ک ساعت ۳ شب با خیس شدنم از خواب بیدار شدم ک فکر کردم کیسه آبم پاره شده بلند شدم یواش رفتم تا شوهرم بیدار‌نشه رفتم بیرون حموم کردم ودردام ‌زیاد شدن تا ۶ نیم بعد یکم اریش کردم عکس گرفتم اینا تا ۷ شوهرم بیدار کردم رفتم خونه مامانم خواهرم آمد چون قرار بود باهام بیاد بیمارستان رفتیم اونجا گفتم کیسه آبم پا ه شده دیگه ترشح ندارم خون ریزی دارم یکی آمد معاینم‌کرد گفت دو سانتی وقت زایمانتم نیست ی تست برو بگیر بچت تو ۳۶ هفته مونده رشت نکرده ساعت ۳ برو فلان دکتر سونو گرافی بگیری اینا دیگه خیلی ترسیدم آمدم ب شوهرم گفتم ش‌هرمم خیلی گریه کرد رفتیم خونه مامانم تا ساعت ۳ بشه نمیدونه چقد گریه کردم گفتم خدایا غلط کردم هرچی خودت بهتر میدونی مامانمم ب منو شوهرم دلداری داد گفت چیزی نیس اینا الکی گفتن تا اینکه شوهرم رفت تا برام نوبت بگیره قبلش گفت الان زوده میرم خونه دوش میگیرم تا ۱۱ میرم پیش دکتر تا نوبت بگیرم گفتم باش منم موندم خونه مامانم نماز خوندم ک سر نماز چند تا درد دیگه گرفت منو اصلا نتونستم تحمل کنم ولی چیزی نگفتم دخترام آمدن پیشم گفت چرا نی نی نیا وردی گفتم میارم برات دخترم ک اصلا دردا نمیذاشتن ح ف بزنم رفتم تو سالن پیش مامان خواهرم دردام شدید شدید بود من ب حالت سجده رفتم ک خواهرم گفت ببینمت تو باز درد داری ‌گفتم ن گفت ن من حواسم بوده ک چند دفعه تو ده دقیقه دردت گرفته زنگ بزن شوهرت بیاد

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان هستی مامان هستی ۵ ماهگی
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۱۱ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو که وزن و زد ۴۴۴۰ دیگه خوشحال اوندم که گفت نه هنوز مونده تا ۵ برو دوسه روز گوشت و غذاهای خوب بخور تا ببریم اتاق عمل 😐دیگه عصبانی شدم گفتم که دیگه اینجا نمیمونم و باگریه رفتم بیرون
خواهر شوهرم ازم خواست بمونم تا همون ماماعه بیاد ببینیم اون چی میگه یه ساعتی هم منتظرش بودیم تا اومد که باهاش حرف زدم که گفت قانون بیمارستانه حالا باهام بیا داخل تا راضیش کنم رفتم داخل دکتره هیچجوره کوتاه نمیومد بهش گفتم ۳۰ گرم خیلی مهمه که داری با جون بچم بازی میکنی من کیسه ابم پاره شده نمیتونم ریسک کنم و برم تا دوسه روز دیگه اگه بلایی سر بچم بیاد مقصرش تویی که عصبانی شد گفت همین الان بستریت میکنم تا سه روز امپول فشار و.. عذابت میدم اگه نتونستی میبرمت سزارین دیگه نتونستم بمونم و باز با گریه اومدم بیرون و رفتم پیش شوهرم کلی گریه کردم گفتم منو از اینجا ببر ماماعه اومد بیرون و باهام حرف زد گفت باهاش بد حرف زدی بیا ازش معذرت خواهی کن و راضیش میکنم بستریت کنه و امپول فشار نزنه😐قبول نکردم شوهرم داد زد گفت حالا برو بستری شو بهتر تا بری خونه. اونم خیلی استرس داشت بهش حق میدم. شوهرم رفت پیش دکتره بازم همون حرفو تکرار کرد. گفتم میرم خونه ماماعه گفت برو دردت گرفت بیا بستریت میکنم
مامان محمد‌ مامان محمد‌ ۲ ماهگی
شوهرم آمد باهم رفتیم بیمارستان چون پلاکتی خیلی کم بود باید میرفتم همین بیمارستان جا دیگه قبول نکردن گفتن ما تجهیزات نداریم خلاصه ک توراهم هی دردمیگرفت خواهرم کمرمو ماساژ میداد رسیدیم از شوهرم پرسیدم ساعت چنده گفت ۲ نیم اونجا رفتم معاینه کرد گفت ۳ سانته ولی هی میگفتن این صبح امده دروغ میگه ک دردارم یکی دیگه امد گفت بستریش کن بزار بمونه اگ درد نداشت مرخص میکنیم لباس دادن عوض کردمو بردن ضربان قلب بچمو گذاشتن روتخت بود ساعتو ازیکی پرسیدم گفت ۱۵ دقیقه مونده ب ۳ خیلی درد داشتم هیچکی نمیومد ی زنه هکونجابود بهم گفت جیغ بزن صداکن یکی بیاد الان دردات زیادن منم صداکردم ک یخانمی امد گفت چهخبرته تو چرا الکی صدات بلند کردی یکی دیگه امد گفت بزار معاینش کنم تا معاینه کرد دادزد فول شده همینجا میزاد ببریدش ولچر اوردن گذاشتنم روش میگفت توراخدازور نزن بزار برسیم اتاق زایمان ک دکتر صدازدن ازجلو امد دادزد پرستار ببرش بچش امد پرستار دورتر بود خود دکتر دوید برد تو اتاق کمکم کرد رفتم رو تخت چند دقیقه بعد پسرم بدنیا امد گلا ۱۵دقیه شد ب دکتر گفتم بچم مشکلی نداره گفت ن چرا منم گفتم صبح دکتر بهم اینارو گفته خیلی خندید گفت فقط یکم وزنش کنه دیگه خوب خوبه بچمم گذاشت رو شکمم یک ساعت گذاشتن منم چند بار باکمک خواهرم شیرش دادم شبم موندم همنجا روز بعدش ساعت ۲ مرخص شدم ولی بخاطر پلاکتم همش ۴ ساعت یکبار میومدن خون میگرفتن دیگه خیلی شکر میکنم ک بچم سالمه ولی ۶ '۵ بدنیا آمد اینم گل پسر من ک الان وزنشم خوبه
مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان جوجه🐥 مامان جوجه🐥 ۷ ماهگی
⭕بعد 11ام شب ساعت 8 شب رفتم برای نوارقلب و سنو رو اونجاا نشون دادم ک اونام ب دکترم زنگ زدن و خلاص بعد نوار منو معاینه کرد و گفت دو سانت بازی اگ درد گرغت چیزی نیست برای معاینه س😂. منم برگشتم خونه ی دمنوش رازیانه زدم بر بدن 🦭و ی دوش اب گرم گرفتم و ب همسری گفتم بیاد پشتم ماساژ بده 😂🤭خب خلاص ما خوابیدم درد داشتم ولی خیلی کم تا صبح ساعت 8بود 1404/12/12 ک وایی دردم گرفت ولی چ درد هعی نینی خودشو سفت میکرد بعد یک دقیقه خب میشدم منم دیگه ب شوهری گفتم و رفتی بیمارستان ✨شانس خوب من هم ماما همرام و دکترم اونجا بودن راستی من ماما همراه گرفتم ولی اصن ندید بودمش تا موقع زایمان 🪐🩵خب خلاص من رفتم سمت زایشگاه حدود ساعت 9بود صبح) بعد گفت برو تا معاینه ت کنم منم درد داشتم ولی فک نمکردم چند دقیقه دیگه زایمان میکنم🤭
معاینه کرد و کفت 8سانت باز شدی بعد ماما همرام ک اونجا بود امد منو برد ی اتاق دیگه و اونجا کیسه ابم زدن 😴راستی من دکتر تو پروندم نوشته بود تمایل ب اپیدورال ک ماماه همراه برام گاز گذاشت
مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۲ ماهگی