سلام دوستای عزیزم،امیدوارم ک حالتون خوب باشه.
میخواستم ازتون یه مشورتی بگیرم،هرکسی اگه میتونه از تجربه خودش بهم بگه لطفا
من توی بارداریم روزای خیلی خوبی رو داشتم،همه بهم توجه میکردن،حتی اگه بداخلاقی میکردم شوهرم هیچی نمیگفت
ولی از وقتی بچه به دنیا اومد انگاری همه چی عوض شد،مثلا وقتی من میگم خستم واقعا همه بهم حمله میکنن ک مادری،خستگی یعنی چی
یا یه کلمه حرف نمیتونم دیگه به شوهرم بزنم،همیشه باهم دعوامون میشه،زایمان خوبی نداشتم،بخاطر مسمویت بارداری زود زایمان کردم،تنها رفتم اتاق عمل،چهارروز تموم توی icu بستری بودمو بچمو ندیدم،بعدش ۱۰ روز بچم nicu بستری بود،بعد سزارینم حتی ‌یک ساعت استراحت نکردم،با اینکه همش بیماررستان بودم تو خونه کلی مهمون داشتم،از وقتی بچه مرخص شد و اومد خونه دیگه شب بیداری و روز بیداری و کار خونه و مهمون داری و ...
تو مرز فروپاشی روانی ام ولی باید مادر باشم،مشکل اصلیم با شوهرمه ک هیچ درکی نداره ک خستگی این روزام یعنی چی،دائما دعوا،شما این روزاتونو چجوری گذروندین؟
من در طول روز یه دسشویی نمیتونم برم،یه چایی نمیتونم بخورم،یه وعده غذای گرم نخوردم،همش بچه بغلمه،کمرم درد میکنه،جای امپول کمرم درد میکنه،استخونام درد میکنه،واقعا به من داره انقد سخت میگذره یااوضاع شمام همینه؟

۱۱ پاسخ

همه همینیم ....

عزیزم من به جز این نوازد یه بچه دو ساله دیگم دارم
الان ،یازده روز زایمان کردم سزارین بودم
از لحظه که. مرخص شدم از بیمارستان. سر پام تا به الان
تو کات ۲۴ساعت. شاید. دو سه ساعت میخوابم
من مث شما مهمون زیاد نداشتم
ولی. این بشور بیار به این غدا بده ب اون شیر بده
خلاصه یه چایی میریزم بخورم. یادم میره میمونه اونجا

ولی شوهرم از لحظه روحی حمایت میکنه فعلا که خوبه
وقت داشته باشه. یکی از بچه ها رو یکم نگه میداره
ولی. ۹۹،درصد فشار رو خودم اونم دوتا. بچه کوچیکه.
یدونه. کوچلو باز خوبه
تو این ده روز چندین بار گریه کردم ولی یواشکی ‌بعد دباره. شروع کردم به کارم برسم

گلم تاحالا با شوهرت صحبت کردی راجب اینا؟
ی بار باهاش حرف بزن شاید درکت کرد

چقد درکت میکنم

داستانت داستان زندگی منه منم ۸ شبانه روز تمام ان آی سی یو بودم با بچه یک لحظه استراحت نکردم وشوهرمم هیچ درکه دقیقا هم مثل شوهرت و امروز منو برد دکتر اعصاب دارو اعصاب داد بهم

من بعد سه ماه اینم

باورکن اوضاع منم همینطوره
همچی فشار روم به سرم میزنه بگم طلاق بگیریم

عزیزم منم دست تنهام شوهرم صب زود میره تا غروب
خودم همه کارای خونه رو میکنم ولی شب شوهرم تو بچه نگهداشتن یا بخواد یه ظرفی بشوره کمک میکنه

همه همینیم عزیزم

اوصاع هممون عین همه عزیزم ناراحت نباش

اوضاع منم همینه

سوال های مرتبط

بدون نام بدون نام قصد بارداری
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه
مامان قند تو قندون🤤 مامان قند تو قندون🤤 ۱ سالگی