۶ پاسخ

منم وقتی مامانم رفت روز ۱۰ خیلی گریه کردم و چون زردی دخترم خوب نمیشد بعدم دچار عفونت شد و بستری شد خیلی گریه میکردم وهمش میگفتم مامان خوبی نیستم نمیتونم از بچم درست نگه داری کنم و گرنه اینطوری نمیشد همه میگفتن داری لوس بازی درمیاری و این اتفاقات برای همه میفته ،و زمان برد تا زندگی روی روال خودش بیفته،الان دلم لک زده برم خیابون برای خودم بچرخم ،خرید کنم،مغازه هارو نگاه کنم باشگاه برم ولی این روزا هم میگذره خیلی زود هم میگذره باید به خودمون سخت نگیریم و از این سن بچه هامون لذت ببریم چون خیلی زود بزرگ میشن و همه این روزا خاطره میشن

حق داشتیم سخت بود خداروشکر بسلامتی گذشت

من دخترم ساکت خیلی فقط بغلی باید کنارش بشینم بغل هم نه کنارش هم بشینم خوبه برم دنبال کار گریه میکنه ولی خواب اینا کلا اژ اول اذیت نکرده 12 یا یک شب میخوابه 9 تا 11 صبح میخوابه کولیک و رفلاکس هم نداشته

منم همین بود وقتی مامانم اولش از پیشم رفت داشتم میمردم الان دیگ اینطور نیسم خودم ب کارام رسیدگی میکنم

اره دقیقا ادم دستش میاد چیکار کنه اولش نابلدیم دیگ

دقیقا بعد چند وقت راحت میشه.من بعد ۴۰ روز خیلی راحت شده بودم دیگه

سوال های مرتبط

مامان حلما خانوم🫀 مامان حلما خانوم🫀 ۱ سالگی
#موقت
خانوما برای شماهم پیش اومده این فکر وخیالا ک چرا الان بچه خواستم زود بود باید بیشتر تفریح میکردم دیگ وقت نمیکنم زیاد با همسرم باشم این فکرا؟؟؟

من هربار دخترم خیلی گریه میکنه و خیلی کمر و دستم درد میاد شروع ب گریه میکنم خودم🤦‍♀️ و همش میگم چرا اینقد زود بچه خواستم خیلیا چقد سنشون بیشتر ولی بچه ندارم راحت میخورن میخوابن تفریح میکنن با همسرشون بدون فک میرن بیرون 🥲 خیلی دلم گرفته نمیدونم این تنهایی هم خیلی بیشتر بهم فشار اورده حداقل اگ نزدیک خانوادم بودم بعضی روزا دخترمو بهشون میدادم یکم خودم میرفتم بیرون استراحت میکردم الان اینجا توشهر غریب همسرم صب میره عصر میاد بعضی روزا حلما یکساعتم نمیخوابه درست و کل کارام میمونه ..
احساس میکنم خیلی خودم دور سدم از همسرم قبلا همه جا باهم بودیم حتی ی شب تنها نمیخوابیدیم ولی الان بخاطر شرایط جدا میخوابیم کلا خیلی زندگیم تغییر کرده از یطرف خوشحالم از یطرف همش فک ب گذشته میکنم ک راحت خواب و تفریحم بود الان ن😕 همش حس میکنم اونک ازیت میشه همش منم ن کس دیگ
ی دلگرمی یه حرفی یچیزی بگین ک دلم اروم بشه این فکرو حیالا رو نکنم🤦‍♀️🥲
مامان DELI🐣 مامان DELI🐣 ۱۰ ماهگی
دیشب با همسرم بحثم شد
خیلی بی ادبی کردم بعدشم ی چی سمتش پرت کردم نفهمیدم چی شد دست خودم نبود
سر ی موضوع الکی
اونم با دستش هلم داد افتادم رو زمین
اخه این دهنم چفتم نمیشذد همینجور بدتر حاضرجوابی میکردم
اخرشم حسابی کتک خوردم
الان میگین هرچی باشه مرد نباید دست بزن داشته باشه🤒
بله درسته همسر منم نداره منتهی دیگ ب چ کنم چ کنم افتاد
اخه من ب گوشیش خیلی حساس شدم
نمیدونم چم شده همش ی چیز خیالی توش برا خودم درست کردم
با اینکه پشت اون لامصب کسی نیست
بارها بارها چک کردم یا دستش دیدم یا اکاناتاشو یواشکی داشتم
نمیدونم چرا از زمان بارداری ب اینور اینطوری شدم
خواستم بگم
بچم شاهد بحثمون بود
از وقتی ب دنیا اومد خیلی تلاش کردیم بحث نکنیم
ولی تا الان دوبار دعوامون شده جلوش
تا گریه اومد تمومش کردیم
وقتی دیشب بغلش کرذم جیغ جیغ میکرد تموم تنش میلرزید 🥹
مامان بمیره برات دختر کوچولو من
من خیلی اذیتت کردم مامان
از همون موقع ک تو شکمم بودی
شاهد گریه هام بودی
انقدر خودتو جمع میکردی از ترس ک
اخه مامان ۸ماه بارداریو دور از بابا بود دلتنگ بود ترس از دست دادن داشت
همه اینا روحو روانمو بهم ریخت نتونستم با ارامش بگذرونم برات مادر
الانم ک ب دنیا اومدی بازم موفق نشدم مراقب باشم اذیت نشی

همش میگم من مادر خوبی نیستم
من کافی نیستم
من مسئولیت پذیر قبال سلامتی روان بچم نیستم
خستم خیلی
ای کاش ادم ارومو ریلکس تری باشم
خسته شدم از بس ب همه چیو همه چیز فکر کردم
به قبلا ب الان ب بعدا
حالم از خودم بهم میخوره
با مادرم همش بحثم میشه با شوهرم حرفم میشع
نمیدونم چرا نمیتونم بزرگ شم انگار ی جایی گیر کردم
قبل بارداریخیلی خوب بود همه چی
نفهمیدم ی آن چرا همه چی عوض شد