۱۱ پاسخ

چقد تو دلسوزی میکنی برا این خواهرت ولش کن بابا مثل خودش باش

انشالله ک خواهرت اینو زایید بلافاصله بعدش دوباره حامله بشه ک دیگه ب تو طعنه نزنه
اخه تازم هست عروسی کرده
ولی من مادر یا خواهرم باهام اینجور رفتار کنن رابطمو باهاشون خیلی کم میکنم

چرا عزیز من انقد خودتو اذیت میکنی هیچ وقت سعی نکن خودتو به زور پیششون جا بدی یه مثلی هست همیشه میگن زیاد ک باشی زیادی میشی .ولش کن خواهر من میخای خودم شمارمو بدم صبح به صبح پیام بهت بدم😂😂😂😂😂 تازه بدبختی‌های من تمومی هم نداره هر روز یه داستان جدید

خواهر منم اینجوریه همش با مامانم پچ پچ در حال حرف زدن هفته ی پیش زنگ زدم به مامانم بگم ما داریم میریم شمال جواب داد گفتم کجایی آنقدر شلوغه گفت با خواهرم رفتن شمال یه کلمه به من نگفتن یا بگن توهم بیا منم نگفتم میرم شمال

ما هم همه چیمونو بهم میگیم هیچ کدوممونم حرفای همدیگرو به کسی نمیگیم 😂 اگه مثلا یکیمون نفهمه به همدیگه زود خبر میدیم هممون میفهمیم به بیرون درج نمیکنه خیلی خودمونو دوس دارم قربونشون برم 🤣🤣

فک میکنن میگی ازت قایم میکنن توام ولش کن اصلا به یورت هم نباشه

خب توام خودتو براشون بگیر والا🫠🫥

اشکالی نداره
بگو‌مبارکت باشه واسه من چیز جدیدی نیست سه تاااشو دارم

بعضیا اینجورین
بد برداشت نباش شاید می‌ترسه
البته نمیدونی توی دل طرف مقابلت چی میگذره زیاد مهم نباشه واست ولش کن

غصه نخور عزیزم
اشکالی نداره دنیا اینجوره
دیگه چیزی نگو بهشون

چرااینجورین.؟
خوبه شما خودت بچه داری

بنظرم اینهمه بهت بی توجهی میکنن و چیزی ازت پهنون میکنن خیلی پوستت کلفته عزیزم نمیدونم وی بگم بهت دیگ

سوال های مرتبط

مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ سالگی
پارت ۲
گفت خب پس همون تاریخ زایمان میکنی احتمالا هیچی اینا که رفتن ساعت ۱۰ونیم بود منم اومدم یه دل سیر نشستم هندونه خوردم ویه سرویس رفتم واومدم بخوابم همین که داشت خوابم می‌برد یهو کیسه آبم پاره شد حالا منو میگی اصلا هیچی نمی‌فهمیدم اولش فک کردم جیش کردم بعد دیدم نه اصلاحات خودم نیست هی میاد همون لحظه که کیسه آبم پاره شد من جیع زدم وشوهرمم از پرید گفت چیشده گفتم آب ازم میاداونم هی میگه از کجات 😂🤣😂😂😂😂
خلاصه دو دیونه نشستیم میخندیم 😂😂😂که چرا اینهمه آب اومد بعد شوهرم به خودش اومد گفت بچه کاریش نشه گفت زنگ بزنن به مامانت بپرس ازش زنگ زدم بهش گفتم مامانم چقد بود زیاد بود یا کم گفتم نه خیلیی زیاد بود گفت بریم بیمارستان ماهم تا آماده شدیم را افتادیم من اصلا فک نمیکردم زایمان کنم من گفتم میریم یه نواز قلب میگیره ومیام خونم بعد اونجا گفت برو که معاینت کنم انقد خجالت میکشیدم که گفت ۳سانت دهانه رحمت بازشده نرم شده وکیسه آبت هم که پاره شده باید بستری بشی اینو که گفت هنگ کردم وترسیدم هیچی لباسامو عوص کردم دادم به مامانم شوهرمم رفته بود تشکیل پرونده منم رفتم داخل زایشگاه خیلی خلوت فقط من بودم اولش بعد دوتا دیگه اومدن که یکیش زایمان کرد قبل از من ساعتای چهاربود دردام زیاد شده بود معاینه کردگفت ۷ساعنتی ساعتای ۶اومد گفت ۱۰ سانت بازی فول فولی باید زور بزنی ودردام خیلی زیاد بود وتقریبا غیر قابل تحمل بود ساعت ۶و۲۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد همین که دنیا اومد تمام دردام رفت یه۵ دقیقه طول کشید
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۳ ماهگی
پارت ۸زایمان طبیعی بخیه رو که زد رفت دخترم کنارم بود گریه میکرد یکم آروم شد گفتم گوشیمو بدین زنگ زدم به همسرم با بی حالی گفتم بچه بدنیا آمد گفت چیکار کنم تو که انقدر درد کشیدی ..مامانم و خالم و مادرشوهرم امدن اتاق خالم خرما وکشمش بخته بود شیر آورده بود گفت از اینا بخور اونارو میخوردم که یه پرستار امد گفت زود باشین وسایلاتونو جمع کنین بریم بخش منم میرم ویلچر بیارم منم به بچه شیر میدادم بچه خوابید گفتم ماما کمک کن برم دسشویی پاهامو بشورم انقد کثیف بود گفت باشه من از تخت امدم پایین گفتم ماما من بی حال میشم دیگع هیچی نفهمیدم که یهو دیدم سرم کلی پرستار مامانم اینا گریه میکنن صدام میزدن به هوش امد دیدم با پاهای لخت توی کاشی افتادم خون ازم میره امدن توی همون جا سرم زدن به مامانم اینا گفتن مگه ما نگفتیم با ویلچر میبریمشون سرم تموم شدم من انقد بی حال بود که نگو با کمک مامانم اینا بلند شدم دوباره رفتم بیدار شدم دیدم خالم میگه قربونت برم چرا اینجوری میکنی دوباره پرستار امد سرم دیگعی وصل کرد ویلچر آوردن گفتم ماما بخدا سرمو نمی تونم تکون بدم گیج میره با زحمت رفتم ویلچر چشام سیاهی رفت گفتم خاله من صداتونو نمیشنوما که بردن دوباره توی بخش سرم زدن کلا از موقعی که رفتیم بخش هیچی یادم نمیاد فرداشو یادم میاد خلاصه اینم از تجربیات من به هیچ وجه زایمان طبیعی نکنین من چون نمی دونستم زایمان طبیعی میشم ماما هم نگرفتم خیلی بد بود هنوزم هنوزم هر شب به عنوان کابوس یاد میکنم ازش
مامان هانا خانم مامان هانا خانم ۱ ماهگی
ب دکتر زنگ زدن دکتر گفت زود بیارین اتاق عمل ی مامای بد اخلاق بود بهم سوند زد منم درد داشتم امادم کردن ببرن اتاق عمل ماما امده میگه باید ماینه بشی مامانم گفت داره میره اتاق عمل دیگه ماینه نمیخواد مامانمو از اتاق انداخت بیرون گفت من باید ماینه کنم منم گفتم نمیزارم دیگه دارم میرم حرفمو گوش نداد پاهامو انقد بد زد باز کرد مامانم دید داشت گریه میکرد بردنم حالم انقد بد بود تو اتاق عمل گفتن برو رو تخت منم درد داشتم نمیتونستم دونفر انقد بد انداختنم رو تخت امپول بی حسی رو زدن صدای دخترمو که شنیدم انگار دنیارو دادن بهم تمام دردام یادم رفته بود ب دکترم کفتم سالمه گفت اره گفتم مو داره دکترم خندید گفت موهاشو چکار داری گفتم پسرهام مو نداشتن این دختره مو نداشته باشه بد میشه انقد حالمون بد بود دکتر جنسیتشو ندیده بود ولی خدارو شکر ب اون همه اذیتش میارزید دخترمو که دیدم دنیام ی چیز دیگه شده بود مامانم منو داد اتاق عمل رفته بود با اون دانشجو دعوا کرده بود اونم گفته بود ببخشید ما خیلی اذیتش کردیم خودشون فهمیدن چ خبره چ کاری با من کردن ایشاالله نسیب همه چشم انتظارها من میگفتم بچمو میدن ان ای سیو چون زود ب دنیا امده بود ولی خدارو شکر دوتا مون هم باهم رفتیم اتاقمون مامانم بیچاره از ذوقش داشت جیق میزد خدارو شکر میکرد
مامان همتا مامان همتا ۱۳ ماهگی
بلاخره منم میخوام تجربه زایمانمو بگم
کاشمری های عزیز و شهر های اطراف باید بدونن که بیمارستان حضرت ابوالفضل قبلاً خیلی بد بوده خودمم از آبجیم و بقیه شنیده بودم که رسیدگیشون فوق‌العاده افتضاح تو بارداریم چند نفر بهم گفتن که خواستی زایمان کنی بیمارستان حضرت ابوالفضل نرو برو یا مشهد یا تربت بهتر از کاشمره ، اما من چون کلاس های آمادگی زایمان رفته بودم و بعد کلاسا میبردن بخش زایشگاه و نشون میدادن اتاق هارو با اینکه چهار یا پنج جلسه بیشتر نرفته بودم اما مطالبی که گفته بودن خیلی به دردم خورد
خیلی ها هم گفتن ماماهمراه بگیر خیلی خوبه و اینا من کلاسا رو که رفته بودم گفته بودن که هرکسی ماما خودش میاد بالا سرش و به غیر از اون کسی نمیاد و تا آخر همونه منم گفتم اگه اینطوریه پس چرا ماما همراه بگیرم همون ماما هست دیگه
(پارت اول)
من از شب شنبه ۵ مهر لک خون قهوه‌ای دیدم دوبار ساعت حدودا یک شب بود که با حول و ولا شوهرمو بیدار کردم که لک دیدم و اینا تو تاپیک هام هست خلاصه رفتم بیمارستان اینم بگم دو شب قبلش رفته بودم بیمارستان آن اس تی بگیرم که معاینه هم شدم ، خانمه اونجا گفت تو هفته شما طبیعیه که لک ببینی اما من خودم گفتم که بیا معاینه کن معاینه کرد و گفت هنوز باز نیست نوار قلب و همه اینا اوکی بود اومدیدم خونه دوباره هم من لک قهوه‌ای دیدم به آبجیم که گفتم گفت بخاطر معاینه بوده منم همینجوری میشم منم تا قبل اون معاینه شده بودم اما بعدش اصلا یه لک هم ندیدم....
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 روزهای ابتدایی تولد
پارت سیزدهم🌷
می‌گفت تحمل کن تا اون دختر زایمان کنه خدایی اگر مامانم نبود فکر نمیکنم یک لحظه می‌تونستم دووم بیارم تا اینکه دکتر شیفت اومد بالاسرم گفت عالیه 8 سانت شدی 🥺 یه بار دیگه التماسشو کردم که برام بزنه گفت که الان تا چند دقیقه دیگه تو زایمان میکنی دوست داری بچه ات بی حال بشه خودت اذیت بشی همینو که گفت انگار یه تشت آب سرد ریختن روم به مامانم گفتم دیدی اصلا قصد نداشتن برام کاری کنن گفتم لااقل یه مسکن برام بزن گفت الان میارم رفت که رفت بعد از چند دقیقه دیگه وحشتناک حالم خراب شد و شدت زور زدم دوبرابر شده بود یهو دکتر شیفت اومد وارد اتاق بشه که داد زد که فول شده سرنوزاد معلومه بعد داشتن اتاقو برای زایمان آماده میکردن که به مامانم گفتن باید بری گفتم تروخدا بزارید مامانم بمونه نزاشتن مامانم قبل رفتن سرمو بوس کردو رفت😭😭 تو نگو رفته بیرون اتاق زار زار به حالم گریه کرده دیگه خلاصه ماما خصوصیم اومد با چند نفر دیگه از ماما ها چون شیفت دیگه تغییر کرده بود دو سه نفری افتادن روی شکمم و میگفتن زور بزن منم هر موقع انقباض داشتم با دل جون زور زدم بعد از یه ربع دخترم اومد بدنیا گذاشتن تو بغلم 😭 من جونی نداشتم فقط با چشمام نگاه میکردم به دخترم بعدش که خواستن بخیه کنم حتی با دوتا آمپول سر کننده هم من سر نشدم و کامل حس کردم که بخیه شدم خیلی بد بود بعد زایمانم نزدیک پنج بار اومدن شکممو فشار دادن اونم وحشتناک بود 🥲 خلاصه که من با فاصله یه ربع از اون خانم زایمان کردم و ساعت 7 و 45 دقیقه صبح دخترم اومد بدنیا