۵ پاسخ

هیچ وقت نباید مادر شوهر دخالت کنه الانم حرفاش بی فایدس دیگه
بچه بزرگه اون خودش مادره یادوست داره شیر خودشو بده یا دوست نداره تموم حتما چند بار بهش گفته و پیش چند نفر گفته که عروسه بهش فشار اومده

منم امروز توی مطب بودم به خانوم بچش یک سالش بود باردار بود گف درد دارم
بچه گریه میکرد تو بغلش بشینه یه خانومه بلند همه گف بچتو بزار پایین مگ دل درد نداری گف چیکارش کنم میفهمه بنظرت میخاستم بگم اصلا ب تو چ بچه خودشه

بزور فهمیدم چی نوشتی بخدا😂😂
اره دیگ عصابش خورد شده نتونسته چیزیم بگ منم هکیم ولی سر شوهرم خالی میکنم من😂

خواهر زاده غصبیه یعنی چی؟

چقدر غلط املایی داشتم 😑
دسر من کارگروه = پسر من کارگره

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت نهم
پزشک اورژانس که میخاست شرح حال بگیره مادر شوهرم مرتب می‌گفت بچه خوبه شیر خورده چیزیش نیست. میخاستم خفش کنم که داشت شرح حال دروغ به دکتر میداد ولی چیزی نگفتم. آزمایش زردی نوشت. بچه را برای نمونه گیری بخش نوزادان بردیم. به پرستار گفتم میشه قندش را با گلوکومتر بگیری که اگر قندش افتاده زودتر بفهمیم. مادر شوهرم گفت نه من بهش شیر دادم منم گفتم سر شیشه اصلا سوراخ نبود چطوری شیر دادی؟ پرستار قبول کرد. رفتم از ایستگاه پرستاری گلوکومتر بگیرم. وقتی برگشتم پرستار با لحن بدی گفت« از این به بعد هرکی هرجا رفت بچش را بده دستش ببره، واسه آدم نامحترم بچه نگه ندار.» منظورش از نامحترم من بودم.😑 تو این فاصله ای که من رفتم گلوکومتر بگیرم مادرشوهرم به پرستار گفته بود که صبح تا حالا رفته بیرون و من دارم بچش را نگه میدارم و حالا هم اومده باهام دعوا می‌کنه.😱 درصورتی که من با شکم پاره همش دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه بودم دنبال دلخوشیم که نبودم. بعدشم فقط ۱۰ دقیقه پیش مادر شوهرم مونده بود از صبح پیش مامانم بود. کلی هم رو اعصابم راه رفته بود و هیچی هم بهش نگفته بودم.💔
همونجا صبرم تموم شد....
مامان آوا مامان آوا ۱۱ ماهگی
خانوما یه چیزی میخواستم بگم راجب خودم نیست مشکل یکی از دوستامه ممنون میشم اگه تجربه ای دارین راهنمایی کنید این دوست من از 6 ماهگی بچش رفت سر کار حسابداره از صبح میره تا ساعت 2 بچشم مامانش نگه میداره صبح ها شوهرش بچه رو میبره خونه مامانش ظهر ها هم دوستم میره دنبالش سر کارم میره به خاطر این دوست داره همیشه پول داشته باشه برای خودش بچش لباس بخره کارایی که دوست داره انجام بده شوهرش از لحاظ خورد و خوراک پول میده همه چی میخره خوبه برای لباس و این جور چیزا هم پول میده ولی کم تو این شرایط اقتصادی هم بیشتر از این نمیشه انتظار داشت ولی حالا من اینارو گفتم تا پیش زمینه ای باشه مشکل اصلی و بگم دوستم مشکلش این که از روز اول که بچش به دنیا اومد یه سره شوهرش یا خانوادش میگفتن این بچه سیاهه یا براچی این جوریه لاغره. چاقه، یا شوهرش رفته مژه های بچه رو کوتاه کرده که مثلا بلند شه به دوستمم نگفته یا موهای سرش و با تیغ زده که پر پشت بشه پیش هر کسی که میره میگه بچه من به نظرتون لاغره یا قدش کوتاه نیست درصورتی که بچش هم قدش و وزنش خوبه خوشگلم هست ماشالله یا مثلا شوهرش چند روز پیش با بچه رفته خونه مامانش وقتی اومده به خالم گفته که آبجیم گفته بچه چه قدر لاغره و فلان بهش شیر خشک بدین چاق بشه از اون موقع هم میگه شوهرم اخلاقش عوض شده و صبح ها بازور از خواب بیدار میشه که بچه رو ببره دوستم خیلی اعصابش خورده که این بدر و بچش عیب میزارن میخواستم ببینم کسی بوده شوهرش این جوری باشه تجربه ای دارین ببخشید این جا این و پرسیدم میدونم باید بره پیش مشاور ولی گفتم شاید شما تجربه ای داشته باشین
مامان شهریار مامان شهریار ۵ ماهگی
تجربه سزارین(۶)
۹ شب سزارین شدم.روز بعدش تا ساعت۴ تخت بغلی که زایمان طبیعی بود لباساشو پوشیده بود که بره خونه و خیلی راحتم راه میرفت.من همچنان روی تخت بودم. بالاخره اتاق دبل خالی شد و برای ما مثل وی آی پی شد. دوستام‌ میومدن و میرفتن و خیلی خوب بود راحت میرفتم دسشویی و میومدم. شیفت پرستارا هم عوض شده بود و یه گروه خیلی عصبانی اومده بودن. یکیشون ناخناش بلند بود اومد واسم شیاف گذاشت زخم شد مقعدم و خیلی سوزش داشت.گفتن اگه بچه مدفوع نکنه نمیتونیم مرخصت کنیم. خودم با شیاف ها و داروی ملین که دکترم تجویز کرده بود روپا شدم. و شکمم‌کار کرد و دردناک بود هم بخاطر زخم میسوخت. بعد منتظر شدیم بچه شکمش کار کنه. کلی بی‌قراری میکرد چون شیر‌نداشتم و سیر نمیشد. یه شیشه شیر خشک۳۰ سیسی براش درست کردیم دادیم خورد و شکمش شروع کرد یه کار کردن که رنگش سیاه بود‌.بعد یه خانمی رو اوردن که بچش ان آی سیو بود و خودش هم از آی سیو اورده بودنش خیلی حالش بد بود. خودشم پرستار بود. چون پارتی داشت کلی همه حواسشون‌بهش بود . یکی از دکترا سفارش مخصوصشودکرده بود. مثل پروانه دورش میچرخیدن. شوهرش و مادر شوهرش و مادرش و دوتا پسراش که یکی میخورد کلاس ۵ ام باشه یکی مثلا ۱۰ ام داخل اتاق بودن. بینمون یه پرده خیلی نازک بود. یهو چشمم افتاد به شوهرش که داشت سینه منو میدید😐 که دارم به بچه شیر میدم. خیلی وضعیت بدی بود بماند که ما بهرحال پول دادیم بابت اتاق دبل. نمیتونستم برم دستشویی و راحت نبودم. اینها هم نمیرفتن...
خلاصه بچشونو از ان ای سیو اوردن کلی جیغ میکشید و‌گریه میکرد. زردی شدید هم داشت که باعث شد بخاری برقی رو خاموش کنن و بچه‌من سردش بشه.به شوهرم گفتم‌دیگه بریم خسته شدم.
مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
تو اون فاصله که مامانم اینا رفتن واسم ابمیوه بیارن پرستار اومد که ازم آزمایشات لازم رو بگیره و انژیوکت وصل کنه
وقتی خواست انژیوکت رو بزنه گفت این انژیوکت ضخیم و کلفته گفتم خب برام نازکشو بزن که گفت نمیشه برای اتاق عمل سبز لازمه ولی دوتا پرستاری که اومدن واسم رگ بگیرن تازه کار بودن و مشخص بود استرس دارن
خلاصه رگمو گرفتن و سرنگای ازمایش رو پر کردن و میخواست واسم سرم وصل کنه که پرستار زد رگمو خراب کرد و من خیلی ناراحت شدم گفتم توروخدا الان نزنید خیلی درد داره و اون بی توجه به من رفت که جای دوم رگ بگیره
رگ دومی رو بالای انگشت شصتم گرفت انقد دردناک بود که شروع کردم به گریه کردن و وقتی پرستار دید گریه میکنم انگار بهش برخورد گفت من نمیدونم شمایی که انقد سوسولین براچی بچه دار میشین
وقتی این حرفو بهم زد مثل ابر بهار شروع به گریه کردم و رفتم دم زایشگاه که مامانمو ببینم که دیدم مامانم و خواهر شوهرم و جاریم ایستادن و من مثل بچه پریدم تو بغل مامانم و شروع به گریه کردم شوهرم از بیرون صدامو شنید و اومد بازم اونو بغل کردم و کلی گریه کردم و همشون بهم دلداری دادن و شوهرم کلی ناراحت بود میگفت الان من چجوری بخوابم تو اینجوری میکنی خلاصه ارومم کردن و برگشتم رو تختم
تو سالنی که به من دادن حدود ۱۵تا تخت بود و همه تختا خالی بود فقط من اونجا بودم
سالن کناری صداهای جیغ خانومایی میومد که داشتن زجه میزدن برای درد زایمان طبیعی
ادامه پارت بعد