رسما دیگه میمردم و زنده میشدم هر بار . شب هم ۲۳ ام . از ماما اومد دستا کلف . تا ته فشار میداد منم یعنی دیگه نفسم قطع شده بود از بس جیغ میزدم . بعدشم میگفت جیغ نزن ساک باش 😥 .
سرم فشار هم که تظاهری وصل بود تموم شد . هر رزیدنت یا مامایی که شیف جدید میمود معاینه میکرد . یکی میگفت ۶ یکی میگفت بین ۷ و ۸ هس . به منم میگفتن همکاری کن بچه سرش بیاد پایین . منم رو توپ میشستم اسکات میزدم با اون درد وحشتناکی که داشتم به ان اس تی و سرم فشار هم وصل بود . هر دیقه قطرشو بیشتر می‌کردن. منم احساس درد بیشتری داشتم . مامانم نمیذاشتن بیاد پیشم . از صبحش به همه رزیندتا میگفتم مامان بیرونه صدا بزنین بیاد اما دروغ میگفتن که مامانت نیسته . با این که مامانم بیچاره پشت در زایشگاه یسر اسرار میکرد وه بیاد داخل .
ساعت‌های چهارنیم پنجی بود فکر کنم مامانم بور اومد داخل . منم از شدت درد گریه میکردم فقط . بعد دوباره ماما اومد معاینه کنه .مامانمم گفت دخترمو کشتی دیگه . دعوا گرفت باهاشون

۱۰ پاسخ

خب اين همه درد چرا سزارين نكردي عزيزم

واسه زایمان اول چون تجربه کافی نداریم دردامون و اذیتی هم بیشتره..منم زایمان اولم بیچاره شدم.اما این زایمان دومم با اینکه بعد از سیزده سال بود خیلی راحت بودم.چون آگاهیمم بیشتر شده بود.زایمان راحتی داشتم

خداروشکر که رفتم سزارین

حتماً صیاد شیرازی رفتی مزخرف ترین جایی که تو عمرم دیدم😐😑

ماما همراه چرا نگرفته بودیی

برای من زمانی ک میخاس کیسه ابمو نگاه کنه ک چقدر اب داره دستشو کرد داخل چنان جیغی زدم ک هنوز صدای جیغم تو گوشمه

مبارکه عزیزم بسلامتی زایمان کردی

کدوم بیمارستان رفتی؟

یا خدا چقدر وحشتناک🥲

عزیزم بیمارستان دولتی زایمان کردی؟
مگه دکتر خودت نیومد بالا سرت؟

سوال های مرتبط

مامان مارشمالو🫶 مامان مارشمالو🫶 ۹ ماهگی
📌📌تجربه زایمان طبیعی ۴

کیسه آبو سوراخ کرد زیرم پر از آب بود تا دکترم اومد بهشون گفت چرا زیرشو عوض نکردین دریا شده اینجا که اومد معاینه کنه منو میگی خودمو میکشیدم بالا رسیدم به دیوار میگفت بیا اینجا بچه رو کشیدی بالا میگفتم نه و فقط جیغ میزدم. ماماهمرام و دکترم بالا سرم بودن میگفتن ساکت باش آروم باش بچه زحمت کشیده اومده پایین هی میدیش بالا
دکترم ناراحت شد رفت ماماهمراهم پیشم بود. دوباره اومد معاینه جیغ شدم دکترم اومد ناراحت بود معاینه کرد میگفت زور بزن منم نمیتونستم بجای زور انقدر درد داشت که جیغ میزدم دستشو تا مچ کرده بود داخل میچرخوند که سر بچه بیرون بیاد منم جیغ اصلا هم زور نمیزدم فقط میگفتم ولم کنین.
داشتم تختو فشار میدادم ماماهمراهم گفت بیا دسته منو فشار دست بده بنده خدا رو خیلی فشار دادم. گاز بهم دادن گفتن بیا اینو بکش یکم آروم بشی یکم استفاده کردم دیدم نمیتونم حالم بد میشه نه میتونستم صحبت کنم نه تکون بخورم الان فهمیدم بهش آلرژی داشتم. اون وسطا من حداشتم ورزش گربه گاو میکردم مامانمو راه داده بودن که از دور نگاه کنه بسکه استرس داشتن مامانم میخواست بدوعه بیاد سمتم اجازه ندادن.
خلاصه کلی جیغ و درده معاینه و اینا همه اومدن بالاسرم میگفتن بزار بی حست کنیم بزار اپیدورال انجام بدیم تو نمیتونی و.. منم میگفتم نمیخوام رفت دکترم پیش خانوادم اونام صدامو شنیده بودن استرس داشتن گفته بودن انجام بدین خودم میگفتم نمیخوام و بالگد زدم توی سینه دکتر.
دکترم ناراحت شد رفت گفت همسرشو صدا بزنین بیاد. شوهرم اومد پیشم منم حالت دستشویی راحت تر زور میزدم اون حالت بودم کلا.
هی شوهرم میگفت زور بزن قوی باش و..
مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت ۲
کنین من توان زور زدن ندارم بچم میمیره باز معاینه کرد گفت ۱۰ سانت شدی فولی دیگه زور بزن هر وقت درد داشتی منم هر وقت درد داشتم زور میزدم مدفوع میکردم🫤😂 ماما میگفت داری اشتباه زور میزنی ولی من اصلا بلد نبودم چجوری زور بزنم خلاصه ک بعدش ی چندتا ماما دیگه اومد یکی شکمم فشار میداد یکی دستش تو واژنم بود و میگفت زور بزن منم زور میزدم ولی بچه نمیومد اصلا یر بچه وارد واژن نمیشد همش میگفتن تو که ۱۰ سانت فولی نمیدونیم مشکلت چیه ک سر بچه نمیاد تو واژن من این بار دیگ از شدت درد نمیتونستم تو اتاق بمونم سرم ک بهم وصل بود برداشتم رفتم تو راهرو داد زدم دکتر بیا تروخدا بیا من میمیرم بچم میمیره من نمیتونم زور بزنم بچم میمیره ماما همش منو می‌گرفت می‌برد تو اتاق دعوام میکردن میگفتن زور بزن منم هرچی زور میزدم بچه نمیومد آخراش دیگ داشتم از حال میرفتم ک زنگ زدن دکتر از اتاق عمل اومد معاینه کرد گفت ببرینش اتاق عمل ماماهه گفت همه تلاششو کرده بچه نمیاد سوند وصل کرد آماده ام کردن گزاشتم رو ویلچر منم از بس درد داشتم و حس زور زدن داشتم همش زور میزدم اونام میگفتن زور نزن دیگه الان سزارینت میکنیم منو
مامان رقیه سادات مامان رقیه سادات ۱۵ ماهگی
قسمت ۶
خلاصه فردا ساعت ۱۲ گفت بیمارستان باش منم کارامو کردم و رفتم بهم ان اس تی وصل کردن گفتن یکم انقباض داری هنوز خود ماما نیمده بود تا بیاد ساعت ۲و نیم بود معاینم کرد گفت ۲ سانتی و برو خونه و هرروز بیا ۱تومن ان اس تی بده تا ۴۲ هفته گفتم من دیگه نمیتونم پولشم نداره چند میلیون فقط ان اس تی بدم یهو انگار برق گرفتش گفت خب برو لباس عوض کن بستریت کنم بدو منم میترسیدم به خودم گفتم اخه اصلا به من چرا دلگرمی نمیده این .ساعت ۳ امپول فشارو وصل کرد دردام شروع شد ۱۰ دیقه نشده .اولش قابل تحمل بود و منم حین دردا ورزش میکردم ایشونم هر ۱ساعت یه بار معاینه ای میکرد که من درد وحشتناک داشتم(دستش به شدت سنگین بود یعنی ماما های دیگه معاینم میکردن درد نداشتم ولی این معاینه میکرد من حتی تو سر خودم میزدم داد میزدم از شدت درد) هر بار با لب و لوچه کج و کوله میگفت هیچ پیشرفتی نداشتی .۷ شب کیسه ابمو زد ولی بازم دریغ از پیشرفت ولی درد وحشتناک زیاد هر ۲ دیقه داشتم که حتی نمیتونستم ورزشم بکنم گریه میکردم به زور ورزش میکردم رو توپ
ایشونم اصلا بهم امید نمیداد فقط ناامیدم میکرد بااینکه بیمارستان خصوصی بود و حتی لحظه زایمانم شوهر میتونست باشه کلا نیم ساعت به اصرار من شوهرمو گذاشت بیاد هی میگفت نه الان وقتش نیست شوهرمم که اومد گفت ببین اصلا حال نداره پیشرفت نکرده و فلان شوهرم گفت نه اینطوری نگید داره ورزش میکنه دیگه اینطوری نگید بهش
ساعت ۹ مامانم اومد پیشم تا ۱۰ ربع کم من از شدت خستگی بین دردا بیهوش میشدم موقع درد به خودم میپیچیدم تازه تو اون چند ساعت ۳ نفر اومدم اتاق بغلی زاییدن رفتن و من نااابود بودم اصلا امید نداشتم دیگه
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۶ ماهگی
ساعت ده شب به دکترم گفتم میخوام برم دشویی گفت برو بشین چهار تا زور که زدی رو دشویی میبرمت اتاق زایمان رفتم نشستم و زور زدم خیلی درد داشت سر بچه حسابی داشت فشار میاورد به واژن و معقد دکتر میگفت تو معقد که فشار زیاد شد یعنی زایمانت نزدیکه دیگه از دشویی مستقیم رفتم اتاق زایمان ، یه اتاق با دوتا تخت که خالی بود رفتم رو اولی و لبه تخت نشستم و یه ماما سمت چپم اومد وایساد و دکترم روبروم نسشت و گفتن زور بزن منم داد و زور همزمان میزدم هی میگفتن یکی دیگه محکم تر محکم سر بچه رو میبینم دکتر میگفت داره برامده میشه و من هی زور میزدم میگفت فایده نداره محکم تر که با چند تا زور و داد دیگه میگفتم نه نمیتونم نمیتونم دیگه زور ندارم که میگفتن داد نزن زورت میره به دادت منم میگفتم نمیتونممممم🤣🤣🤣 وای مرگو دیدم خیلی درد داشت واقعا دیگه ماما سمت چپم داشت فشار میاورد از بالای شکمم به سمت پایین که بچه بیاد که وقتی گفتم نمیتونم یه ماما دیگه هم اومد سکت راستم و با هم دوتایی شکممو فشار میدادن و دکتر هم از پایین حواسش بود
مامان فرهان❤️ مامان فرهان❤️ ۱۰ ماهگی
#بخش چهارم زایمان
آقا من هنوز شکمم بالا بود و پاهای بچه‌تو‌حلقم
دو نفرو کمکی صدا زد اومدن
همین که درد کمر منو می‌گرفت ،ماما هم دستشو میکرد داخل و انگار با انگشت کمک میکرد رحمم بازتر شهر
هی میگفتم زور بزن منم میزدم می‌گفت اصلا کافی نیست زورت کمه تا درد ول میکرد بچه باز می‌رفت بالا
بهم یکم آمپول فشار زدن که دردام تند تر بگیره چون میگم هر ۷دیقه یا ۵دیقع بود،یکم تندتر شد دردام و شدیدتر ،تا می‌گرفت دستاشو‌میکرد داخل و می‌گفت زور بزن،چند سری تکرار کرد و دید نمیشه به کمکیاش گفت این نمیتونه،ولی من با تمام قدرتم زور میزدم🥲آخه بچه هنوز بالا بود😑😡گفت تا دردش گرفت از فلان قسمت فشار بدین
آقا دردم گرفت و اینا فشار دادن و منم زور میزدم و دست ماما هم رو دهانه رحم که کمک کنه سرشو بیاد پایین
خدایا فقط تو‌کمکم کردی اون لحظه،فققققط میگفتم خدایا کمکم کن ،یه لحظه کمرم قفل کرد و فکر کردم شکست کمرم،داد زدم گفتم بخدا کمرم شکسسسسسسست کمکم کنین،الان یادم میاد چقد مظلوم بودم🥲🥺🤣درد دوباره گرفت و ماما گفت دیدم سر بچه رو فشار بدین از من زور و از کمکیا فشار و از ماما هم قیچی زدن و فشار انگشتاش رو دهانه رحمم،گف داره میاد
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۱۰ ماهگی
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان آیهان مامان آیهان ۱۱ ماهگی
پارت دوم
بستری که شدم بردنم داخل یه اتاق خصوصی دوباره دستگاه nstبهم وصل کردن و منم دردام داشت زیاد میشد وتحمل کردنشون سخت تر وقتی که بستری شدم زنگ زدم ماما همراه گفتم که دردام داره بیشتر میشه گفتش که زود میاد منم تا ماما بیاد با نفس عمیق دردام کنترل میکردم .
ماما که اومد رفتیم حمام و کمرم با آب داغ ماساژ داد و روغن زد و ورزش روی توپ انجام دادیم و... منم دردام داشت بیشتر و بیشتر میشد فاصله بینشون هم کمتر وقتی دردام زیاد شد داد میزدم که یه چیزی بهم بزنید که تندتر زایمان کنم اونام میگفتن که نه دردت خودت عالیه هیچ چیزی نمی خوای منم فقط با نفس عمیق دردادم کنترل میکردم از یه جای با گاز نفس می‌کشیدم که خیلی خوب بود خیلی کمکم میکرد تو کنترل دردا
از ساعت 3/45دردام وحشتناک زیاد شده بود جیغ میزدم داد میزدم که نمیتونم ماماهمراه هم فقط می‌گفت که زور بزن پاهام وهم جمع کردداخل شکمم و فقط می‌گفت زور بزن وقتی هم که دردام زیاد شده بود هرچند وقت معاینه میکردن که چقدر پیشرفت دارم
مامان پسر طلا👑🧿 مامان پسر طلا👑🧿 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (۳) اگه استرسی هستی و باردار نخون ...
مامانم وقتی اومد تو اتاق دلم خیلی پر شد ، زدم زیر گرفته ، درد داشتم خیلی ... ماما دستم و گرفت و چشاش اشکی شد ، قربون صدقه ام رفت ، ماما گفت برو رو توپ بشین و محکم حرکتش بده بالا پایین ، از شدت درد توپ رو با قدرت فشار میدادم خسته شده بودم ، جونی واسم نمونده بود ، با سرم تو دست و ۲ تا دستگاه متصل به شکم واسه انقباضات و قلب بچه هعی رو توپ پرش میکردم ، ناله میکردم گاهی هم آی آی 🤕😅 به جیغ نکشید ، چون هعی ماما میگفت داد نزن و نفس عمیق بکش ... رو توپ خسته شدم ، پاهام دیگه جون نداشت از بس نفس عمیق کشیده بودم گلوم میسوخت و درد میکرد😭😭 اومدم رو تخت دراز کشیدم خیلی درد داشتم طفلک مامانم آروم اشک می‌ریخت و دلداری میداد و هعی زیر لب قرآن میخوند و آیت الکرسی .. مامانم گفت فاطمه درد داشتی دست هام رو فشار بده کاش اصرار نمیکرد بمیرم براش از بس دست هاش رو فشار داده بودم کبود شده بود ، دستاش 😭😭 بمیرم انگشتاش درد میکرد 😭 دوباره اومدن واسه معاینه تحریکی ، از بس معاینه ام کرده بودن بی حس و بی حال بودم ، جونی نداشتم ... بدون هیچ ترسی گذاشتم معاینه کنن ، وقتی گفت ۴ سانت بازی ، عر زدم از ۹ صبح تا ۳ عصر فقط ۴ سانت شده بودم 😭 وای مامانم گفت توروخدا دخترم رو سزارین کنید ، دیگه جونی واسش نمونده😭 ماما گفت خانوم شما باید دلداریش بدی اون اینهمه تلاش کرده باید حتما طبیعی زایمان کنه .. التماس ماما میکردم که واسم گاز اپیدورال بیاره ، دوباره یه آمپول فشار دیگه تزریق کرد این یکی خیلی پر فشار و درد بود . از شدت دردش موهام رو چنگ میزدم و به خودم سیلی میزدم😭
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻
مامان آیهان مامان آیهان ۱۱ ماهگی
پارت سوم
من از هفته 35دهانه رحمن دوسانت باز بود ورزش و پیاده روی هم که از 36شروع کردم خیلی کمکم کرد این هفته اخرهم شیاف گل مغربی گذاشتم باعث شده بود که دهانه رحم نرم نرم بشه
خلاصه هروقت معاینه میکردن من پیشرفت میکردم و این خیلی عالی بود تا ساعت پنج که ماما گفت به حالت سجده بشین وپاهات باز کن و زور بزن منم هرچی میگفتن فقط به خاطر این که دردم کمتر بشه همه انجام میدادم تا اینکه ماماگفت عالیه سرش دارم میبینم و به ماما بیمارستان گفت دکتر خبرکنن که بیاد منم فقط به خاطر این که از درد راحت بشم تا دکتر بیاد فقط زور میزدم که بچه بیاد و راحت شم ساعت پنج و چهل دقیقه دکتر اومد وقتی منو دید گفت عالیه دیگه زور نزن ،
منم نفس عمیق می‌کشیدم تند تند تا دکتر یکم برش داد از پرینه و سربچه اومد بیرون و منو انگار از آسمون انداختن زمین راحت راحت راحت شدم انگار نه انگار که من بودم درد می‌کشیدم
خدا بعد اون همه درد یه منبع از آرامشش گذاشت داخل بغلم کن به تحمل کردن همه اون دردا ارزش داشت حتی بیشتر 😍
ان شاالله که همه مامانا راحت زایمان کنن و بچه هامون بغل بگیرن