سلام‌خوبین مامانا
من اولین بار بود که دخترم تو این سن که همه چیو می‌فهمه بردم عروسی یکم قبلاً از تاریکی میترسید یعنی خودم ترسوندم که تو حموم نره سشنبه حنا بندان بود قبلش آماده شدم رفتم خونه جاریم که با هم بریم دخترم یکم سرماخورده قبلترش بردم دکتر آمپول زدن خوب شد رفته رو تخت افتاد از تحت ولی خب نه از حال رفت نه انقد گریه کرد و نه خوابید رفتیم تالار می‌رفت وسط می‌رقصید برقا که خاموش شد زیاد نترسید دوست داشت بره وسط برقسه خیلی همه جیغ سوت میکشیدن اومدیم خونه تا صبح بی‌قراری کرد تا شب دیگه بدتر شد یسره شد گریه هاش هیچ مدلی آروم نمیشد به شوهرم گفتم شاید بخاطر از تخت افتاده آقا اینک داغ کرده بوده گفت بابات پول بزنه دختر ببر شاید آسیب دیده منم ترسیدم بردمش دکتر با دخترم اسنپ گرفتم بردم دکتر گفت هیچی نیست قضیه گفتم گفت بخاطر عروسی یهو تو اون جو رفته شلوغی جیق آهنگ زیاد آرایش خاموش کردن برقا بخش سوم وارد شده همون خاطر اینطوری شده من روز بعدش عروسی بود مجدد بردمش بهش گفتم مامان الان برقا خاموش می‌کنه بریم برقصیم با هم رفتیم خیلی هم خوش گذشت ولی یه دقیقه هم بغل کسی نرفت همش بغل خودم بود بخاطر اجرا عروس دوماد نمیشدرفت اینم گریه میکرد بغل کسی نمیرم و فقط ولم کن برقصم
نتیجه اینکه اگه رفتین عروسی یا یه شلوغی چیزی ترسید باهاش کمک کنید مجدد ببرید نگران نشید ببرید تا ترسش بریزه عادی بشه
باباش گفت نمیخواد پیراهن عروس تنش کمی لباس خوب بپوشی براش با همینا ببر

تصویر
۳ پاسخ

کوچولوی دوست داشتنی

دخمل ناز

به سلامتی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان آروین مامان آروین ۲ سالگی
سر شب آروین و مادر شوهرم داشتن رو تخت باهم بازی میکردن منم پذیرایی بودم یهو به صدای وحشتناکی اومد ،آروین از رو تخت افتاده بود زمین پشت سرش خوردخ بود به پارکت ،داشت گریه میکرد هون لحظه که گرفتمش بغلم استفراغ کرد
زنگ زدم اورژانس گفتن هوشیارع گفتم بله گفت بباشه بازم ببرش بیمارستان
تو راه اقا خوابش مبومد هی چشاش رو میبست منم داشتم رانندگی میکرد از ترس داشتم سکته میکردم
رسیدیم بیمارستان تا پرستار رو دید شدیدا گریه کرد انفدر گریه کرد که اکسیژنش رو ۷۹ نشون میداد
گفتن ببر عکس بگیرن از سرش رفتم پیش دکتر ،گفت نه لازم میست عکس یک ساعت بیرپن منتظر باش اگه دوباره استفراغ کرد عکس مینویم ،ولی خداروشکر حالش خوب بود و چیزی نشد اینطپر شد که برگشتیم خونه
ولی خیلی خیلی ترسیدم دستام میلرزید داشتم سکته میکردم،این اقا هم با اداهاش ترسمو بیشتر میکرد ولی خداروشکر اخرش خوب تموم شد 🤦🏻‍♀️❤️🥲😩
بعدشم تو خیاط بیمارستان دست میزد و نانای میکرد🤣
مامان مهدیار مامان مهدیار ۲ سالگی
سلام به همتون
خواستم تجربه واکسن 18ماهگی مهدیار رو بگم
روز سه شنبه ساعت 11مهدیار و حاضر کردم بهش یکم ایبوپروفن دادم (به استامینوفن حساسیت داره) و رفتیم بهداشت از اول تا آخر که برگشتیم کلا گریه میکرد به خاطر این که از بهداشت می‌ترسه بعد اومدیم خونه باهاش کلی بازی کردیم تا پاهاش میگیره بعد خسته شد و خوابید بعد نیم ساعت از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه به خاطر پاش همون موقع بچه های خواهرم اومدن خونمون و چون خیلی بهشون وابسته شده خوشحال شد و درد پاشو یادش رفت همون‌طور که پاش لنگ میزد باهاشون می‌رقصید و بازی میکرد خلاصه کلی تحرک داشت تا شب که یکم بهونه گیری میکرد بعد جای آمپول و ایبوپروفن زدم ب بعد آروم شد و سر موقع هم بهش ایبوپروفن میدادم که تب نکنه یه کم سرش داغ میشد ولی با یه بار شستن صورت خوب میشد آخر شب هم که خوابید اما تا میخواست به طرف چپ علت بزنه پاش درد می‌گرفت م دوباره به طرف راست بر میگشت منم که تقریباً از ترس این که تب نکنه تا صبح بیدار بودم صبح هم که از خواب بیدار شد شروع کرد به راه رفتن و بازی کردن خودمم باهاش شریک میشدم تو بازی تا بهونه نگیره نزدیک ظهر هم با باباش بردیمش با ماشین دورش دادیم و اومدیم خونه همه چی خوب بود تا اینکه شب برق قطع شد مهدیار هم که بشدت از تاریکی متنفره و غر میزنه به خاطر همین نزدیکی خونمون مراسم شبیه خوانی بود رفتیم اونجا بعد با بچه ها کلی بازی و بدوبدو کرد تا خسته شدو خوابش برد تا الآنم که خوابه و خدارو شکر مشکلی ندارن
در کل مرحله سختی نبود واسه مهدیار امیدوارم واسه همه ی بچه ها آسون بگذره
۱۴۰۴/۵/۱۵
مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱ سالگی
دیشب سرویس کننده ترین شب ممکن بود
آراد از ساعت دوازده که خوابید همش گریه گریه
اینقدر سینمو مک زد که دیگه درد داشتم
نه روی پا می‌خوابید نه زیر سینه
استامینوفن دادم
نصفه شب شوهرم دوغ آورد گفت دوغ بخوره بخوابه
از ساعت سه علنا بیدار باش زد
چهار و نیم رفتم انداختمش بغل باباش گفتم بگیرش برای خودت
من نمیدونم چیکارش کنم 😐
یه نیم ساعت بعد آوردش گفت گیج خوابه بذار زیر سینه بخوابه
منم میدونستم این زیر سینه بخواب نیست نوک سینه هام هم درد داشت گفتم من سینه نمیدم بهش بذارش رو پام
رو پا هم نمیخوابید
اینقدر گریه کرد به هق هق افتاد دیگه حتی میگفتم بیا بغلم هم نمیومد
ساعت پنج و نیم بردمش تو سالن دیگه میوه براش بردم سیس رایس و دنت موزی و اینا دادم بهش گرسنه بود از بس بیدار مونده بود
ساعت شش و نیم بردمش تو اتاق گذاشتمش رو پام شعر خوندم براش هی تا دیگه هفت خوابید و منم خوابیدم.
ساعت هفت و نیم بیدار شد دیگه کوتاه اومدم سینه دادم بهش نخوابید باز 😐منم گیج خواب محل ندادم رفته بود پیش باباش تو سالن تا نه و نیم صبح هی نق و گریه
واقعا نمیدونم چش بود دیشب شب عجیبی بود 😶
مامان مرسانا مامان مرسانا ۱ سالگی
❣️تجربه ی واکسن ۱۸ ماهگی❣️
خب دختر منم شنبه واکسن و زد.از اونجایی که خیلی بد شنیده بودم که خیلی سخته از روز قبل همه ی کار هامو کردم،۲تا غذا آماده کردم،خونه رو تمیز کردم ،لباسارو شستم و جمع کردم البته بگم که مامانم اومد مراقب دخترم بود تا به کارام برسم
صبحش یه،صبحانه ای که دوست داره دادم گفتم کامل سیر باشه که ضعف نکنه.متاسفانه تا داخل شدیم دخترم فهمید‌چه خبره و گریه کرد حتی نتونستیم اول وزنش کنیم🫠دیگه با کلی گریه کارهاش انجام شد🥺اومدیم خونه اول پاراکید دادم و از اونجایی که شنیده بودم پا درد ممکنه داشته باشه نذاشتم راه بره گذاشتمش تو تاب و میوه های خنک بهش دادم بعد یکم تو تاب بازی کرد و اومد پایین ناهارشو دادم خوابید. عصرونه هندونه زیاو بهش دادم چون خنکه واسه تب هم خوبه گفتم بدنش خنک بشه.سر ۴ساعت پاراکید و دادم به ۴ساعت سوم که رسید یعنی ۸ شب خیلی دیر تاثیر کرد البته یه،اشتباهی که کردم با کالسکه بردمش بیرون شما اشتباه من و نکنید چون هوا گرم بود اذیت شد.اینجا یکم اذیت شد و تا ۱۰ زمان برد تا تاثیر کنه.برای همین شام و که خورد کولر و خاموش کردم و با پوشو شورت بود تا خنک شد از اون ورم یکم زودتر از ۱۲ بهش پاراکید دادم این وسطا بخاطر کادوی باباش بیدارشد ولی کلا بیشتر بی حوصله و ساکت شده بود. خداروشکر تا ۷صبح تب نکرد فقط دیروز یکم کلافه بود که ۲بار با فاصله طولانی دادم.راستی روز اولم کمپرس سرد کردم
کردم.ایشالا کوچولو ی شما هم به راحتی این واکسن و پشت سر بذاره
مامان نورا خانم مامان نورا خانم ۲ سالگی
تجربه واکسن۱۸ماهگی
دیروز ساعت ۹:۳۰بود رفتم مرکز بهداشت و واکسن نورا رو زدم واکسن که زدم همونجا بهش استامینوفن دادم باهم پیاده رفتیم براش بستنی خریدم و آبنبات چوبی.نزدیک به چهل دقیقه پیاده روی کردیم باهم رفتیم خونه تا ساعت یک بازی کردی بعد نورا خواب رفت چهل دقیقه ای خواب بود وقتی بیدارشد شروع کرد گریه کردن تمیتونست راه بره خیلی گریه میکرد که من ترسیدم و اومدم پیام گذاشتم و سوال پرسیدم که تا کی این درد ادامه داره و.....
حدودا ساعاتای سه یا چهار بود دیدم یهو بلندشد راه افتاد اولش یکم گریه کرد اما راه افتاد و شروع کرد با بچه خواهر بازی کردن شب هم یه سر بردمش خانه بازی اونجا هم بازی کرد ساعتی نه ونیم شب یهو تبش رفت بالا که با شیاف کنترل کردن هر چهار ساعت یکبار پارکید دادمش فقط یبار بروفن و شیافش کردم امروز دیگه قشنگ داره بدی می‌کنه مثل روزای دیگه الان ۲۶ساعت از واکسنش گذشته و هیچ بهونه گیری یا دردی ندارن فقط یکم بدنش داغه ن خیلی زیاد
مامان 🩷 "میرال" ❤️ مامان 🩷 "میرال" ❤️ ۳ سالگی
چشمتون دیشب منو نبینه..میرال رو بردم دکتر..نشستیم..به شوهرم گفتم تو سرکار بودی برات غذا اوردم برو توو ماشین بخور تموم کردی بیا گفت میرال اذیتت میکنه گفتم نه برو خیالت راحت.. خلاصه یک دقیقه ی اول میرال خوب بود دورش همش بچه کوچیک بود .. هم سنش، کوچیک تر و بزرگتر..از صندلی رفت پایین رفت سراغ بچه کوچیکه که پستونک دهنشه پستونک رو از دهنش در میورد دوباره میزاشت دهنش یا به مامانش میگفت بچه رو بده بغلم هیچی اوردم پیش خودم دید بچه داره شیر میخوره رفت سراغش به مامانش میگفت بچه رو بخوابون من بهش شیر بدم.. تا پیش خودم میوردم گریه میکرد و جیغ زد که بزار برم.. به وسایل همه دست میزد.. از صندلی ها میرفت بالا و دونه دونه روشون راه میرفت.. رفت بالا میز منشی همه چیو بهم ریخت😔
اینقدر عصبی شدم ها ولی به روو خودم نمیوردم.. از کت و کول همه میرفت بالا..باباش اومد بردش توو راه رو یعنی اون طبقه رو گذاشت روو سرش ..منشی رو خواهش کردم که فقط ردم کن رفتیم داخل .. دکتر روو صندلی چرخشی نشسته بود گیر داد باید بچرخونمت و دورت بزنم با صندلی.. چوب برداشت میگفت باید مثل دکتر معاینه کنم دهنشو .اینا فقط جزئی از کاراش بود.. جالب اینجاست که همه ی بچه ها ساکت و آروم بغل خانواده هاشون بودن بجز دختر من عین چی اون وسط میچرخید و فضولی میکرد 😔 یعنی بچه ی من تشخیص نمیده و اونا مشکلی ندارن که آرومن؟؟
بعد یه خانمی با حالت شوخی بهم گفت بچت به کی رفته بیش فعالیش؟
گفتم بچم زیادی کنجکاو و هوشیاره حتی دکتر هم گفت