های مرتبط

مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
یکی از خوبی هایی که مشارکت کردن بچه ها تو امورات خونه داره علاوه بر سرگرم شدنشون، بالارفتن اعتماد به نفسشونه.
درسته که رز خودش رو پر آرد کرد، درسته که آشپزخونه کثیف شد.
ولی وقتی قبل خواب یه بند بهونه میگرفت، و من واقعا خسته بودم و نمیدونستم چه جوری دیگه آرومش کنم، یهو گفت راستی کیکمون پخت، میخوری؟
خوشحال گفت آره آره.
با هم رفتیم آشپزخونه، کیک رو آوردم جلوش...گفتم ببین آماده شده، دست زد بهش،میشد خوشحالی رو دید تو چشماش!
میگفت به به خوشمزه س🥹
برش زدم براش اومدیم تو اتاق و داشت همزمان میگفت با هم پختیم، با هم آرد الک کردیم!
بهم گفت خودت بذار دهنم، کلی گفت خوشمزه س و من تو دلم قند آب شد.
پنج دقیقه بعد با آرامش خوابید.
و مطمئنا با خوشحالی.
دو ساعت وقت دارم دوش بگیرم، کیک رو ببرم با همسرم هم بخوریم، و یادمون باشه که برای فردا که میریم باغ هم ببریم حتما،
چون تو اون لحظات قشنگ قبل خوابش، بهش گفتم کیک رو ببریم فردا با بچه های عمو بخوریم؟
و رز هم با خنده تایید کرد‌.
از ذوق دیدن بچه ها و خوردن کیک باهاشون، و تعریف اینکه خودش هم کمکم کرده🥹
مامان آقا نویان مامان آقا نویان ۳ سالگی
سلام. وقتتون بخیر مامانا. من نوزده اسفند شیشه شیر پسرمو کلا ازش گرفتم. یعنی از قبلش اول قبل خوابشو گرفتم. بعد شیر روزشو حذف کردم بعد چند روز نصفه شب که می خورد رو حذف کردم و بهش ندادم. بماند که چه ها کشبدم تو دو هفته اول از بس بی قراری کرد. تو اون یم هفته ای که شیر روزشو قطع کردم اصلا بهونه نگرفت. ولی وقتی شیر شبش قطع شد و دیگه شیشه بهش ندادم، خیلی زیاد بهونه گرفت. نصفه شبا دو سه ساعت بیدار می موندیم. تا شد عید و به خاطر دید و بازدیدها که دیر می خوابید بیدار شدن های نصفه شبش بهتر شد. اما در طی روز خیلی بهونه می گرفت. ولی اواخر عید بهتر سد. ولی هر وقت خسته یا گشنه بود گریه می کرد می گفت چرا شیشه بهم نمی دی. الان ده روزه به شدت به شدت لجباز و پرخاشگر شده. یه سره منو می زنه با دست با پا. گریه های شدید چند ساعته که هیچ جوره ساکت نمی شه. با آرامش با صبوری با همدلی. اصلا آروم نمی شه. قبلا حواسشو پزت می کردم بازی می کردم حل شدنی بود. الان تو این ده روز بریدیم. نفسمون بالا نمیاد از بس سر هر چیزی سر هر چیزی گریه های وحشتناک داریم. افسردگی گرفتم واقعا. نمی دونم چیکار کنم؟ از پقتی هم از شیشه گرفتمش خیلی با لب و لوچه و فک و دهنش ور می ره. فکشو میاره جلو. زبوتشو میاره بیرون‌. دندوناشو میاره جلو. حرف زدن و نصیحت بدترش کرده