۲۱ پاسخ

کاش مامانش جا طبیعی زاییدنش سزارين میکرد ولی درست تربیتش میکرد
اون حالیش نیست، توکه میفهمی برات مهم نیاشه

بگو حالا من یه زایمانی کردم ک مادر شدم با برش بدنم و درد و کلی خون از دست دادم ، تو چه گوهی خوردی ک بخای بفهمی پدر شدن ینی چی؟ تو زایمان طبیعی کردی درد کشیدی؟خون از دست دادی یا چی؟
بگو تو هنرت از پدر بودن این بود ک بعد زایمان منو رو چشات نگه داری ک بچمونو بدنیا اوردم ک اونم نکردی پس هیچ درکی از شوهر بودن و پدر بودن درونت نیست و نمیبخشمت

من شوهرم حالا خوبه خدارشکر ولی دور بریا مادر خاهر یا خانواده شوهر تایی میگم خسته شدم میگن شیرندادی بفهمی مادر چیه تواصن مهنی مادر نمیفهمی درصورتی ۳ ماه نیم شیر دادم و از استرس جنگ شیرم خشک شد هیچ وقت اینو یادم نمیره تاابد

خدا بهت صبر بده
این چه حرفیه آخه مرد حسابی 😑
من مونده این مادر ها چطوری همچین مرد های رو تحویل جامعه میدم اینقدر زن ستیز آخه 🥹
خدا رو شکر دو تا پسر دارم و تمام تلاشم رو میکنم اصلا زن‌ستیز نباشن و کاملا جنس مخالف رو درک کنن

وای عجب مرد بیشعورو خاله زنکی.

برو بابا امشب شوهرم می‌گفت رفتی راحت دراز کشیدی بچه بدنیا اومد اومدی بیرون هم نه درد داشتی هیچیت نبود قشنگ حالا من زایمانم طبیعی بود ۲۳ ساعت طول کشید پسرم بدنیا بیاد چندین بار خودمو یوم افتیم تو خطر هی پرستار دکتر اومدن کلی بالا سرم دائم اکسیژن از بینی می‌رفت 😆🤣اینا آدم نمیشن حرومیا

تو هم از این به بعد بگو آره بابا من نزاییدم خیلی راحت بود کاش همه اونجوری بزان قدیما اینقد طبیعی زایید اونجاشون جر خورده سزارین رو آوردن. تایید کنی دیگه نمیگی ناراحت بشی لج کنی هی میگه پسسس بیخیال باش بگو آره بابا سزارین درد ندارع که رفتم

دقیقا اینم حرف مادرشوهر من بود که به پسرش تحویل داد منم تو چله بودم خونه پدرم با پیام بهم گفت مگه چیکار کردی رفتی تخلیه کردی اومدی هیچ وقت یادم نمیره

شوهر منم میگه راحت سزارین شدی من میگم چون خواهر نداره درک نداره

این حرف و مادر شوهر منم میزد ک اره زایمان اصلی زایمان طبیعیه ادم طبیعی زایمان نکنه حساب نیست و فللن خب تو طبیعی زاییدی میخاستی بری سز بشی همیشه هم بهم میگفت اره تا خیلی زود سر پا شدی ماشالله داری 😏😒
خداروشکر از اول تا الان حرفاش ب پشمامم نبودا

7لایه بریدن شکم چیزییی نیست!!!!!!تامدتها درد بخیه چیزی نیست
تا چندروز از درد دولا دولا راه رفتن چیزی نیست من موندم اینجور آدما باکارمایه حرفاشون چیکار میخوان بکنن🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

خوشبحالش ک عقل نداره. راحت زندگی میکنه. با عرض معذرت

عزیزم🥺🥺🥺

لابد تاحالا جراحی نشده ببینه چ دردی داره نترس ی روز بالاخره جراحی میشه میفهمه چه گوهی خورده

بمیرممم من منم شنیدم ابجی🥺😔😔😔😔

بمیرم برات چه عذابی کشیدی از حرفاشون
من که قلبم له شد😥😥😥😥

سزارین اختیاری بودی؟

بگو تو راست میگی
بعدا که خودش مریض شد سرمایی چیزی خورد همین حرفاشو بهش پس بده

بگو همون تو رو ننت زور زده ر.یده که اینشکلی شدی گو.ه دیگه
این مردا اعصاب آدمو قششششنگگگگ خراب میکنن
شوخی کردما ولشون کن من جدیدا حس میکنم هر چی بیشتر به فکر خودم باشم حسودیش میگیره ،ما دوس داریم بهشون دل ببندیم ازشون انتظار داریم حال خودتو خوب کن

خیلی بی عقل و مامانیه

عقل نداره راحته ولش کن

سوال های مرتبط

مامان زندگیم مامان زندگیم ۲ سالگی
خانما شوهر من خیلی به شدت ناشکره
بی نهایت آدم ناشکریه
سر همین ناشکر بودنش پسرم بی دلیل از پنج ماهگی تشنج کرد
هر گناهی و هر اتفاقی هم میوفته نمی دونم چرا باید من و بچه ام تاوانشو پس بدیم
مثلا تشنج کرده بود پسرم
بعد دکتر گفت همین دارو کفایت می کنه نیازی نیست داروی سختی تجویز کنم
بعد شوهرم مدام اسرار بر اینکه نه داروی خارجی و سخت بده
این دوباره تشنج می کنه
یعنی خیلی راحت هم لفظ همه چی رو میاره
خیلی راحت ناشکری می کنه
انقدر از دست شوهرم و خانواده اش حرص و جوش خوردم
که امروز تیک عصبی بهم وارد شد
یهو عروس بچه رو محکم کوبیدم به دیوار
عین دیوونه ها شدم انقدر باهاش بحث کردم
خانوادش هم از اون......نقطه چین
مثلا مادرش هر موقع منو اذیت می کنه
پیر من چند وقت پیش بیمارستان بستری بود بخاطر همین ضعیف شده
بعد مادرشوهرم
چون فهمیده بود دارم غصه ضعیف شدن بچه امو می خورم
هی نیش میزر عه خیلی ضعیفه اصلا به یکساله ها نمی خوره این بچه
بچه های من دوشت بودن
یا اون دفعه برگشت بهم گفت فلانی سطحش بالاتر از شوهرش بوده براهمین موقع زایمان مادرشوهرش پیشش مونده
چون خودش موقع زایمان حتی نیومد دیدنم
منم هر موقع سر حرفاش حرص می خورم
آه می کشم دلم می شکنه
اما هر موقع از مادرش آه می کشم و ناراحت می شم
به جای اینکه یه بلایی سر اون بیاد
سر بچه ام میاد
هر دفعه که از دست مادرشوهرم ناراحت شدم
بلا سر بچه ام اومده علتش رو نمی دونم
عدالت کجاست
الان می ترسم دیکه می گم هر چی و اذیتم کنن ناراحت نشم
به نظرتون دعاو سحر نیست
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۸:بچه ها اومدم‌خونه‌فرداس ترخیص شدم‌دگتر لحظه آخر اومد و بخیه ها رو‌چک‌کرد وایه معاینه سطحی و گفت همه چی خوبه و میتونی بری یه سرم شستشو داد بهم که هر دفعه دسشویی رفتی با این خودت رو بشور و خشک کن با سشوار .
من دیگه کم کم درد هام شدیدتر شد خودمو گول میزدم که همه چی خوبه اینا طبیعی بدن درد به خاطر فشار زایمان و ایناس خونه مادرم بودم همه هم میگفتن زایمان طبیعی بچه بیرون میاد درد میره کلا هیچی هیچی درد نداشتیم منم میگفتم پ حتما من یه کم لوس شدم اسنجوری میکنم چیزی نیست ولی هی بیشتر و بیشتر میشد جوریکه نمیتونستم بشینم به کسری شیر بدم به شدت رنگ پریده شده بودم تا یه چند دیقه شیر میخورد کسری من از حال میرفتم همه میگفتن بنیه نداره از بس غذا مذا نخورده بی جون شده خلاصه که هی میگفتیم چیز خاصی نیست بعد بیست چهارساعت دیدم من اصلا نمیتونم روی باسنم بشینم اون پام که بخیه ها به اون سمت بود سمت راست خیلی درد میکرد انگار راه رفتنی باید میکشیدمش درد لگن سمت راستم خیلی زیاد شده بود زنگ زدم به دکتر گفتم اونم گفت دیکلوفناک رو زود به زود بخور خوب میشی ولی من هی بی جون تر میشدم همش خودمو به اون راه میزدم که خوب میشم عادی دیگه زاییدما الکی نبوده درد هم داره خلاصه بعد دو روز دیگه نمیتونستم کسری رو بغل کنم اصلااااااا نمیشد بشینم باید کج مینشستم
مامان آریشاه💙 مامان آریشاه💙 ۱۳ ماهگی
پریشب آریشاه یهو تبش رفت رو 40 مادرشوهرمم خونمون بود من فعلا برای آریشاه تب سنج نزاشته بودم گفتم فک کنم آزیشاه تب داره مادر شوهرم رفت دست زد اومد گفت نه تبش کجا بود ولی من دلم طاقت نیاورد با تب سنج اندازه گرفتم،دیدم تبش رو 40 دیگه آریشاه رو بیدار کردم و دست و پاش و میخواستم پاشویه کنم و ببرمش دکتر دیگه مادر شوهرم هی می‌گفت دکتر نمی‌خواد بزار بچه بخوابه حقیقت منم از سر استرس صدامو بردم بالا گفتم یعنی چی بچه رو اذیت نکن بزار بخوابه رو به شوهرم گفتم پاشو ببرمیش دکتر دیگه دیروزم مادر شوهرم با من سر سنگین بود ولی از حق نگذریم برای آریشاه سوپ درست کرده بود بیشتر درست کرده بود برای خودمونم،دیگه تا غروب آریشاه اذیت کرد من نرسیدم زودتر شام بزارم شوهرمم برگشت گفت خودم شام میارم ولی تا شوهرم میومد دیر میشد منم آریشاه رو دادم دست مادر شوهرم گفتم یه کم گوشت چرخ کنم شام درست کنم همین که چرخ گوشت و روشن کردم آزیشاه ترسید دیگه مادر شوهرم با لحن خیلی تندی گفت چرا بچه رو میترسونی و کلی غر غر کرد حقیقت منم رفتم آریشاه رو ازش گرفتم گفتم چرا فکر میکنی من دشمن آریشاه هم منم نمی‌دونستم می‌ترسه من که دشمنش نیستم و اومد تو اتاق آریشاه رو بخوابونم یهو دیدم مادر شوهرم اومده وسیله هاشو برداشته میگه میرم خونه دخترم از اونجام زنگ میزنم شوهرم بیاد دنبالم،یهو شوهرم برگشت منم حقیقت و گفتم و بخاطر مامانش هرچی از دهنش اومد بهم گفت و یه چک زد تو صورتم که آره تو به مامانم بی احترامی کردی،الآنم می‌خوام برم خونه بابام به قهر حتی قصد دارم درخواست طلاق بدم،فقط می‌خوام بدونم من بی احترامی کرد؟
مامان نویان مامان نویان ۲ سالگی
پارسال اینموقه داخل بیمارستان بود و نویان رو به دنیا اورده بودم چه حال عجیبی داشتم از یه طرف بخاطر بیهوشی گیج و گنگ بودم از یه طرف نویان رو میدیدم و چقدر ذوق میکردم بهترین حس دنیا رو اون ساعت ها داشتم با اینکه کلی درد داشتم اما خوشحالیم بیشتر از درد خودشو نشون میداد امشب یکسال از اونشب میگذره و چقدر دلم تنگه برای ثانیه به ثانیه اون روز و شبا با اینهمه سختی که این یکسال کشیدم اما بازم خیلی زود گذشت انگار به یه چشم بهم زدن نویان یکسالش شد. بزرگ شدنشون شیرینه اما تموم شدن دوران نوزادیشون غمگینه من هنوزم خیلی وقتا میگم کاش برگردیم عقب کاش دوباره ۹ ماهه بشم دوباره نویانو بدنیا بیارم دوباره بدن کوچولوشو بغل کنم خیلی شیرین بود اون لحظه ها خدارو شکر میکنم برای اینکه بهم‌ لطف کردم و این حس و حال رو بهم هدیه داد مادر شدن واقعا عجیب ترین و شیرین ترین اتفاق دنیاست .. انشالله که خدا دامن تمام زنان دنیا رو که منتظر مادر شدن هستن سبز کنه و این حس زیبا رو بهشون هدیه بده🙏🏻
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۶:دکتر گفت بهش ابمیوه بده بخوره تا میام دوباره رفت و اومد خیلی رفت و‌امد میکرد از اتاق به بیرون
برگشت و گفت زور بزن دوباره چند تا زور و نفس عمیق و فوت کن و آروم باش و دوباره رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد داخل دوباره شروع که خوب سرشو میبینم باید زور بزنی دیگه تو کانال زایمان کاملا گوشی تلفنش زنگ خورد دستکش رو نصفه از دست باز کرد گوشی رو جواب داد و همچنان جلوی پای من نشسته بود دوباره گوشی رو گذاشت کنار و شروع کردیم زور زدن و نفس کشیدن یهو برش رو زد و یه رگ رو هم برید خون فواره میزد بیرون ازش خودش ترسیده بود معلوم بود شوهرم پشت سرم بود به اون گفت باباش بیا ببینش موهاش معلومه ها یاسی خانوم عالی بودی یه کم دیگه تموم و رگ رو‌ سوزوند و دوتا زور زدم و اون خانم مسن هم با آرنج به شکمم فشار آورد و کسری دنیا اومد خیلی درد داشتم این پنج دیقه آخر کل رگ های بدنم داشت پاره میشد فقط دست های شوهرمو با تمام وجود فشار دادم و جیغ زدم وقتی کسری اومد همه درد هام رفت انگار که منم با اون دینا اومدم همونقدر سبک شدم بچه ام مثل یه گوله برف سفید و گرد بود با صدای آروم گریه میکرد و صدای ملچ مولوچ کردنش تو اتاق پیچید دکتر دوباره رفت بیرون و بعد پنج دقیقه برگشت و منو بخیه کرد کاملا حسش میکردم ولی انگار دیگه این درد ها برام دردی نبود که اخ و اوخ کنم براش بخیه زد و گفت دو سه تا بخیه خوردی من زیبایی هم برات انجام میدم حتی به شوهرم گفت یه جوری بخیه میزنم که اصلا نفهمید یه بار زایمان کرده بخیه هاش رو زد و رفت من موندم و پسرم تو تخت کنار منتظر دکتر اطفال و همسرم حدود یک ربعی منتظر موندیم همونطوری تا خدماتی ها اومدن