ادامه پارت قبل:

دکتر از اتاق عمل اومد بالا سرم دید نوار قلب نداره گفت سریع اماده کنین اتاق عمل منم زنگ زدم مامانم گفتم میخوان عملم کنن هممون از استرس میلرزیدیم من ک دیگه پاهام رو ویبره بودن بردنم اتاق عمل تو راه شوهرم دیدم ی جوری رنگش پریده بود هی نگران شوهرم بودم😂رفتم اتاق عمل دکتر اومد بی حسی بزنه چهار بار امپول زد تو پشتم ک بدنم بی حسی و قبول کرد فک کن چهاربار اون درد بیحسی تجربه کردم بعد بیو حس شدم درازم کردنی پرده وصل کردن نبینم تو حال خودم نبودم همش دعا میکردم بچم سالم باشه یجوری بود فقط تخت تکون میخورد ب پرستار گفتم چیشد شروع نکردن گفت چرا چا درومد بچم با چشم باز روز برفی سی دی ماه دنیا اومد خودم ندیدمش دکتر عکسش و نشونم داد😍اب دورش ب شدت کم بود بند ناف دورش پیچیده بود مدفوعم کرده بود وزنشم 2850 بود اینارو هیشکدوم سونو بیمارستان نشون نداد ح ر و می😐 خدا بهم رحم کرد بچم سالم دنیا اومد خلاصه گفتن بچه بستریه ب علت مدفوعی ک کرده ریش عفونت کرده من و بردن ریکاوری بچم و با ی بچه دیگه اوردن از لباساش دیدم بچه خودمه پرستار اوردنش کنارم داشت گریع میکرد دست ک زدم ب صورتش گریش اروم شد

ادامه پارت بعد

۱ پاسخ

عزیزممممم

سوال های مرتبط

مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل

شوهرم ک اومد نزاشتم کاری کنه گفتم دوروز دیگه گفتن عملم میکنن بمونیم اگ نکردن بریم خلاصه شد سی دی ک فرداش یکم میشد دکتر اومد بالا سرم گفتم خانم دکتر فردا عملم میکنین دیگه گفت من دیگه کاری ب تو نداره دادمت دست دکتر دیگه هنوز جا داری بمون سه روز دیگه وایییی دیگه داشتم میمردم انقد عصابم خراب بود برگشتم زنگ زدم شوهرم مامانم بیان با رضایت شخصی ببرنم تا اونا بیان ضربان قلب دیارا دوباره افت کرد دوباره بردنم زایشگاه دیگه نمیتونم حالم و اونموقع توصیف کنم زنگ زدم شوهرم با گریه گفتم بیا دیگه دوباره دارن میبرنم زایشگاه گفت تحمل کن الان میام رفتم زایشگاه دوباره سرم بهم وصل کردن نوار قلب وصل کردن شوهرم اومد گفت میخوام با رضایت شخصی ببرمش ماما زایشگاه بهش گفت دکتر دیگه اتاق عمله دکتر خوبیه صبر کنین تا ساعت دو عملش تموم میشه بیاد چکش کنه اگ اونم عمل نکرد ببرینش خلاصه من موندم تا ساعت سه ک دکتر اومد دیارا نوار قلبش کار نمیکرد کلا نوار قلب نداشت سرم وصل کردن چیز شیرین خوردم فایده نداشت نوار قلب نداشت
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

خلاصه نمیدونم زنگ زد یا ن ولی دکترم اومد بالا سرم گفت سه روز دیگه عملت میکنم بعد منم ب شوهرم گفتم از ایلام اومد خرم اباد کنارم بعد سه روز دکتر اومد سونوم دید دوباره گفت وضعیتت خوبه فعلا جا داری بمون گفتم خانم دکتر من مسخره شمام هربار یه چی میگین من شوهرم و کشوندم اینجا ک میخوام زایمان کنم کارش و ولکرده اومده دکتر گفت قول میدم یکم عملت کنم گفتم باشه چهار روز دیگه یکم بود شوهرم چون شدید ب پول نیاز داشتیم نمیتونست کارش ول کنه بمونه ولی این چهار روز دیگه موند دقیقا فرداش رفت روستا گفت روم نمیشه بمونم خونتون مامان و بابات ب اندازه کافی زحمت میکشن من میرم فردا دوباره میام پیشت شوهرم رفت روستا شبش نوار قلب دیارا خیلی ضعیف شد من و بردن زایشگاه بدترینننننن شبببب عمرم بود زایشگاه رفتم تو ی اتاق ک یه تخت داشت ک اندازه قدمم نبود پاهام جمع بود مجبورم کردن دراز بکشم نوار قلب چسبوندن ب شکمم ی سرم بهم وصل کردن گفتن تا صب این نوار قلب روت باشه
(ادامه پارت بعد)
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

دقیقا ی روز قبل این ک بستری شم ب علت اب دور هفت بستری شدم بعد دکتر بیمارستان ک من و فرستاد سونو بیمارستان اونی ک ازم سونو میگرفت گفت اب دورش یازدهه وزنش2300😐گفتم خانم دیروز پیش دکتر خودم بیرون سونو دادم اب دورش هفت بوده اگ یازدهه من چرا بستریم گفت من نمیدونم اینجا نشون میده یازدهه رفتم ب پرستارا گفتم گفت کی دکتر سونو بیمارستان بود گفتم فلانی گفت ن اون خوب نیست تا فردا صبر کن ی دکتر بهتر میاد فردام باز رفتم پیش دکتر جدید گفت اب دورش یازدهه وزنش خیلی کمه 2100 درحالی ک من دوروز پیشش دکتر خودم سونو گرفت 2500 بود بعد سونو قبلیم ک بیمارستان گرفت گفت2300 خلاصه دکتر بیمارستان اومد بالا سرم گفت وضعیتت خوبه فعلا جا داری دیگه منم موندم هرروز نوار قلب میگرفتن و اینا بعد مامانم و فرستادم پیش دکتر خودم گفتم برو بهش بگو عملم نمیکنن تو سونوهاشون اینجور گفتن مامانم رفت پیش دکترم بعد دکتر بهش گفته بود من دیگه کاری ندارم اون و سپردم دست دکتر بیمارستان ولی بهش زنگ میزنم عملش کنه

(ادامه پارت بعد)
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
ادامه پارت قبل:

خودتون میدونین برا ی زن حامله ک رو ی تخت کوچیک دراز بکشه نتونه راه بره چقددد سختههه من تاقتم نیاورد نوار قلب و جدا کردم رفتم تو سالن زایشگاه ی دختر بیچاره مثل من اومده بود سرم بهش وصل بود بعد تموم شده بود کسی نبود درارتش خودشم بلد نبود ببندتش خون وارد سرمش شده بود گفتم چرا اینجور شده گفت هرچی صدا میزنم کسی نیست بیاد بازش کنه رفتم ب یکی از پرستارا گفتم گفت خانم برو سرجات ب تو چ مربوطه خلاصه سرفتم سرجام صدا جیغ میومد دوباره تاقت نیاوردم پاشدم رفتم تو سالن خدا اونروزو و بزاتون نیاره دیدم تو اتاق بغلی یکی داره میزاعه دورش پر پرستار لنگاش باز داره جیغ میزنه نزدیک بود غش کنم برگشتم تو اتاق انقد گریه کردم زنگ زدم ب شوهرم میگفت تحمل کن صب میام درت میارت میبرمت جای دیگه تا صب دراز کشیده بودم صدا جیغ میومد میخواستم سکته کنم تا صب خوابم نبرد گریه میکردم صب شد دکتر اومد گفت وضعش خوبه ولی بازم بمونه زایشگاه یجوری گریه میکردم گفتم هی عمل نمیخوام برم بخش گفت عب نداره تو بخش هواستون بهش باشه

(ادامه پارت بعد)
مامان Yashar،Arsham مامان Yashar،Arsham ۱۰ ماهگی
تجربم برای عمل فتق آرشام
قرار بود پزی روز عمل بشه متاسفانه پرستارا بهم چیزی نگفتن من شیر داده بودم ب بچه کنسل شد برای فردا بهم گفتن از ۱۲ تا ۸ صبح بهش چیزی نده عمل داره منم گفتم باشه شد ساعت ۸ دکتر نیومد شد ۱۲ نیومد بچم ضعف کرد بی حال شد از حال رفت رو دستام 😭بدو بدو رفتم ب پرستارا گفتم بچم نفسش بالا نمیاد آوردن سرم غذایی وصل کردن ساعت ۱ شد دیدم طعام زدن برای عمل اونجا رفتم دکتر تازه آماده میشه آرشامم گریه میکنه از گشنگی رفتم جلو دکتر دیدم ب همکارش گفت برو بچه رو ازش بگیر ک تلف شد از گشنگی اومد ازم آرشامو ک بگیره آرشام یقمو دو دستی چسبیده بود و گریه میکرد فداش بشم 😭بردنش بعد ۱۰ دیقه آوردن گفتن واینمیسته نگه دار تا مواد بیهوشی آماده شه جوری یقمو جسبید ک اون لحظه کاش مبمبردم ولی اون صحنه رونمیدیدم 😭آوردن بعد بهش بیهوشی رو زدن بچم از حال رفت بردنش ساعت ۳ از اتاق اوردن بیرون منو صدا زدن رفتم بالا سرش بچم نفس نفس میرد بیهوش بود بالا سرش گریه میکرد😭از ساعت ۲ ک بیهوش شد تا ۱۰ شب بیهوش بود بعد ب هوش اومد

یعنی سخت ترین دردناک ترین روز عمرم دیروز بود😭مردیم و زنده شدیم خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه ک وجود مادر از درد بچش میلرزه من و ۱۰ سال پیر شدم دیروز😭
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان دیارا🧸🦋 مامان دیارا🧸🦋 ۸ ماهگی
اومدم ک داستان زایمانم و تعریف کنم


من 29 هفته ک بودم دکتر ایلام رفتم گفت اب دور جنین کمه بهم سرم داد وصل کردم سی هفته مامانم اومد دنبالم ک زایمان برم شهرمون پیششون ک کمکم کنن
خلاصه سی هفته بازم قبل این ک بریم خرم اباد رفتم دکتر ک دوباره چک کنم اگ خبری بود خرم اباد پیگیر باشم رفتم بازم گفتن اب دورش کمه اومدم خرم اباد رفتم دکتر اونجام سونو گرفت اب دورش هفت و نیم بود بهم سرم داد یه روز درمیون بزنم دوباره برم چک بشم رفتم سرمارم زدم دوباره رفتم دکتر اب دورش شده بود ده خوب بود سی و پنج هفته دوباره رفتم اب دورش خیلی کم شده بود هفت بود نامه داد بستری بشم چون بریچ بود سی و شیش هفته سزارین بشم خلاصه بیست دی بود بعد دوروز خونین💔رفتم بستری شدم شوهرم نبود ایلام سرکار بود ن اینترنت بود ن انتن بود حتی نمیتونستم بهش زنگ بزنم شب اول بیمارستان ب حدی حالم بد بود انقد گریه کردم خلاصه فرداش با دوستم اشنا شدم ک تو اون بخش بود ب ی علت دیگه اونم اندازه من بستری شده بود با وجود اون تحمل کردم دکترم من و دست دکتر بیمارستان سپرده بود دکتر بیمارستان برام سونو نوشت رفتم سونورو بدم
(ادامه پارت بعد)
مامان گیسو مامان گیسو ۲ سالگی
مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگیم
من از اول بارداری همش میگفتم زایمان طبیعی دیگه خیلی هم شوق داشتم برا زایمان طبیعی اصلا نمیترسیدم روز روز شد رسیدم ۳۴ هفته ترس افتاد تو جونم از ی صبح تا عصر گربه میکردم میگفتم من زایمان طبیعی نمیخام میخام برم سزارین
دیگه شوهرم نا احت شد گربه میکنم آدرس ی دکتر پیدا کرد رفتم پیشش گفت کارم کردم و اوکی شد روز چهار شنبه رفتم‌پیش دکتر گفت جمعه بیا برا عمل
من شب پنج شنبه رفتم عروسی که جمعه صلح برم عمل دکتر پیام داد عملت افتاده برا جمعه باز جمعه شبم رفتم عروسی کلی رقص کردم و ۴ صبح اومدیم خونه ۶ صبح رفتیم بیمارستان و ۹ رفتم اتاق عمل بی حس شدم خیلی ار اتاق عمل می‌ترسیم ولی قشنگ ترین حس دنیا بود برای ی زندگی جدید دیگهخاهر بزرگترم همرام بود وقتی خاستم برم تک اتاق عمل شوه م و خاهرم گریه کردن منم گربه کردم
دیگه رفتم عمل شدم و تو اتاق عمل نی نیم آوردن پیشم
بعد دیگه شوهرم تو آسانسور نی نی رو دیده بود و ازش عکس گرفته بود برا همه فرستاده بود این بود داستان ما شما هم بگین
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️
مامان پارسا مامان پارسا ۱۱ ماهگی
پارت ۴
خیلی سریع کارای قبل عمل انجام شد و من راهی اتاق عمل شدم امپولی که همه میگفتن درد زیادی داره دردش قابل تحمل بود گذاشتن سوند هم وحشتناک نبود واقعا دکترمم خودشو سریع رسونده بود تا منو دید گفت چرا نیومدی نوبت عمل بزنم گفتم شما گفتید تو این هفته بیا
دیگه چیزی حس نکردم پرستارای اتاق عمل واقعا مهربون بودن پارسا رو از شکمم اوردن بیرون و گذاشتن روی سینم از خوشحالی اشک می ریختم و قربون صدقش میرفتم اما پارسا اصلا گریه نکرد من شنیده بودم بچه موقع بدنیا اومدن اگه گریه کنه نشونه ی خوبیه گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن نترس انقد حالا حالا برات گریه کنه🤦‍♀️😅
پارسا رو بردن و بقیه کارای منم انجام شد و بردنم ریکاوری و دردام شروع شد از چیزی که فکر میکردم خیلییی سخت تر بود وقتی بردنم بیرون همسرم و مامانم و داداشم و خالم و یکی از خواهر شوهرام اومده بودن بردنم بخش و من خیلییی درد داشتم حس میکردم دارم می میرم شاید برای بعضیا راحت تر باشه اما برای من دردش وحشتناک بود برام شیاف گذاشتن اینو بهتون بگم شیاف برای بعضیا دلپیچه میاره اینو من بعدا فهمیدم اون موقع نمیدونستم و وقتی باد توی شکمم می پیچید دردام وحشتناک تر میشد در واقع شیاف برای من بجای اینکه آرومم کنه بدترم میکرد