۶ پاسخ

عزیزم فعلا بچه های ما خردسالن
‏خودتون میگین کودکان.. خودتون باید تشخیص می‌دادید که سوار نکنید.. برای بچه های ما فعلا شهربازی مناسب نیست

خدا بخیر کرد...هرچی بود...بچها ها از ترس زیاد لکنت میگیرن که ...من خودم خیلی ترسو هستم

رفتیم شهربازی از اینا داشت ک بچه توش بالا پایین میپرن بپر بپر میکنن مسئولش نزاشت دخترم بره داخلش تازه خطری هم ندارد گفت ۳سال ب بالا

ن من ندیدم تو اون شهربازی هایی ک بردمش، عیبی نداره دیگه بهش فک نکن تو ک نمیدونستی قراره اونطوری بشه
از این ب بعد فقط رو حرف و فکر خودت حساب کن مثلا من حای کشتی صبای کودکان رو هم سوارش نمیکنم با اینکه از دو سال هس

اخ بگردم بچه چقدر ترسیده

اونجا قیامت نکردی؟

سوال های مرتبط

مامان پسری و نی نی مامان پسری و نی نی هفته بیست‌ویکم بارداری
امروز ایلیا رو بردم پارک یه جریانی پیش اومد اصلا هنوز تو شک هستم، لطفا نظراتتون رو بگید
رفتیم تاب سوار بشیم پر بود و وایسادیم صف منم به ایلیا گفتم مامان نینی اومد پایین ما سوار میشیم، طفلی پسرمم گوش کرد و منتظر شد، دو تا دختر بچه اونجا بودن حدود ۵ سال نهایتا
یکیشون رو تاب بود یکیش تو صف ، با هم دوست و فامیل بودن انگار این دوتا به همه میگفتن زودباش پیاده شو خودشون که سوار میشدن به بقیه میگفتن ما پیاده نمیشیم تا صبح هم وایسین نمیاین پایین، حتی یکیشون که من بهش تذکر دادم نوبتیه گفت بهم به تو ربطی نداره، مال خودمونه اصلا خریدیم،
بعد تا پسرمو سوار کردم اومده بود تاب و میکشید می‌گفت پیاده اش کن که بهش اخم کردم گفتم برو مامانتو صدا بزن
وای بچه اومده بود دستمو چنگ میزد هل میداد منو😐😐😐😐

ینی من از این همه بی ادبی و وقاحت و گستاخی پشمام ریخته بود، خلاصه کلی بچه جمع شدن صف که بازی کنند اینام نمیذاشتن منم به بچه ها گفتم این دو تا دختر خیلی وقته بازی میکنن هیچکسو نمی‌زارم سوار بشه بعد یکی از دخترا داداشش اومد ۹-۸ سالش بود بهش گفتم برو مامانتو صدا کن
مامانه اومد از بچه بدتر😂😐
اول گفت چرا نمیزارید دخترم بازی کنه بعد گفت بیا پایین مامان جان مگه نمی‌بینی بی فرهنگن اینا
من برگشتم گفتم خانوم من خیلی وقته اینجا وایسادم دخترای شما با همه دعوا میکنن حتی فحش می‌دن و نمی‌زارن کسی بازی کنه، گفت نهههه بچه من با کسی اصلااا دعوا نمیکنه، بعد برگشته به من میگه شما هنوز بچت کوچیکه بزرگ بشه میفهمی
برای چی تو که بزرگی به بچه میگی پیاده شو و از این حرفا
منم گفتم اگر خودت بچتو تربیت کنی کسی بهش چیزی نمیگه
دوبار فقط منو هل داده و چنگ زده اگر من میخواستم بهش چیزی بگم میگفتم خب
مامان ایرمان🤍 مامان ایرمان🤍 ۳ سالگی
اقا ما امروز عصر از سر و کله زدن با وروجکمون به ستوه اومدیم و دیدیم واقعا نمیشه خونه موند
هرروزم بیرونیما
یه امروزو گفتم جایی نریم
ولی واقعا زمان نمیگذره لامصب!
پیشنهاد دادم بریم بیرون? با سرعت کفششو اورد و زدیم بیرون
اول که کل خیابون عفیف اباد تاریک بود و برق رفته بود
نمیدونستمم کجا ببرمش دیگه
رفتیم جلو باغ عفیف آباد یه محوطه بود یکمم اب اونجا بود گفتم بدو هرچی میخوای بازی کن ایشونم ذوق زده مشغول شدن و یهو دیدم هر بچه ای رد میشد میگف مامان منم میخوام بازی کنم اینجا😂
هیچی دیگه شلوغ شد قشنگ
و امااااا
بدبختی اینجاست که دیگه رضایت نمیداد برگردیم
ماشین یکی از بچه ها رو هم گیر داده بود سوار شیم که بنده خدا بابای اون بچه گف بزارید سوار شه عب نداره
منم هی گفتم نه ممنون و...اونام اصرار که بزارید یکم بازی کنه
و حالا از ماشینه هم پیاده نمیشد
هیچ پیشنهاد وسوسه انگیزی هم کمک کننده نبود
اون بچه گریه میکرد که ماشینمو میخوام
ایرمانم گریه که پیاده نمیشم
من داشتم راضیش میکردم بیاد پایین
باباهه داشت بچشو راضی میکرد که بزار نی نی یکم سوار شه😂
اخر مجبور شدم نی نی جونمو زدم زیر بغل و با گریه اوردمش
اسنپ گیر نمیومد خیابون شلووووغ خودم خسته سرم درد گرفته بو و ایرمانم یه بند گریه🙂
زیبا نیست?
بعدم گف بستنی میخوام
براش گرفتم ولی چون برق رفته بود همش اب شده بود سرتا پامون کثیف شد
دیگه هیچی تا خونه بغلش کردم و با اون وضعیت اسفناک برگشتیم

میگم مامانا وقتی بچه گیر میده که بمونیم و نریم مثلا توی پارک یا حتی مهمونی چیکار میکنید?
تا چه سنی این داستان ادامه دارد?🚶‍♀️🥲
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۲ سالگی
آنقدر کسل وبی حالم آنقدر تو تنهایی گریه کردم که نگوووو..چشمام سرخ شده من یه مدت مسافرت بودم با پسرم این شوهر احمق من گفت میام دنبالتون وگرنه خودم ماکسیم گرفتم برم دلم نمیخواست شوهرم بیاد ولی خوب گفت میام دنبالتون اومد قطار گرفتیم واسه برگشت تو راه اهن تهران پسرم خیلی خسته بود خوابش میومد باباش بردش کلی تو محوطه چرخوندش موقع سوار شدن یه بچه ماشین اسباب بازی داشت پسرم دید گریه جیغ فریاد خودشو زد زمین که اسباب بازی رو میخواد هی بوسیدمش نازش کردم حالا همه دارن سوار میشن پسر منم جیغ نمیومد شوهرمم عصبی سرش داد زد پسرم زار میزد از گریه آنقدر منم عصبی شدم سرش داد زدم واقعا شرایط وحشتناک بود همه دیگه سوار شده بودن فقط ما مونده بودیم شوهرمم سر من داد آره تو بچه رو لوش کردی فلان فوش سر صدا ..من اصلا از فوشای شوهرمو بددهنیاش اصلا اهمیت بهش ندادم ولی گریه کردنم واسه پسرم که سرش داد زدم بچم خیلی ترسید تا اومدیم تو قطار آنقدر بوسش کردم تا خوابش برد مرده شور شوهرمو ببرن حالم بهم میخوره ازش تو که اعصاب نداری غلط می‌کنی بیای دنبالمون کثافت
#بچه
#بچه
#پوشک
پوشک#مرد الاغ