میخوام یکم از تجربه هام بگم برا مامانایی که شاید تو شرایط من باشن..
روزی که دخترم بدنیا اومد بخاطر نارس بودنو وزن پایینش خیلی از اطرافیانم حرف شنیدم..نمیدونم ناخواسته بود یا خواسته ولی با مقایسه بچه م و نظرایی که راجبش میدادن یکاری کردن که چندوقت از شیرین ترین روزای زندگیمو به کامم تلخ کنن…منو شوهرم هردومون ظاهرمون خوبه،همش میگفتن پس این بچه به کی رفته چرا سیاهه چرا لاغره واای چقذر کوچیکه ،آخی دکتر ببرش ،آخی نمیشه بغلش کرد،چحوری اینو بزرگ کنی و هزاران حرف که جز ناامیدی چیزی نداشت برا منو همسرم…اینقدر به دخترم میگفتن چقدر سیاهه که ناخودآگاه من همش با رنگ پوست خودم مقایسه ش میکردمو گریه میکردم..نمیدونم شاید این اسمش افسردگی بعداز زایمان بود که بقیه بهم القا کرده بودن…الان ۶ماه میگذره دخترم اونقدر همه چیزش زیبا شده که خودمم باورم نمیشه همون دختر کوچولوی روز اوله..وزنش حتی از خیلی از بچه های نرمال بالاتره و‌پوستش خیلییی سفید شده…میدونید واسه یه مادر بچه هرشکلی باشه زیباترینه ولی بعضیا با دل سیاهشون دل آدمو میشکنن..مامانایی که تو شرایط منید صبر داشته باشید جوجه اردک زشتتون تبدیل میشه به یه قوی زیبا طوریکه همه حسرت همچین بچه ای رو میکشن..💕

۵ پاسخ

پسر منم با وزن ۲۴۰۰بدنیا اومد
هر کی میدیدش میگف وای چقد کوچیکه ،رنگ پوستشم تیره بود
زردی داشت و مجبور بودیم داخل دستگاه بزاریم
مادر شوهرم ک اومد گف وای چندشم میشه
هیچوقت این جملش یادم نمیره(حرفای اطرافیان زیاد برام اهمیت نداره چون پسرم تموم زندگیمه ولی از افراد توقع نداشتم ک این حرفارو بزنن)
ولی الان ماشالله پسرم انقد سفیده وزنشم نرمال شده

پروفت دختر خودته؟

منم دخترم آ یو جی آر دنیا اومد با وزن دو کیلو خیلی کوچولو بود خیلیییییییی همه میگفتن اصن این میمونه برات؟ چطور بزرگ میشه حتی الانم مثایسه میکنن میگن بچه ما تو این سن ایییین هوا لپ داشت و تپل. بود

یکی همینجا شنیدم اسم دخترشو گذاشته بود روشنا بعدش دخترش به گفته خودش حالا یه ذره سبزه شده بود
گفت بردار شوهرم مسخره کرده گفته باید اسمشو میذاشتین تاریکا
این چه حرفیه هرکی به نازدونه آدم یه چی بگم آدم ناراحت میشه
🥲

آره عزیزم کاش بفهمن به اندازه ی کافی بارداری و زایمان و نگرانی اینکه کاش شیر داشته باشم بچم گشنه نمونه به اندازه ی کافی ذهن و جسم ما مادرا رو درگیر کرده دیگه با حرفایی که مستقیم قلب مادرو نشونه میگیره اذیت نکنن

سوال های مرتبط

مامان قَندَم☁️♥️ مامان قَندَم☁️♥️ ۶ ماهگی
مامان باران💓 مامان باران💓 ۱۰ ماهگی
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
دیشب مراسم بودیم.
همه خیلی لطف داشتن و هرجا میرفتم از امیرطاها کلی تعریف میکردن و بغلش میکردن و باهاش بازی میکردن. همینطور که نشسته بودم با چندتا از دوستام دورهم و بچه هامون پیشمون بودن یهو یه دختر بچه ۵،۶ ساله که نمیشناختمش اومد نزدیکمون، یه کم نگاهمون کرد و ما گرم صحبت بودیم با دوستام، اومد پیش طاها نازش کرد و یهو در کسری از ثانیه مچ دست بچه م رو محکم گاز گرفت 😳😭 اینقدر سفت که جای دندوناش روی مچ بچه مونده بود 😭 من که اولش نفهمیدم چی شده چون پشت به من بود یهو دیدم دوستام حمله کردن سمتش و خواستش جداش کنن از امیرطاها 😳 بعدم سریع پاشد فرار کرد رفت 😭 اینقدر بچه م گریه کرد و دلش از حال رفته بود که خدا میدونه 🥺😔

البته بعد فهمیدم دختر بچه با مامان بزرگش اومده، مامان بزرگشم خیلی عذرخواهی کردن ازم، اما اینقدر ناراحت بچه م بودم که حوصله نداشتم بحث کنم باهاشون. نمیدونم دلیل کارش چی بود ولی بالاخره اونم بچه ست !
حالا نمیدونم چرا امروز پسرم از صبح بیحاله ! شاید باورتون نشه ولی جای دندونای دختره هنوز روی دستش پیداست 😢😭

بمیرم براش، تا بود از داداشش میخورد! حالا از دختر غریبه ! 😅😔
مامان معجزه مامان معجزه ۸ ماهگی
خیلی به این در و اون در میزدم تا اضطراب و استرسم کم بشه من آدمی بودم که خیلی آروم بودم ولی بعد از اینکه مادر شدم دائم توی استرس و نگرانی به سر میبرم نکنه هایی که به فکرم میاد اینکه آیا مادرخوبی هستم آیا میتونم تربیتش کنم آیا .....
خلاصه بگم که آخرش فهمیدم مادر شدن همینه یعنی نگران شدن همیشه شاید فقط به مرور زمان نحوه کنترل کردن نگرانی هات رو یاد میگیری ولی هیچوقت تموم نمیشن نمیدونم بعضیا اسمش رو گذاشتن افسردگی پس از زایمان اما بنظرم این همون مادر شدنه هورمونا به طرز عجیبی بعد از مادر شدن بهم می ریزن و نتیجه اش میشه مادری که دائما باید به فکر باشه و نتیجه به فکر بودن میشه اضطراب و استرس
نمیدونم شاید من ۲۲ سالمه شاید کوچیکم برای این چیزا نمیدونم شاید نباید مادر میشدم شاید دلم میخواد فرار کنم از این وضعیتی که دارم ولی نمیتونم حالا انقد دلبسته پسر کوچولوی ۶ ماهم شدم که تصور نبودنش قلبم رو به درد میاره
حالا من هم مادرم هم همسرم هم معلمم هم دختر مادر و پدرمم هم عروس مادر و پدر شوهرمم و هم خودمم حالا خیلی مسئولیت دارم شاید سنگینی همین مسئولیتهاست که روی دوشم سنگینی میکنن

ولی همه اینا قراره بگذره هرچند سخت هر چند با استرس هر چند دیر ولی تنها امیدم به گذرا بودنشونه
مامان panah🧿❤ مامان panah🧿❤ ۶ ماهگی
شورِ شور اشکام سرازیر شده…
خسته‌ام، خیلی بیشتر از چیزی که بتونم با کلمه توضیحش بدم.
حالم از خودم بهم می‌خوره… به جایی رسیدم که حتی وقت نمی‌کنم موهامو شونه کنم. از کمردرد دارم می‌میرم، از خستگی جون ندارم، ولی باز باید بلند شم و ادامه بدم… چون یه کوچولویی هست که به من نیاز داره.
هیچ‌کس نیست بگه:
«بیا دخترم، این یه لیوان آب رو بخور… یه کم بشین، من حواسم به بچه هست.»
کاش مامانم پیشم بود…
کاش فقط می‌تونستم سرمو بذارم روی شونه‌هاش و بگم:
«مامان، خیلی خسته‌ام… میشه بغلم کنی؟»
کاش می‌شد به بابام بگم:
«اون دختر نازک‌نارنجی‌ای که همیشه لوسش می‌کردی، الان خودش مادر شده…
همون دختری که با یه خستگی کوچیک می‌اومد پیشت و تو هواییشو داشتی، الان خودش تنهایی داره از پس همه‌چی برمیاد…
اونم دور از شما، تو غربت.»
من ناشکر نیستم…
هزار بار خدا رو شکر برای بچه سالمی که بهم دادی.
برای داشتن پناه، برای خنده‌هاش، برای نفس کشیدنش، برای اینکه مادرشم… ❤️
من از داشتن بچه‌م ناراضی نیستم، از مادر بودنم پشیمون نیستم…
فقط خسته‌ام.
فقط دلم یه بار، فقط یه بار، می‌خواد یکی حواسش به من باشه…
همون‌طور که من هر روز حواسم به همه هست.

بمونه یادگار از روز های سخت مادر بودن
1405/7/13