۸ پاسخ

مادر شوهر منم همینه
بچم شیر نمی‌خورد یه هفته از بعد از واکنسش
رفتیم خونشون رفت نشست شیشه شیر گرفت دستش بچمم چون قیافش براش تازگی داشت همینجور نگاش میکرد و شیشه رو مک میزد انگار حواسش پرت شده بود
کامل نگا این کرد و شیرش و خورد این هی می‌گفت شماها بلد نیستید به بچمممم شیر بدید بیا بدش خودم 🫤🫤🫤🫤

نه ناراحت نشو همه مادر شوهرا فکر می کنن ما چیزی بلد نیستیم مال منم اونطوره اون میگه منم میگم راست میگی اعصابت رو خرد نکن مامان اولی هستی خیلی نرماله که خیلی چیزا رو بلد نباشی و صرفا به مرور با بچه ات یاد میگیری

الان واقعا ناراحت شدی از این حرف؟😐

مادر شوهر منم همینه ولی چون توی بچه داری خیلی کمکم میکنه منم دیگه بیخیال حرفاش میشم

وای حالا این مادر شوهرته
من مامان خودتم ازین چیزا میگه 🤣🤣

تو بهترین مادری اگر خطایی پیش میاد از بی تجربگی
فقط خواسته جلو پسرش خودشیرینی کنه ک من استادک زنت شاگرد
ک حرفای مفتش مهم نیست

ناراحت نشو
مامان منم همش اوایل اینجوری میگفت خیلی ناراحت میشدم
اشکال نداره آدم گاهی اوقات از خستگی نمیدونه چیکار کنه

بیخیالش شو بابا مادرشوهرم منم اولاش اینجوری میگفت منم اوایل ناراحت میشدم ولی بعدا دیگه بیخیال شدم😂

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۷ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید