ادامه پارت قبل

شوهرم ک اومد نزاشتم کاری کنه گفتم دوروز دیگه گفتن عملم میکنن بمونیم اگ نکردن بریم خلاصه شد سی دی ک فرداش یکم میشد دکتر اومد بالا سرم گفتم خانم دکتر فردا عملم میکنین دیگه گفت من دیگه کاری ب تو نداره دادمت دست دکتر دیگه هنوز جا داری بمون سه روز دیگه وایییی دیگه داشتم میمردم انقد عصابم خراب بود برگشتم زنگ زدم شوهرم مامانم بیان با رضایت شخصی ببرنم تا اونا بیان ضربان قلب دیارا دوباره افت کرد دوباره بردنم زایشگاه دیگه نمیتونم حالم و اونموقع توصیف کنم زنگ زدم شوهرم با گریه گفتم بیا دیگه دوباره دارن میبرنم زایشگاه گفت تحمل کن الان میام رفتم زایشگاه دوباره سرم بهم وصل کردن نوار قلب وصل کردن شوهرم اومد گفت میخوام با رضایت شخصی ببرمش ماما زایشگاه بهش گفت دکتر دیگه اتاق عمله دکتر خوبیه صبر کنین تا ساعت دو عملش تموم میشه بیاد چکش کنه اگ اونم عمل نکرد ببرینش خلاصه من موندم تا ساعت سه ک دکتر اومد دیارا نوار قلبش کار نمیکرد کلا نوار قلب نداشت سرم وصل کردن چیز شیرین خوردم فایده نداشت نوار قلب نداشت

۱ پاسخ

اخ عزیزممممم بعدش

سوال های مرتبط

مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

خلاصه نمیدونم زنگ زد یا ن ولی دکترم اومد بالا سرم گفت سه روز دیگه عملت میکنم بعد منم ب شوهرم گفتم از ایلام اومد خرم اباد کنارم بعد سه روز دکتر اومد سونوم دید دوباره گفت وضعیتت خوبه فعلا جا داری بمون گفتم خانم دکتر من مسخره شمام هربار یه چی میگین من شوهرم و کشوندم اینجا ک میخوام زایمان کنم کارش و ولکرده اومده دکتر گفت قول میدم یکم عملت کنم گفتم باشه چهار روز دیگه یکم بود شوهرم چون شدید ب پول نیاز داشتیم نمیتونست کارش ول کنه بمونه ولی این چهار روز دیگه موند دقیقا فرداش رفت روستا گفت روم نمیشه بمونم خونتون مامان و بابات ب اندازه کافی زحمت میکشن من میرم فردا دوباره میام پیشت شوهرم رفت روستا شبش نوار قلب دیارا خیلی ضعیف شد من و بردن زایشگاه بدترینننننن شبببب عمرم بود زایشگاه رفتم تو ی اتاق ک یه تخت داشت ک اندازه قدمم نبود پاهام جمع بود مجبورم کردن دراز بکشم نوار قلب چسبوندن ب شکمم ی سرم بهم وصل کردن گفتن تا صب این نوار قلب روت باشه
(ادامه پارت بعد)
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

دقیقا ی روز قبل این ک بستری شم ب علت اب دور هفت بستری شدم بعد دکتر بیمارستان ک من و فرستاد سونو بیمارستان اونی ک ازم سونو میگرفت گفت اب دورش یازدهه وزنش2300😐گفتم خانم دیروز پیش دکتر خودم بیرون سونو دادم اب دورش هفت بوده اگ یازدهه من چرا بستریم گفت من نمیدونم اینجا نشون میده یازدهه رفتم ب پرستارا گفتم گفت کی دکتر سونو بیمارستان بود گفتم فلانی گفت ن اون خوب نیست تا فردا صبر کن ی دکتر بهتر میاد فردام باز رفتم پیش دکتر جدید گفت اب دورش یازدهه وزنش خیلی کمه 2100 درحالی ک من دوروز پیشش دکتر خودم سونو گرفت 2500 بود بعد سونو قبلیم ک بیمارستان گرفت گفت2300 خلاصه دکتر بیمارستان اومد بالا سرم گفت وضعیتت خوبه فعلا جا داری دیگه منم موندم هرروز نوار قلب میگرفتن و اینا بعد مامانم و فرستادم پیش دکتر خودم گفتم برو بهش بگو عملم نمیکنن تو سونوهاشون اینجور گفتن مامانم رفت پیش دکترم بعد دکتر بهش گفته بود من دیگه کاری ندارم اون و سپردم دست دکتر بیمارستان ولی بهش زنگ میزنم عملش کنه

(ادامه پارت بعد)
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

دکتر از اتاق عمل اومد بالا سرم دید نوار قلب نداره گفت سریع اماده کنین اتاق عمل منم زنگ زدم مامانم گفتم میخوان عملم کنن هممون از استرس میلرزیدیم من ک دیگه پاهام رو ویبره بودن بردنم اتاق عمل تو راه شوهرم دیدم ی جوری رنگش پریده بود هی نگران شوهرم بودم😂رفتم اتاق عمل دکتر اومد بی حسی بزنه چهار بار امپول زد تو پشتم ک بدنم بی حسی و قبول کرد فک کن چهاربار اون درد بیحسی تجربه کردم بعد بیو حس شدم درازم کردنی پرده وصل کردن نبینم تو حال خودم نبودم همش دعا میکردم بچم سالم باشه یجوری بود فقط تخت تکون میخورد ب پرستار گفتم چیشد شروع نکردن گفت چرا چا درومد بچم با چشم باز روز برفی سی دی ماه دنیا اومد خودم ندیدمش دکتر عکسش و نشونم داد😍اب دورش ب شدت کم بود بند ناف دورش پیچیده بود مدفوعم کرده بود وزنشم 2850 بود اینارو هیشکدوم سونو بیمارستان نشون نداد ح ر و می😐 خدا بهم رحم کرد بچم سالم دنیا اومد خلاصه گفتن بچه بستریه ب علت مدفوعی ک کرده ریش عفونت کرده من و بردن ریکاوری بچم و با ی بچه دیگه اوردن از لباساش دیدم بچه خودمه پرستار اوردنش کنارم داشت گریع میکرد دست ک زدم ب صورتش گریش اروم شد

ادامه پارت بعد
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

خودتون میدونین برا ی زن حامله ک رو ی تخت کوچیک دراز بکشه نتونه راه بره چقددد سختههه من تاقتم نیاورد نوار قلب و جدا کردم رفتم تو سالن زایشگاه ی دختر بیچاره مثل من اومده بود سرم بهش وصل بود بعد تموم شده بود کسی نبود درارتش خودشم بلد نبود ببندتش خون وارد سرمش شده بود گفتم چرا اینجور شده گفت هرچی صدا میزنم کسی نیست بیاد بازش کنه رفتم ب یکی از پرستارا گفتم گفت خانم برو سرجات ب تو چ مربوطه خلاصه سرفتم سرجام صدا جیغ میومد دوباره تاقت نیاوردم پاشدم رفتم تو سالن خدا اونروزو و بزاتون نیاره دیدم تو اتاق بغلی یکی داره میزاعه دورش پر پرستار لنگاش باز داره جیغ میزنه نزدیک بود غش کنم برگشتم تو اتاق انقد گریه کردم زنگ زدم ب شوهرم میگفت تحمل کن صب میام درت میارت میبرمت جای دیگه تا صب دراز کشیده بودم صدا جیغ میومد میخواستم سکته کنم تا صب خوابم نبرد گریه میکردم صب شد دکتر اومد گفت وضعش خوبه ولی بازم بمونه زایشگاه یجوری گریه میکردم گفتم هی عمل نمیخوام برم بخش گفت عب نداره تو بخش هواستون بهش باشه

(ادامه پارت بعد)
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
اومدم ک داستان زایمانم و تعریف کنم


من 29 هفته ک بودم دکتر ایلام رفتم گفت اب دور جنین کمه بهم سرم داد وصل کردم سی هفته مامانم اومد دنبالم ک زایمان برم شهرمون پیششون ک کمکم کنن
خلاصه سی هفته بازم قبل این ک بریم خرم اباد رفتم دکتر ک دوباره چک کنم اگ خبری بود خرم اباد پیگیر باشم رفتم بازم گفتن اب دورش کمه اومدم خرم اباد رفتم دکتر اونجام سونو گرفت اب دورش هفت و نیم بود بهم سرم داد یه روز درمیون بزنم دوباره برم چک بشم رفتم سرمارم زدم دوباره رفتم دکتر اب دورش شده بود ده خوب بود سی و پنج هفته دوباره رفتم اب دورش خیلی کم شده بود هفت بود نامه داد بستری بشم چون بریچ بود سی و شیش هفته سزارین بشم خلاصه بیست دی بود بعد دوروز خونین💔رفتم بستری شدم شوهرم نبود ایلام سرکار بود ن اینترنت بود ن انتن بود حتی نمیتونستم بهش زنگ بزنم شب اول بیمارستان ب حدی حالم بد بود انقد گریه کردم خلاصه فرداش با دوستم اشنا شدم ک تو اون بخش بود ب ی علت دیگه اونم اندازه من بستری شده بود با وجود اون تحمل کردم دکترم من و دست دکتر بیمارستان سپرده بود دکتر بیمارستان برام سونو نوشت رفتم سونورو بدم
(ادامه پارت بعد)
مامان رادمان بیچاره💔 مامان رادمان بیچاره💔 ۲ سالگی
هوف دیروز چقد سخت بود بلاخره رفتیم اهواز ساعت 8 راه افتادیم 10رسیدیم اول گفتیم بریم بهزیستی چون کارشو تو شهر خودمون انجام دادیم فکر کردیم ببریم بهزیستی اهواز دیگه کمک میکنن چون بردار شوهرم میگفت ما وقتی بچمون مریض بوده مشکل داشته بهزیستی تو هزینش کمک کرده خلاصه ما رفتیم بعد اینکه کلی از اونور اینوذ فرستادنمونو ،،،،کپی گرفتیمو اینا...،خلاصه گفت برید ببینم کی کمیسیون تایید میکنه کمک کنیم تو هزینه 😑😑😑شوهرم گفت این همه راه اومدیم باز بریم ببینم کی کمیسیون تایید کنه اونم برا 8تومن😑💔بیخیال ساعت شد 12 دیگه گفتین بزا بریم خودمون آزاد آزمایش میدیم خلاصه آزمایش ژنتیکو دادیم شد 25 تومن چون دلار اومده بود پایین کمتر گرفتن ،،،دیگع تا آزمایش گرفتین فرمو اینارو پر کردیم شد ساعت 4 رفتیم مطب دکترش اینبار گفت بخوابونید نوار مغز بگیرم یه خواب آور خیلی تلخ بهش دادم بچم کلی عوق زد
وقتی خوابید رفتیم داخل نوار بگیرن این بیدار شد کلی خودشو تکون داد نوار مغزشو خراب کرد هعییی🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️دکتر هم گفت این ک نوارشو خراب کرد نفهمیدیم بزور چندتارو ک تکون نخورده دیدم خوب بودن گفتم ولی دکتر دوباره تشنج میکنه گفت خب شاید تشنج های باشن ک تو نوار معلوم نباشه حتما برام فیلم بگیرید،،،1600هم شد نواری که اصلا بچه یجا نموند اینقد تکون خورد😑دیگه باز ساعت 9 شب سریع راه افتادیم 12 رسیدیم رادمانو دادم مامانم نمیدونم چطور خوابم برد🥲🥲گفت کاردرمانی هم هنوز نبرید
جواب آزمایششم 4تا 6ماه دیگه میاد
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۲ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم