ادامه پارت قبل:

دقیقا ی روز قبل این ک بستری شم ب علت اب دور هفت بستری شدم بعد دکتر بیمارستان ک من و فرستاد سونو بیمارستان اونی ک ازم سونو میگرفت گفت اب دورش یازدهه وزنش2300😐گفتم خانم دیروز پیش دکتر خودم بیرون سونو دادم اب دورش هفت بوده اگ یازدهه من چرا بستریم گفت من نمیدونم اینجا نشون میده یازدهه رفتم ب پرستارا گفتم گفت کی دکتر سونو بیمارستان بود گفتم فلانی گفت ن اون خوب نیست تا فردا صبر کن ی دکتر بهتر میاد فردام باز رفتم پیش دکتر جدید گفت اب دورش یازدهه وزنش خیلی کمه 2100 درحالی ک من دوروز پیشش دکتر خودم سونو گرفت 2500 بود بعد سونو قبلیم ک بیمارستان گرفت گفت2300 خلاصه دکتر بیمارستان اومد بالا سرم گفت وضعیتت خوبه فعلا جا داری دیگه منم موندم هرروز نوار قلب میگرفتن و اینا بعد مامانم و فرستادم پیش دکتر خودم گفتم برو بهش بگو عملم نمیکنن تو سونوهاشون اینجور گفتن مامانم رفت پیش دکترم بعد دکتر بهش گفته بود من دیگه کاری ندارم اون و سپردم دست دکتر بیمارستان ولی بهش زنگ میزنم عملش کنه

(ادامه پارت بعد)

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
اومدم ک داستان زایمانم و تعریف کنم


من 29 هفته ک بودم دکتر ایلام رفتم گفت اب دور جنین کمه بهم سرم داد وصل کردم سی هفته مامانم اومد دنبالم ک زایمان برم شهرمون پیششون ک کمکم کنن
خلاصه سی هفته بازم قبل این ک بریم خرم اباد رفتم دکتر ک دوباره چک کنم اگ خبری بود خرم اباد پیگیر باشم رفتم بازم گفتن اب دورش کمه اومدم خرم اباد رفتم دکتر اونجام سونو گرفت اب دورش هفت و نیم بود بهم سرم داد یه روز درمیون بزنم دوباره برم چک بشم رفتم سرمارم زدم دوباره رفتم دکتر اب دورش شده بود ده خوب بود سی و پنج هفته دوباره رفتم اب دورش خیلی کم شده بود هفت بود نامه داد بستری بشم چون بریچ بود سی و شیش هفته سزارین بشم خلاصه بیست دی بود بعد دوروز خونین💔رفتم بستری شدم شوهرم نبود ایلام سرکار بود ن اینترنت بود ن انتن بود حتی نمیتونستم بهش زنگ بزنم شب اول بیمارستان ب حدی حالم بد بود انقد گریه کردم خلاصه فرداش با دوستم اشنا شدم ک تو اون بخش بود ب ی علت دیگه اونم اندازه من بستری شده بود با وجود اون تحمل کردم دکترم من و دست دکتر بیمارستان سپرده بود دکتر بیمارستان برام سونو نوشت رفتم سونورو بدم
(ادامه پارت بعد)
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

خلاصه نمیدونم زنگ زد یا ن ولی دکترم اومد بالا سرم گفت سه روز دیگه عملت میکنم بعد منم ب شوهرم گفتم از ایلام اومد خرم اباد کنارم بعد سه روز دکتر اومد سونوم دید دوباره گفت وضعیتت خوبه فعلا جا داری بمون گفتم خانم دکتر من مسخره شمام هربار یه چی میگین من شوهرم و کشوندم اینجا ک میخوام زایمان کنم کارش و ولکرده اومده دکتر گفت قول میدم یکم عملت کنم گفتم باشه چهار روز دیگه یکم بود شوهرم چون شدید ب پول نیاز داشتیم نمیتونست کارش ول کنه بمونه ولی این چهار روز دیگه موند دقیقا فرداش رفت روستا گفت روم نمیشه بمونم خونتون مامان و بابات ب اندازه کافی زحمت میکشن من میرم فردا دوباره میام پیشت شوهرم رفت روستا شبش نوار قلب دیارا خیلی ضعیف شد من و بردن زایشگاه بدترینننننن شبببب عمرم بود زایشگاه رفتم تو ی اتاق ک یه تخت داشت ک اندازه قدمم نبود پاهام جمع بود مجبورم کردن دراز بکشم نوار قلب چسبوندن ب شکمم ی سرم بهم وصل کردن گفتن تا صب این نوار قلب روت باشه
(ادامه پارت بعد)
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل

شوهرم ک اومد نزاشتم کاری کنه گفتم دوروز دیگه گفتن عملم میکنن بمونیم اگ نکردن بریم خلاصه شد سی دی ک فرداش یکم میشد دکتر اومد بالا سرم گفتم خانم دکتر فردا عملم میکنین دیگه گفت من دیگه کاری ب تو نداره دادمت دست دکتر دیگه هنوز جا داری بمون سه روز دیگه وایییی دیگه داشتم میمردم انقد عصابم خراب بود برگشتم زنگ زدم شوهرم مامانم بیان با رضایت شخصی ببرنم تا اونا بیان ضربان قلب دیارا دوباره افت کرد دوباره بردنم زایشگاه دیگه نمیتونم حالم و اونموقع توصیف کنم زنگ زدم شوهرم با گریه گفتم بیا دیگه دوباره دارن میبرنم زایشگاه گفت تحمل کن الان میام رفتم زایشگاه دوباره سرم بهم وصل کردن نوار قلب وصل کردن شوهرم اومد گفت میخوام با رضایت شخصی ببرمش ماما زایشگاه بهش گفت دکتر دیگه اتاق عمله دکتر خوبیه صبر کنین تا ساعت دو عملش تموم میشه بیاد چکش کنه اگ اونم عمل نکرد ببرینش خلاصه من موندم تا ساعت سه ک دکتر اومد دیارا نوار قلبش کار نمیکرد کلا نوار قلب نداشت سرم وصل کردن چیز شیرین خوردم فایده نداشت نوار قلب نداشت
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

دکتر از اتاق عمل اومد بالا سرم دید نوار قلب نداره گفت سریع اماده کنین اتاق عمل منم زنگ زدم مامانم گفتم میخوان عملم کنن هممون از استرس میلرزیدیم من ک دیگه پاهام رو ویبره بودن بردنم اتاق عمل تو راه شوهرم دیدم ی جوری رنگش پریده بود هی نگران شوهرم بودم😂رفتم اتاق عمل دکتر اومد بی حسی بزنه چهار بار امپول زد تو پشتم ک بدنم بی حسی و قبول کرد فک کن چهاربار اون درد بیحسی تجربه کردم بعد بیو حس شدم درازم کردنی پرده وصل کردن نبینم تو حال خودم نبودم همش دعا میکردم بچم سالم باشه یجوری بود فقط تخت تکون میخورد ب پرستار گفتم چیشد شروع نکردن گفت چرا چا درومد بچم با چشم باز روز برفی سی دی ماه دنیا اومد خودم ندیدمش دکتر عکسش و نشونم داد😍اب دورش ب شدت کم بود بند ناف دورش پیچیده بود مدفوعم کرده بود وزنشم 2850 بود اینارو هیشکدوم سونو بیمارستان نشون نداد ح ر و می😐 خدا بهم رحم کرد بچم سالم دنیا اومد خلاصه گفتن بچه بستریه ب علت مدفوعی ک کرده ریش عفونت کرده من و بردن ریکاوری بچم و با ی بچه دیگه اوردن از لباساش دیدم بچه خودمه پرستار اوردنش کنارم داشت گریع میکرد دست ک زدم ب صورتش گریش اروم شد

ادامه پارت بعد
مامان گردو_حلمـا جانم مامان گردو_حلمـا جانم ۲ سالگی
سلام ❤️‍🩹طبق تاپیک قبل ما همین الان از بیمارستان رسیدیم،شیر بهش دادم یکم بالا اورد سریع بردیمش بیمارستان ،رفتیم بیمارستان اکبر،گفتن کار ما نیست،برین بیمارستان ولایت ک کنارش بود خوشبختانه،اورژانسی از سرش عکس گرفتن ،و دکتر گفت جمجمش فشار وارد شده😭❤️‍🩹الهی بمیرم براش،
ولی آسیب جدی ندیده خداروشکر،😭تو بیمارستان بازم دکتر گفت بهش شیر بدم،نیم ساعت صبر کنیم نا علائمشو مجددا چک کنه،بازم مقدار کم بالا اورد ،ک علائم حیاتیشو مرتب چک میکردن،و این بالا اوردناش بخاطر فشاری بوده ک ب سرش اومده،دکتر گفت ی مقدار ادامه داره و جای نگرانی نیست،خوشبختانه خطری نیست😭🥲،ولی من قشنگ نصف عمر شدم،خدا هیچ مادری و با بچش امتحان نکنه،داشتم از دست میرفتم خداروشکر بخیر گذشت،ینی شوهرم ی جور داشت از بین میرفت من ی جور بعد اینکه دیدیم بالا اورد من متوجه شدم فشارم یهو افتاد ،سرگیجه گرفتم😭وای خدایا شکرت
خیلی ممنونم ازتون دخترا💞🥲🫂🩷
و بیمارستان ولایت واقعا خوب بود،از هر لحاظ، انشالله گذرتون نیوفته ب بیمارستان ولی دکترای باسواد داشت و سرعت عملشونم حرف نداشت، حتی از رضوی بنظرم بهتر بود رسیدگیشون👍🏻
خلاصه الهی من فداش شم،❤️‍🔥داشتم دق میکردم از نگرانی و غصه،خدا رحم کرد بهمون
مامان نخود مامان نخود ۲ سالگی
💔پارت یازدهم 💔 بعد ی مدت خانواده پسره خواستن بیان خواستگاری فاطمه خواهرشوهرم اومدن پسند نکردن کلی ام گریه زاری کرد تا نمیدونم چیشد ک قبول کردن اومدن بالاخره عقد کردن کلی طلا براش خریدن مراسم گرفتن مامانش ب من میگفت تو خونه باش جمع کن بشور تا ما بریم خرید حتی یبار تعارف نکردن برای خرید چمدون و طلا یا ازمایش خون من برم گفتن بچه اید باید بزرگتر باشه گفتیم باشه نامزدمم دردش خوب نشده بود کلا تا اینکه بردیمش سونو از بیضه دکتر گفت مشکلی نیست و اصلا ضربه نخورده سونو از کلیه انجام داد گفتن سنگ کلیه هست ی مدت مداوم دارو خورد تا ۴۰ روز دید خوب نمیشه اصلا تا با باباش رفته بود شیراز دکتر از صبح ک رفته بود گفت تا غروب میایم خونه منم عصرش رفتم خونشون تا بیاد با مامانم بودم یهو دیدیم مامانش خیلی داره گریه میکنه مامانم گفت چیشده چرا گریه میکنی گفت حالا میگم وقتی سونو انجام داده دکتر بهش گفته یکی از کلیه هاش مادرزادی ۱۴ درصد کار میکنه کوچیکه سایزش نسبت ب سمت راستی خیلی داغون شدیم بعد کلی گریه زاری دیگ مامانم گفت اشکالی نداره خیلیا هستن ی کلیه دارن یا اصلا اهدا کردن خداروشکر ک دیالیزی نیست و ..حالا کار کنه همون ۱۴ درصد باشه تا اومدن و کلی دلداریش دادم گفتم درست میشه ی مدتم باز تحمل کرد دردش کم تر شده بود دارو میخورد ولی قطع نشده بود ک دردی نباشه باز گفت باید برم سونو انجام بدم و برم پیش همون دکتر شیراز منم اول دبیرستان بودم تا ساعت دو میرفتم مدرسه نمیتونستم باهاش برم باباش میبردش خلاصه بعد ک اومد گفت دکتر گفته اون کلیه ک ۱۴ درصد کار میکرده کلا از کار افتاده باید برداشته بشه داغون بودیم ولی برای حفظ روحیه اش گفتیم حالا چ عیب داره فک کن اهدا کردی یا اصلا نمیدونستی
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

خودتون میدونین برا ی زن حامله ک رو ی تخت کوچیک دراز بکشه نتونه راه بره چقددد سختههه من تاقتم نیاورد نوار قلب و جدا کردم رفتم تو سالن زایشگاه ی دختر بیچاره مثل من اومده بود سرم بهش وصل بود بعد تموم شده بود کسی نبود درارتش خودشم بلد نبود ببندتش خون وارد سرمش شده بود گفتم چرا اینجور شده گفت هرچی صدا میزنم کسی نیست بیاد بازش کنه رفتم ب یکی از پرستارا گفتم گفت خانم برو سرجات ب تو چ مربوطه خلاصه سرفتم سرجام صدا جیغ میومد دوباره تاقت نیاوردم پاشدم رفتم تو سالن خدا اونروزو و بزاتون نیاره دیدم تو اتاق بغلی یکی داره میزاعه دورش پر پرستار لنگاش باز داره جیغ میزنه نزدیک بود غش کنم برگشتم تو اتاق انقد گریه کردم زنگ زدم ب شوهرم میگفت تحمل کن صب میام درت میارت میبرمت جای دیگه تا صب دراز کشیده بودم صدا جیغ میومد میخواستم سکته کنم تا صب خوابم نبرد گریه میکردم صب شد دکتر اومد گفت وضعش خوبه ولی بازم بمونه زایشگاه یجوری گریه میکردم گفتم هی عمل نمیخوام برم بخش گفت عب نداره تو بخش هواستون بهش باشه

(ادامه پارت بعد)