سلام دوستان روزبخیر میشه لطفا بخونین🙏
قبلا هم گفتم پسرم عمه عمو دایی هیچکس و نداره فقط یه خاله داره
پریشب یهو بیدارشد ازخواب گفت مامانی چرامن خواهرندارم سعی کردم بخوابونمش مرتب تکرارمیکرد بعدگفت میشه به پارسا(دوستش تو باشگاهه)بگم خواهرش هم مال اون باشه هم مال من گفتم باشه پسرم بگو
دیروزم رفتیم بهداشت مرتب ماما میگفت کی اقدام میکنی بیار پشیمون میشی بچه گناه داره و...
واقعا درخودم نمیبینم من صدمو حتی بیشتر برای پسرم گذاشتم یه بارم سرش دادنزدم دعوا نکردم بااینکه زندگی خیلی چالشهای سنگین برام درنظر گرفت درسته اشتباه کردم اما اذیتش نکردم
ازنظرخوراک پوشاک مراقبت پزشکی و...به لطف همسرم بهترینهارو براش فراهم کردیم
امادیگه نمیتونم یک کیلووسیله نمیتونم بلندکنم میزنه به گردن و پشتم درسته وقتی به اینکه بعدازما پسرم چقدر تنهاست فکرمیکنم غصه عالم میاد تو دلم اما واقعا نمیتونم
شماجای من بودین چیکارمیکردین بگین لطفا

۳ پاسخ

سلام قشنگم
عذاب وجدان چیو داری؟ تنهایی؟ هممون تنهاییم
مرکز بهداشت رو بیخیال، کارش عذاب وجدان دادنه.
تو این تورم و گرونی، بچه آینده میخواد، شغل و خونه و تشکیل زندگی و آرامش میخواد. همین یدونه رو داریم، هر روز با ترس و استرس و بدن یخ زده میفرستم مدرسه. بجای اینکه خوشحال باشم بچم داره رشد میکنه، بغض عالم تو گلومه. هر روز چهره ی بچه ها و جوونای بی گناهی که هر کدوم هزارتا آرزو و برنامه داشتن جلو چشامه. با چه امید و اطمینانی بچه بیارم؟ کجا قایمش کنم که از دستش ندم؟ بزرگش کنم بشه یه جوون رشید و رعنا بره تو خیابون دیگه برنگرده؟......
خداروشکر کن یه مادر سالم و کافی هستی واسه بچت.‌ در آینده دوستایی پیدا میکنه نزدیکتر از خواهر و برادر.‌همسر من دوتا خواهر و دوتا برادر داره. پدرمادرشم در قید حیاطن، اما از لحاظ خانواده فقیره. هیییچکدوم باهاش ارتباطی ندارن، حتی در حد یک پیام یا زنگ. خیلیا پر کَس و بی کس هستن. همیشه پرجمعیت بودن به این معنا نیست که توی خوشی و روزای سخت یکی کنارته.خیلی وقتا تنهاترین آدم شهر میشی، تا جایی که خدا بهمون توان داد با جون و دل از بچه هامون مراقبت میکنیم. خدا تنهاشون نمیذاره

عزیزم پسر منم نه عمه ن عمو ن خاله
فقط ی دایی داره
منم ب آینده ش که فکرمیکنم ناراحت میشم
ولی وقتی که شرایط نیست

بعدشم ما خودمون کیعمه و عمو و .. ب دادمون رسیدند

شرایط منم مثل شماست
دیسک کمر و مشکل دیاستاز شکمی دارم
ی وقتایی میگم پسرم تنها میشه
بازم میگم مگه شوهرم برادر و سه خواهر نداره ولی بازم تنهاست
بنظرم نداشته باشه ی غصه هست
ولی داشته باشه ب درد نخور و بدجنس باشن غصه اش میشه هزار تا

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۵۵
گلزار
گفتم : منو نبخش ولی بهم حق بده ...
به طرف پایین رفتم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم‌...پایین پله ها که رسیدم ...زنعمو منتظرم بود ...مدام اینور و اونور میرفت ...کت و دامن تنش و روسری روی سرش ...اروم سلام‌کردم و با اخم روبروم ایستاد و گفت: از جون پسرم چی میخوای ؟
برو دست از سرش بردار ‌...اون روزی که اون نامه رو براش فرستادی و فرار کردی به امروزتم فکر کردی ؟حالا که شوهرتم طلاقت داده ،فکر کردی من میزارم پسرم باز خام تو بشه ...بخاطر مال و منال اومدی ...میدم بهت، خودم بهت مال میدم ،ولی نمیزارم کنار پسرم باشی ...من دیدم من حس کردم چطور زجه میزد ...
سرمو پایین انداختم و گفتم‌: هنوزم دوستش دارم‌...همون موقع هم دوستش داشتم ...
ابروشو بالا داد و گفت : دوستش داشتی پس چرا بچه داری ؟اونوقتا به فکر الانت نبودی ...جلو اومد زیر بازومو گرفت و با خشم گفت: اگه میتونستم هزار تیکه ات میکردم‌...
از پسرم فاصله بگیر ...
سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :من پسرت و دوست دارم ...یبار از دست دادمش ...یبار محبور شدم دور باشم، ولی دیگه نه.....
دستشو بالا برد که زیر گوشم بزنه که ماهیه جیغ زد و زنعمو با حرص دندوناشو بهم فشرد و گفت : نمیشه دیگه سالار خامت نمیشه ...
از روبروم گذشت و من مثل کوه یه فرو ریختم ‌‌‌...دیگه مثل قدیم پر قدرت نبودم ...
اشکم میریخت و چقدر دلم اون لحظه گرفته بود ...صدای دردهامو هیچ کسی نمیشنید و هیچ کسی نمیدونست چی دارم میکشم ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۵۲
گلزار
بلند شدم خوابش برده بود یا خودشو به خواب زده بود ...ولی برای اون لحظه ترسی نداشتم ...
گفتم : منو نبخش ولی بهم حق بده ...
به طرف پایین رفتم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم‌...پایین پله ها که رسیدم ...زنعمو منتظرم بود ...مدام اینور و اونور میرفت ...کت و دامن تنش و روسری روی سرش ...اروم سلام‌کردم و با اخم روبروم ایستاد و گفت: از جون پسرم چی میخوای ؟
برو دست از سرش بردار ‌...اون روزی که اون نامه رو براش فرستادی و فرار کردی به امروزتم فکر کردی ؟حالا که شوهرتم طلاقت داده ،فکر کردی من میزارم پسرم باز خام تو بشه ...بخاطر مال و منال اومدی ...میدم بهت، خودم بهت مال میدم ،ولی نمیزارم کنار پسرم باشی ...من دیدم من حس کردم چطور زجه میزد ...
سرمو پایین انداختم و گفتم‌: هنوزم دوستش دارم‌...همون موقع هم دوستش داشتم ...
ابروشو بالا داد و گفت : دوستش داشتی پس چرا بچه داری ؟اونوقتا به فکر الانت نبودی ...جلو اومد زیر بازومو گرفت و با خشم گفت: اگه میتونستم هزار تیکه ات میکردم‌...
از پسرم فاصله بگیر ...
سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :من پسرت و دوست دارم ...یبار از دست دادمش ...یبار محبور شدم دور باشم، ولی دیگه نه.....
دستشو بالا برد که زیر گوشم بزنه که ماهیه جیغ زد و زنعمو با حرص دندوناشو بهم فشرد و گفت : نمیشه دیگه سالار خامت نمیشه ...
از روبروم گذشت و من مثل کوه یه فرو ریختم ‌‌‌...دیگه مثل قدیم پر قدرت نبودم ...
اشکم میریخت و چقدر دلم اون لحظه گرفته بود ...صدای دردهامو هیچ کسی نمیشنید و هیچ کسی نمیدونست چی دارم میکشم ...
واکنش یادت نره🙏❤️
مامان ضحی(ضحا) مامان ضحی(ضحا) ۵ سالگی
سلام مامانا
امروز دخترم تو کلاسشون جشن بود بعد ب بچه ی دیگه کش‌مو پاپیونی دخترم ازش گرفته بود میگفت مال خودمه دخترم هم ازش گرفته بود ک نه این مال منه اون دختره زد زیر گریه ک من اینو میخوام ی دفعه مادر بزرگش و مامانش اومدن تو سینه منو دخترم ک بده بهش گناه داره گریه میکنه من اصلا دخالت نکردم ک ب دخترم بگم بده بهش گناه داره خب دختر منم گناه داره اخه ......
خلاصه مامانش کش مو رو از دخترم گرفت رفت شکلایتی اورد داد دست دخترم اونم داد ب دختر خودش دختر منم گریه اش گرقت منم بلند گفتم مامان این مال تو بود برو بهش بگو بهم بده مال خودمه بعد دخترم ی کم بهونه کرد منم ب صورت اعتراض ک بدونن ناراحت شدم دخترم رو تو بغل گرفتم گفتم برو ازش بگیر گریه نکن برو حقت رو بگیر ....
دخترم رفت جلو ب ی خانمی گفت خاله این کشمو منو گرفته ازش میگیری برام خیلی دلم سوخت اونجا بلند شدم دست دخترم گرفتم رفتم پیششون گفتم خاله این مال تو نیست مال ضحا بوده گفت دوسش دارم گفتم خب ضحا هم کش‌موش رو دوست میخواد مال خودش باشه این کار درستی نیستی وسیله های مرد رو ب زور ازشون بگیری مامانش ازش گرفتش داد دستم منم همون جا دادم دست دخترم و بوسش کردم وسایلام برداشتم رفتم بیرون دیگه مراسم کلاس تموم بود .....
شما بودین چکار میکردین تو این موقعیت گذشت میکردین یا نه حقتون رو میگرفتین؟؟؟؟