۳ پاسخ

اشکمو در آوردی حالم گرفت

من خیلی ب این موضوع فکر میکنم و ب این ک یه روزی ازخونه من میرن و واقعا دلم میگیره🥲

🥺🥺🥺😭😭😭قربونش برم دلم گرفت

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۱۰ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان ✨️🩷Zahra مامان ✨️🩷Zahra ۱۳ ماهگی
مامان مهوا🧸 مامان مهوا🧸 ۱۱ ماهگی
برای تو مینویسم ماه من...

این روزا هر بار نگات می‌کنم، یه بغض آروم میاد سراغم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و از شدت ذوق، اشک می‌ریختم. همون روزایی که ساعت‌ها فقط نگات می‌کردم و باورم نمی‌شد این فرشته کوچولو دختر منه.
اون موقع همیشه آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شی؛ زودتر بخندی، زودتر بشینی، زودتر دنیا رو کشف کنی... اما هیچ‌کس بهم نگفته بود که بزرگ شدن تو، اینقدر می‌تونه دل آدمو بلرزونه.
حالا هر روز از بزرگ شدنت ذوق می‌کنم، اما همزمان دلم برای دیروزت تنگ میشه. برای روزایی که روی سینه‌م خوابت می‌برد، برای دستای کوچیکی که انگشتمو محکم می‌گرفتن، برای وقتایی که تمام دنیات آغوش من بود.
میگن بچه‌ها یهو بزرگ میشن و حالا می‌فهمم یعنی چی... چون من نفهمیدم آخرین بار کی اونقدر کوچیک بودی که کامل توی بغلم جا می‌شدی. نفهمیدم آخرین بار کی لباس نوزادیت رو پوشیدی. خیلی از آخرین بارها بی‌صدا رد میشن و وقتی می‌فهمیشون که مدت‌ها گذشته...
و شاید سخت‌ترین قسمت مادر شدن همین باشه؛ اینکه هر روز از بزرگ شدنت خوشحال باشی و همزمان برای کوچیک موندنت دلتنگ... 🥲
پ.ن:مهوای۲۰ روزه❤️
مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۸ ماهگی
شکرگزاری روز بیست و سوم
۱۴۰۵/۰۷/۰۲
. خدایا شکرت برای احساس خوشبختی که دارم
خدایا، از تو ممنونم که باعث شدی اتفاقات خوب در زندگی من بیفتد و از این بابت، احساس شادی و خوشبختی می‌کنم.
۲) خدایا شکرت برای سلامتی که دارم
خدایا، ممنونم که یک روز دیگر به من دادی که در صحت و سلامت کامل بتوانم برای تمام کارهایی که برای من انجام داده‌ای یا قرار است انجام دهی، شکرگزارت باشم.
۳. خدایا شکرت برای زندگی آرامی که دارم
خدایا شکرت از این که به من کمک کردی تا بتوانم زندگی‌ام را طوری سازماندهی کنم که احساس آرامش داشته باشم. خدایا از تو سپاسگزارم که این امکان را برای من فراهم کردی که با آرامش استراحت کنم و با کمک تو بتوانم نور صبح را دوباره ببینم.

. خدایا شکرت برای نعمت‌هایی که به من دادی
خدایا شکرت برای خانه و مکان امنی که دارم و می‌توانم شب و روزم را در آنجا بگذرانم.

خدایا، برای همه نعمت‌هایی که به من دادی، سلامتی‌ام، موفقیت تحصیلیم، شغل خوبی که دارم، سقف بالای سرم و برای لطف و محبتت از تو سپاسگزارم. برکتی به رؤیای قلبم بده و قدرتی برای تحقق آن رؤیاها به من عطا کن.
۵. خدایا شکرت برای خانواده و دوستان خوبی که دارم
خدایا شکرت برای خانواده و دوستان مهربانی که به من عطا کردی و من را از هر آسیبی حفظ کردی. اگر تو نبودی، نمی‌توانستم رؤیاهایم را برآورده کنم. ممنون که همیشه مراقب من هستی.❤️✨
مامان محیاومهوا مامان محیاومهوا ۹ ماهگی
سلام ویژه به تک تک شما عزیزان
سه هفته‌ست که برای غذا خوردنِ مهوا، واقعاً دارم تلاش می‌کنم… ❤️
مهوا شیر رو درست و به اندازه‌ای که باید نمی‌خوره. از طرفی به خاطر رفلاکسش، خیلی وقت‌ها غذایی که با عشق براش درست می‌کنم رو نمی‌خوره یا حتی بالا میاره.
ولی من ناامید نشدم… و نمی‌شم. 🥹❤️
هر روز سعی می‌کنم براش غذاهای مختلف با طعم‌های متنوع درست کنم؛ غذاهایی که هم مقوی باشن، هم دوست داشته باشه. گاهی می‌خوره، گاهی نه… گاهی چند قاشق می‌خوره و گاهی همه‌ش رو بالا میاره. ولی من باز هم فردای اون روز، دوباره شروع می‌کنم.
امروز وزنش کردم…
توی فقط ۱۷ روز، ۴۰۰ گرم وزن اضافه کرده. 🥹❤️
شاید برای خیلی‌ها فقط «۴۰۰ گرم» باشه، ولی برای من یعنی نتیجه‌ی تمام اون روزهایی که خسته شدم اما ادامه دادم. یعنی دارم کم‌کم می‌بینم راهی که انتخاب کردم، داره جواب می‌ده. 🌱
این متن رو نوشتم که به همه‌ی مامان‌هایی که مثل من گاهی خسته و ناامید می‌شن بگم:
ناامید نشید. ❤️
قرار نیست همه‌چیز یک‌شبه درست بشه.
قرار نیست بچه‌مون هر غذایی که با عشق درست می‌کنیم، بخوره.
مهم اینه که ما ادامه بدیم، تلاش کنیم و هر روز یک قدم کوچیک برداریم.
ما مادرها ستون خانواده‌ایم…
گاهی خودمون خسته‌ایم، گاهی دلمون می‌خواد گریه کنیم، ولی باز بلند می‌شیم و برای بچه‌هامون تلاش می‌کنیم. ❤️
شاید امروز نتیجه‌ی تلاشمون رو نبینیم،
ولی یه روز، همین قدم‌های کوچیک می‌شن بزرگ‌ترین افتخارمون. 🥹🌱
برای تمام مامان‌هایی که دارن تلاش می‌کنن، حتی وقتی کسی تلاششون رو نمی‌بینه… خسته نباشید. ❤️


۱۴۰۵/۶/۳