سلام مامانا
من یه چالشی دارم هر دفعه که میرم خونه مادرشوهرم
میخوام ازتون کمک بگیرم
ببینم مشکل از کجاست حلش کنم
ببینید خونه مادرشوهر رو که ادم نمیتونه نره بالاخره خانواده همسر ادمه نمیشه نرفت ولی من چون اذیت میشم یکم دیر به دیر میرم
مثلا تو کل ماه۳ یا نهایتا خیلی زیادش۴ بار برای شام یا نهار
( بماند که مادرشوهرم توقع داره زود به زود برم)
از وقتی بچه دار شدم وقتی میرسیم بچه منو بغل میگیرن بغل به بغل میکنن
حتی الان که بچه تو بغل نمیمونه و دوست داره چهار دست و پا بره میگیرن بغل که بچه اذیت میشه و نهایتا مجبور میشن ولش کنن
جالبیش اینجاست بچم وقتی گرسنه میشه تو اون جمع منو میبینه و حالت نق میزنه که به من بفهمونه گشنشه
منم میخوام بگیرم که شیرش بدم اینا مقاومت میکنن میگن چی شده چرا غر میزنی پسر …..
خب من مامانشم دشمنش نیستم که نمیدیش بغل من
دیگه باید دوبار سه بار بگم این گشنشه و بچه قشنگ غراش رو بزنه تا بدنش
بعد موقع سفره انداختن بچه رو میدن بغل پدرشوهرم که من حتما کمک کنم خدایی من ادمی نیستم که از زیر کار در برم ولی یوقتایی واقعا خستم و شب قبلش اصلا نخوابیدم
موقع شام که میشه بچه رو میدن بغل شوهرم یا من😐و خودشون میشینن غذای گرم میخورن بعد بچه رو از من یا شوهرم میگیرن میگن حالا برو فذا بخور بده من نگه دارم برات
بعد از شام من باید ظرف ها رو بشورم
ببین من با کار کردن واقعا مشکلی ندارم ولی یوقتایی فقط خستم یا دوست دارم اونا بگن حالا بعد چند وقت اومدی بیا بشین بعدا میشوریم
یه خواهرشوهر مجرد هم دارم ولی از عقدمون تا الان
همیشه من تکی کل ظرف ها رو میشورم و اب میکشم اونم فی فس کنان الکی ماست و اب و اینارو میذاره داخل یخچال تا من همه رو بشورم و برم بشینم

۲۳ پاسخ

من بعد ده سال زندگی و دوتا بچه همه اینارو تجربه کردم و الان دیگه مغزم کشش نداره و رابطمو محدود کردم هر دو سه ماه یبار مثه مهمون غریبه میرمو و دست به هیچیم نمیزنم چون ارامش خودم از هرچی واجبتره ، در حالیکه منم قبلا عین کوزت بودم براشون

یااصلا ازجات تکون نخور هرچیم گفتن محل نده

ببین میری زرنگ باش توهم بلندنشو هیچ بعدم دیدی موقع سفرفلان بچه خودشون گرفتن بگو بدین الان وقته پوشک عوض کردنشه یا شیربدم یافلان کارش دارم دارو بدن

ببخشید گلم مشکل از ساکت بودن و ذات خوب خودته اونا واقعا از بیشعور بودنشونه ک بچه رو اذیت میکنن همه ما این مشکل و داریم ولی من وقتی خسته باشم به قول خودت یا بچه نمونه انجام نمیدم مگه کفر میشه؟یا حکم اعدام صادر میکنن؟سخت نگیر به خودت راجب چیزایی هم که پشت سرت بعدش ممکنه بگم اصلا اهمیت نده

ماهی چهار بار میشه هفته ای یکبار که واقعا برای خونه مادرشوهر زیاده
البته سبک روابط هر خانواده ای فرق داره
اگه واقعا اذیتی سعی کن حتی شده دو روز دیر تر بری
اینجوری حداقل یکبار در ماه کم میشه
وقتیم رفتی موقع شستن ظرف ها و اینا بهونه بیار
چمیدونم بگو کمرم رگ به رگ شده
دستام جدیدا به شوینده حساس شدن و...
برای کارهای بچت هم بدون تعارف حرفت رو بزن
مثلا بگو لطفا بدید شیرش بدم بعدا باهاش بازی کنید
اگه ندادن برو از دستشون بگیر بگو اجاره بدید شیرش بدم بعد
چند بار پشت سرهم که رفتی هی حرف اینو بنداز وسط که بچم جز خودم با هیشکی راحت نیست
فقط خودم باید شیرش بدم ، فقط خودم باید بخوابونمش یا فقط بغل خودم راحته
راجب کارها هم چندبار که بهونه بیاری حساب کار دستشون میاد

منم باخنده جوابشونو میدم هی میگن بچه لاغرتر شده نسبت به قبل میگم آره جنب وجوشش بیشتر شده یا میگن فلان کارو بکن فلان غذا روبده میگم دکترش برنامه داده طبق اون جلو میرم ولی بنظرمن رفت و آمدتو تا وقتی بچت دوسالش بشه کمتر کن هرموقع هم گلایه کردن بگو وقتی میام دوسه روز طول میکشه روال بیفته خوابش و خوراکش ازبرنامه خارج میشه اذیت میشه

وااا چرا تو بشوری؟؟!!اصلا دست نزن رفتو آمدتم ازینی ک هست کمتر کن،من ماهی یبار میرم بچمم یکم‌میدم بغلشون زودم میگیرمش،ن ظرف میشورم ن چیزی

منم بعداون اصن دست نمیزنم مگرچی بشه سفره جم کردنی دوتابشقاب باخودم ببرم اشپزخونه
دستمومیشورم میام میشینم

خوشبحالت ماهی ۴ بار میری من طبقه پاییینم روزی ۵ بار میان تا نصف شب شوهر نامردم اصلا درک نمیکنه خیلی بیشعور اینقدرر خوشحال خانواده بی درک همیشه خونم تلپن

ولی من خونشون کارنمیکنم
بچه هامو بهونه میکنم ب حدی ک پیش مامانم گله کرده بود لیلاخونمون دست ب سیاه وسفیدنمیزنه مامانمم گفته بچه کوچیک داره میاداونجااستراحت کنه توقع چ دارین ازش

ببین خیلی جدی تو چشماشون نگاه کن بگو بدین بچه رو مثلا می‌خوام غذاش بدم.
هر چی میگن اصلا برنگرد نگاشون کن انگار نمی‌شنوی وقتی نظر میدن‌ کار خودتو بکن.
منم اوایل مادرشوهرم یه نظر ریز میداد منم انگار که دیواره همون‌جوری اون داشت حرف میزد میرفتم کار خودمو میکردم دیگه ساکت شد.
برای ظرف شستن هم برو بچه رو بگیر بشین و چندین بار که اومدن خونتون نزار کار کنند بگو خودم بعدا میشورم بگو دوست ندارم مهمون خونم کار کنه خودمم مهمونی میرم دوست ندارم کار کنم.
اینجوری میفهمن.

عزیزم این مشکلات طبیعی هست ولی تو باید از بچت دفاع کنی ن با روی بد ن با بی احترامی خیلی مودب میبینی بچت بغلشون بی تابه و غر میزنه بلند شو بگو جانم مامان چیشده بیا بغلم و از بغلشون بگیر بچتو بعد بهش بگو بیا مامان بریم شیر بدم میخان بازم مقاومت کنن؟؟؟ نری بگی فلانی بچمو بده میخام شیر بدما خودت بچتو از بغلشون بگیر
میبینی بچت و میگیرن نمیزارن تکون بخوره بازم بگو عزیزم بیا بدو ماشالا بیا پیش مامان بیا اینور اونور میبینی ول نمیکنن بهشون بگو ک این نوزاد نیست ک یحا بمونه بزارید بره بگرده اذیت میشه بچم
سر سفره ک بچرو میدن ب خودتون با خنده بگو وای کاش این چند دقیقه رم نگه دارید من راحت حداقل اینجا غذامو بخورم بعد بخند هی
میبینی خیلی بهت گیر میدن دایه مهربان تر از مادر شدن خیلی نگران خودشونو نشون میدن یا خودتو بزن ب کر بودن انگار هیچی نمی‌شنوی ک چیزیم جواب بدی
یا یکبار برای همیشه بگو متوجه هستم شما خیلی نگران نوه گلتون هستیدا ولی من مادرم هیچکس اندازه من نگران بچم نیست
درکل اینا همش عادیه گلم واس همه هست سعی کن بیخیال باشی و خیلی حرص نخوری

بنظرم زیاد میری ماهی یکبارش کن بهونه کن بگو مریضم بیخوابم نمیتونم بیام،میری خب نشور ظرفارو بزار همومجا بشین عادتشون دادی از اول

اصلا به حرف هیشکی توجه نکن هیچی مهمتر از بچت نیست نذار اذیت بشه بعد که بزرگ شد همش،یادت میفته ناراحت میشی

عزیزم بنظر من کلا تابچت بزرگ نشده نرو،من سربچه اول و دومم عین همین کارو میکردن باهام هم خانواده خودم هم خانواده شوهرم.چون کم سن وسال بودم و بی تجربه هیچی نمیگفتم ولی الان ماهی یبار خونه مامانم میرم اونم دوساعت ماهی یبارم عصرها یه ساعت میرم خونه مادر شوهرم ،مهم بچته بذار هرچی دوست دارن بگن بچت که بزرگ شد زود زود میری فراموش میکنن

توام بچتو به یه بهونه ای بگیر بغلش میکنن بگو میخوام پوشکشو عوض کنم پاش نسوزه،موقع ظرف شستن بشین به بچت غذا بده توام مث خودشون فس فس کن

یکمی ام خودت حساس شدی ولی چ زورم گرفت ب خواهر شوهرت

منم ی خاهرشوهرمجرددارم
بعدغذا اصلن دست نمیزنم چنباری بیخیال با خودشون متوجه میشن
من خودمو بابچم سرگرم میکنم
ماهی دوبارمیرم
ی سری مادرشوهرم رف حیاط باصدای بلندگف ب دخترش باعروس ظرفاروبشورین هانارو بده باباش نگه داره منم شستم ولی دفعه بعد دگ نشیتم ب همسرم گفتم میرم اونجانفس تازه کنم بمن ربطی نداره

یزیدن بابا اینا
والا ماهم خونواده شوهر داریم ک جاریم کلا نمیاد چون اخلاق درستی نداشت ما باهاش قطع ارتباط کردیم
پسرمو من میزارم موقع شام تی وی میبینه یا بازی میکنه نیازی ب بقیه نیست و گاهی مادرشوهرم غذا نمیخوره نگه میداره
یکاری کن ازت بخاطر بچت بترسن و تذکر ندن
خنده خنده حرفاتو بزن یکی دوبار اولش سخته بعدش عادت میکنن ک روی بچت حساسی
بگو اینهمه وقت خودم بزرگ کردم میدونم ک چکارشه موقعی ک شیر می‌خواد خجالت نکش از بچت واجب تر نیستن بگیر ازشون بگو گشنشه ببخشید سریع بگیرش برو تو اتاقی جایی

بچه های من هیچ کدوم بغل هیچکس نمی‌مونن. از اول تا آخر توی بغل خودم. از ظرف شستن و سفره انداختن خلاصم ولی شام رو همیشه از دست میدم و غذای سرد و بی مزه نصیبم میشه

منم همین مشکلو دارم طبیعیه😁 دیگ ب رو خودم نمیارم ولی جوابشونم میدم

بعد من سر سفره مادرشوهرم بچمو بغلش میگیره که من غذا بخورم🫠

حال اینا به کنار همش به من میگن مثلا بچه سردش نشه
اونجوری نگیر مراقب باش
تو خونه مواظب باش چیز ریز نخوره تا
این خوبه بهش میدی؟
تو روروعک بذار زودتر راه بیفته
باید بهش دندونگیر بدین الان
چرا زانو بند نمیبندین براش زانوش اذیت میشه
ببین دسشویی نکرده
و….
اینا طبیعیه یا من حساسم؟
باید چیکار کنم که مغزم انقدر درد نگیره بعد رفتن اونجا

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۱۴ ماهگی
واقعا خوشبحال اونایی که بچه هاشون میشینن با اسباب بازی بازی میکنن وابسته به مادر نیستن خیلی آروم و ساکتن یا حداقل اگه شیطون باشن گریه نکنن هرجا رو دوست داشته باشن به هم نریزن
واقعا از نوزادی پسرم هیچی نفهمیدم جز گریه و بغل کردن بغلی ام نیست چون بغل هرکسی نمیره فقط بغل منو دوست داره از صبح که پا میشه میزارم زمین که حداقل ی شیر درست کنم یا ی غذایی بخورم گریه میکنه تا خود شب کافیه فقط بزارمش زمین جرم میده انقدر گریه میکنه همین اخلاقش باعث شده من ی آدم عصبی بشم از بچه متنفر بشم احساس میکنم باید برم تیمارستان حداقل اونجا آرامش دارم شاید بگین شاید جاییش درد میکنه یا گرسنه یا پوشکش کثیفه نه هیچیش نیست شده خودم تا شب غذا نمیخورم ولی همه کارای بچمو میکنم بهش سه وعده بغذا با دووعذه میان وعده میدم دکترم میبرمش هیچیش نیست فقط دوست دارم شوهرمو بچمو بزارمو برم خیلی دوست داشتم ازدواج که کردم حداقل ی خورده خوشی کنم لذت ببرم از زندگی تفریح برم ولی حیف که با جلوگیری ام حامله شدم اینم شانس منهه بدبخته شما ام بچه هاتون انقدر اذیتتون میکنن؟😔😔😔