شبایی که با تمام خستگی از بچه داری ادامه میدم و بجای خواب شروع میکنم خونه رومرتب کردن به این فک میکنم من همون دختریم ک خونه بابام وقتی آشپزی میکردم احساس میکردم تمام کارای خونه با منه،
بعضی وقتا میگم چقد زود بزرگ شدم منی که تا یک، دو ظهر تو اتاقم خواب بودم و کسی حق نداشت بیدارم کنه ‌ الان ن شب خواب درست دارم ن روز .
منی که اگه پریود بودم دست ب سیاه و سفید نمیزدم الان تو اوج کمر درد و دلدرد دارم لباسایی ک شستمو تا میزنم، خونه رو مرتب میکنم ک مبادا فردا صبح پاشم با خونه بهم ریخته رو به رو بشم،
منی ک فک میکردم زایمان ی کار خیلی سختیه که من هیچوقت از پسش برنمیام برام کابوس بود الان پسرم کم مونده یک سالش بشه.
چقد زود بزرگ شدم و اصلا متوجه نشدم کی انقد مسئولیت پذیر شدم ،متوجه نشدم چجوری از اون اخلاق بچگونه که فقط دنبال خوشگذرونی،خرید و تیپای جورواجور رسیدم به این دختری که از دل خودش میزنه تا برا آینده بچش پس انداز کنه دختری که شاید دیگه دنبال ست بودن لباساش نیست ولی بفکر اینه بچش بزرگ شد حسرت چیزیو نکشه الان فهمیدم بزرگ شدن به سن نیست شاید تو فاصله یک شب تا صب اتفاق بیفته

۶ پاسخ

عزیزم مادرشدن همینه باید بخاطر بچت از همه چیت بگذری، منم نزدیک چندماهه خواب ندارم پسرم تا صبح بیداره خوابشم کیفیت نداره، زایمان طبیعی هم کردم و نمیتونم خوب بشینم هنوز بعد یسال باید برم دکتر ک شرایط جور نمیشه متاسفانه خلاصه ما زنا خیلی پوست کلفتیم و قوی

چقد خوب گفتی عزیزم نگرانی الانمون چقد فرق کرده ما الان برای خودمون نیستیم برای بچه هامونیم

#به نام مادر😍💞

اره واقعن هممون همینیم🫠
اما شکر واسه بودن بچه هامون🥰🥺

دقیقا ... عین واقعیت رو گفتی عزیزم
یعنی روزایی شده که از استخون درد کم مونده گریه کنم ولی بازم بچم گریه کرده گرفتم بغلم و اینور اونور رفتم تا آروم شه ، در اوج خونریزی و درد بازم سینم دهنشه و آخ نگفتم، امروز منم دقیقا به این چیزا فکرمیکردم... که چیه این مادر شدن؟ چقدر تو یه شب مسئولیت مادر هزار برابر میشه

والا من ک تو اوج بچگی بزرگ شدم وقتی فقط ۱۴ سالم بود
این روزایی هم که گفتی خوش بودی هیچ وقت نداشتم

سوال های مرتبط

مامان برنا مامان برنا ۱۳ ماهگی
یک هفته دیگه تولد یکسالگی پسرمه اصلا باورم نمیشه وقتی به دنیا اومد حتی ۶ ماهگی هم خییییلی دور بود واسم با اینکه خییییلی سخت بود و هست ولی خیلی خوشحالم.وقتی به دنیا اومد وزنش ۲۳۰۰ بود و خیییلی ریز بود شب اول که اومدم خونه کنارم خواب بود اصلا جون نداشت گریه کنه وقتی بیدار شدم یادم نبود که بچه دارم تو تاریکی که پسرمو کنارم دیدم همش میگفتم این چیه کنار من اول فکر کردم گنجشکه بعدم گفتم نه بچه گربه اس داداشم آورده اینجا که نگهش داره آخه داداشم همش به گربه ها غذا میده و دوسشون داره یهو که شروع به گریه کرد یادم افتاد بچه دارم و استرس دنیا ریخت تو دلم که خدایا این موجود به این کوچیکی رو من چطور بزرگ کنم همش با خودم میگفتم این دستا و پاها و کله ی کوچولو چققققدر طول میکشه که بزرگ بشن خدایا چیکار کنم ولی الان که خداروشکر وزنش نرمال و بزرگ و شیطون شده با اینکه صبح و شب استراحت ندارم ولی خدارو خییییلی شکر میکنم که قراره واسه گل پسرم تولد یکسالگی بگیرم و امیدوارم خدا به هرکس بچه میخواد فقط سالمشو بده چون دور از جون پدر مادر پدرشون درمیاد تا بچه بزرگ بشه.
مامان ماهان مامان ماهان ۱۰ ماهگی
پسرم و همسری خواب بودن و منم یکم کار داشتم که یهو فکرم رفت به خیلی وقت پیش
موقعی که هنوز باردار نبودم
اون موقع ها هیچوقت فکر نمیکردم به همچین جایی برسم
وقتی دوستام رو نگاه میکردم یا خواهر شوهرام و جاریام با خودم فکر میکردم که من هیچوقت نمیتونم مثل اونا مامان خوبی بشم و به اینجا برسم
همیشه میترسیدم و میگفتم من از پسش برنمیام .
فکر نمیکردم از پس زایمان بربیام و میگفتم من همیشه تو حسرت بچه دار شدن میمونم
میترسیدم از بچه شیر دادن، از اینکه لباسشو عوض کنم ، از اینکه مای بیبی عوض کنم ، مهمونی رفتن با بچه کوچیک و یا اینکه وقتی بچه م غذا خور بشه فکر میکردم من هیچوقت مثل مامانای دیگه از پس اینا بر بیام
هیچوقت اون روزایی رو یادم نمیره که با گوش خودم شنیدم خواهر شوهرم به شوهرم تیکه انداخت و گفت اگه بچه دار بشی فعلا که همش داری تلاش میکنی و نمیشه
اون روزاخیلی دلم شکست
ولی الان این منم یه مامان با کلی تجربه های قشنگ
مامان یه پسر بچه ۱۱ ماهه شیطون که کل خونه رو زیر و رو میکنه

بقیه رو تاپیک بعد میزارم
مامان معین مامان معین ۲ سالگی
قبلنا ک بچه بودم ساعت ۱۲ یا یک شب میدیم مامانم توی تاریکی خونه و نوری ک از پنجره میاد تو خونه نشسته و داره چایی میخوره اصلا درکش نمیکردم چرا همیشه این کار رو میکنه اما الان میفهمم که وقتی بچها خوابن خونه توی سکوته و یه مادر چقدررررر ذهنش احتیاج ب آرامش داره احتیاج ب سوت داره و من الان لحظه شماری میکنم همه بخوابن تا من برم توی خونه نیمه تاریکم چای خرمای آخر شبمو بخورم🥲 چیه این زن بودن ؟ ک با وجود سردرد و کمر درد با یک دست آشپزی میکنیم صبحانه و ناهار و شام حاضر میکنیم مشقای اون یکی بچه رو میگیم ترشی و رب و شیره و سبزی قورمه سبزی درست میکنین عطر میزنیم و آرایش میکنیم چیه این زن بودن حتی با تمام خستگی دوست نداریم شوهرمون شلخته و درب و داغون ببینه مارو و به خاطر اون هم ک شده به خودمون می‌رسیم لباس تمیز می‌پوشید موهامون میبافیم ولی این آخر شبا خود واقعیمون هستیم چیه این زن بودن ؟ اونهمه درد و تحمل میکنیم ولس انگار ن انگار اونقدر دوست داریم تکه از وجودمون رو ک حتی بو کردنش هم برامون لذت بخشه
مامان هامین🧸 مامان هامین🧸 ۱۶ ماهگی
من دی ماهی ام ولی تیرماه یکبار دیگه متولد شدم،من با بدنیا اوردن تو دوباره متولد شدم این بار به عنوان یه مادر 👩🏻👶🏻🫀
تو به دنیا اومدی و من فهمیدم قراره تا ابد قلبم بیرون از بدنم بتپه،فهمیدم چجوری میشه زندگی یه آدم فقط و فقط وصله به خنده های یه نفر باشه،فهمیدم چجوری میشه شب تا صبح بیدار موند و صبح با دیدن لبخند های نصفه نیمه ی موجود کوچولو کل بی خوابیات یادت بره،فهمیدم چجوری میشه حتی تو خواب عمیق با غلت زدن یه ادم از خواب پرید
فهمیدم یه چیزایی هیچوقت از یاد ادم نمیرن مثه اولین باری که دیدمت من حتی صدای اولین گریه ی تو وقتی دکتر تو رو از شکمم دراورد هنوز توی گوشمه
اون بوی نی نی اون چشمایی که خواب خرگوشی میرفتن اون ناخنای کبودت و پوست نازکت که از روش میشد رگاتو دید،من همه ی اینا رو جوری یادمه که انگار همین دیروز بود🫠🥺

یکسال گذشت از تولدمون و هردومون باهم بزرگ شدیم تو قد کشیدی و من صبور تر شدم نمیدونی چه کیفی داره مامانه تو بودن تو آمین دعاهای منی پسرم💞💫
مامان امیرعلی 💙 مامان امیرعلی 💙 ۱۲ ماهگی
پسرم ، تمام دنیای من
قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من… 🥹❤️
یک سال گذشت…
یک سال از روزی که تو به دنیا اومدی و من دوباره متولد شدم؛ روزی که برای اولین بار چشم‌هاتو دیدم و فهمیدم قلبم می‌تونه بیرون از سینم بتپه…
روزی که با اومدنت، معنای عشق رو از نو فهمیدم و فهمیدم خوشبختی می‌تونه توی یه جفت دست کوچولو، یه لبخند شیرین و یه آغوش گرم خلاصه بشه. 🥹🤍
پسر قشنگم، تو هنوز یک سال بیشتر نیست که مهمون دنیای من شدی، اما انگار سال‌هاست که تمام قلبم به اسم تو گره خورده…
با خنده‌هات، دنیا رو برام قشنگ‌تر کردی؛ با گریه‌هات، یادم دادی عشق یعنی حتی وقتی خسته‌ای، باز هم با تمام وجودت بخوای آرومش کنی؛ و با نفس کشیدنت، بهم یاد دادی که بزرگ‌ترین معجزه زندگی، داشتن توئه. 🫂💙
هنوز باورم نمی‌شه همون نوزاد کوچولویی که یه روز با احتیاط توی بغلم می‌گرفتم، حالا یک ساله شده…
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌هات رو شنیدم، بوی تنت رو نفس کشیدم و با اشک شوق، خیره به صورت کوچولوت موندم…
چقدر زود گذشت، عزیز دلم!
تولدت مبارک، تمامِ جانِ مامان! 🎂👑
آرزو می‌کنم تمام روزهای زندگیت پر از سلامتی، آرامش، عشق و لبخند باشه؛ هیچ‌وقت دلت نشکنه، هیچ‌وقت احساس تنهایی نکنی و همیشه بدونی که چقدر با تمام وجودم دوستت دارم.
پسرم، تو فقط فرزند من نیستی؛ تو قشنگ‌ترین رویای به حقیقت پیوسته منی، دلیل خیلی از لبخندهام، آرامش قلبم و شیرین‌ترین معنای زندگی منی… ❤️ 🥹
دوستت دارم، بیشتر از تمام کلمه‌هایی که بلدم و بیشتر از تمام عشق‌هایی که می‌شه توی این دنیا تصور کرد…
از طرف مامانت؛
همون کسی که قبل از دیدنت عاشقت بود و تا آخرین نفسش، عاشق‌ترین آدم زندگی تو می‌مونه… 🫂❤️🎂
#تولد یک سالگی
#پوشک
#شیرخشک