۵ پاسخ

آفرین بهت

خداقوت پهلوون ❤ داستان منم همین بوده عزیزم از دل من گفتی انگار

دقیقا یاد یچیزی افتادم روزای اول مامانم و زن داداشم پیشم بودن و با سرنگ به بچم شیر میدادن و اینکار رو زن داداشم انجام می‌داد بعد ۴روز که رفت خونه خودش بچم گریه میکرد شیر نداشتم بدم با شیشه هم نمیخواستم بدم رفتم تو اتاق جلو آینه خیلی بغض کرده بودم گفتم خدایا تو که میدونستی من چجوریم تا این سن اصلا بچه این سنی بغل نکردم بچمو چجوری بزرگ کنم اما خدا کمکم کرد تا الان جلو اومدم و خداروشکر میکنم

احسنت بهت دقیقا حس منو بیان کردی😍

👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

سوال های مرتبط

مامان ماهان مامان ماهان ۱۰ ماهگی
پسرم و همسری خواب بودن و منم یکم کار داشتم که یهو فکرم رفت به خیلی وقت پیش
موقعی که هنوز باردار نبودم
اون موقع ها هیچوقت فکر نمیکردم به همچین جایی برسم
وقتی دوستام رو نگاه میکردم یا خواهر شوهرام و جاریام با خودم فکر میکردم که من هیچوقت نمیتونم مثل اونا مامان خوبی بشم و به اینجا برسم
همیشه میترسیدم و میگفتم من از پسش برنمیام .
فکر نمیکردم از پس زایمان بربیام و میگفتم من همیشه تو حسرت بچه دار شدن میمونم
میترسیدم از بچه شیر دادن، از اینکه لباسشو عوض کنم ، از اینکه مای بیبی عوض کنم ، مهمونی رفتن با بچه کوچیک و یا اینکه وقتی بچه م غذا خور بشه فکر میکردم من هیچوقت مثل مامانای دیگه از پس اینا بر بیام
هیچوقت اون روزایی رو یادم نمیره که با گوش خودم شنیدم خواهر شوهرم به شوهرم تیکه انداخت و گفت اگه بچه دار بشی فعلا که همش داری تلاش میکنی و نمیشه
اون روزاخیلی دلم شکست
ولی الان این منم یه مامان با کلی تجربه های قشنگ
مامان یه پسر بچه ۱۱ ماهه شیطون که کل خونه رو زیر و رو میکنه

بقیه رو تاپیک بعد میزارم
مامان بچه ی مامانش مامان بچه ی مامانش ۱۵ ماهگی
قسمت دوم

راستیتش همسرم خیلی زودتر از سنش رشد کرد،یهو بزرگ شد ،یه پسر شیطون ،خوش سرو زبون وقد بلند و البته یکم تپل و با نمک که خیلی تو چشم بود و خیلی دخترا دنبالش ،ولی من هنوز خیلی کوچیک بودم ،جوری که اون وقتی سن جذابیتش بود ،من یه دختر کوچولو بودم که نه بلد بودم ارتباط بگیرم ،نه حتی اعتماد به نفسشو داشتم
از همون دوران من به طرز دیوانه واری دوستش داشتم فک کنم ابتدایی بودم
وقتایی که مثلا سالی یکی دوبار میدیدمش همش سعی میکردم دختر خوبی باشم ،مثلا برا مامان باباش میوه میاوردم ازین کارا میکردم که منو عروسشون بگیرن 😆😆در این حد تباه و بچه گونه
یادمه یبار عروسی پسر داییم بود که همسایه دیوار به دیوارشونه ،مام رفته بودیم ،قشنگ یادمه جا کم بود دم راهرو نشسته بود ،منم مثلا تیپ زده بودم ،دیگه کم کم راهنمایی میرفتم یا کلاس پنجم بودم دقیق یادم نیس ،میخاستم ازین راهرو رد بشم برم داخل قلبم اومد تو دهنم ،واقعا حس میکردم قلبم داره میریزع ،با کلی خجالت از جلوش رد شدمو یه سلام و حالو احوال هول هولی و دستو پا شکسته کردمو  رد شدم ،تااا شب اینو تو ذهنم مرور میکردم ،خدای من چقدر با خودم کلنجار میرفتم که باهاش حرف بزنم ،حرف عادی ها ولی نمیتونستم

پوشک شیر خشک فرزند پروری
مامان مانیار مامان مانیار ۱۱ ماهگی
شبایی که با تمام خستگی از بچه داری ادامه میدم و بجای خواب شروع میکنم خونه رومرتب کردن به این فک میکنم من همون دختریم ک خونه بابام وقتی آشپزی میکردم احساس میکردم تمام کارای خونه با منه،
بعضی وقتا میگم چقد زود بزرگ شدم منی که تا یک، دو ظهر تو اتاقم خواب بودم و کسی حق نداشت بیدارم کنه ‌ الان ن شب خواب درست دارم ن روز .
منی که اگه پریود بودم دست ب سیاه و سفید نمیزدم الان تو اوج کمر درد و دلدرد دارم لباسایی ک شستمو تا میزنم، خونه رو مرتب میکنم ک مبادا فردا صبح پاشم با خونه بهم ریخته رو به رو بشم،
منی ک فک میکردم زایمان ی کار خیلی سختیه که من هیچوقت از پسش برنمیام برام کابوس بود الان پسرم کم مونده یک سالش بشه.
چقد زود بزرگ شدم و اصلا متوجه نشدم کی انقد مسئولیت پذیر شدم ،متوجه نشدم چجوری از اون اخلاق بچگونه که فقط دنبال خوشگذرونی،خرید و تیپای جورواجور رسیدم به این دختری که از دل خودش میزنه تا برا آینده بچش پس انداز کنه دختری که شاید دیگه دنبال ست بودن لباساش نیست ولی بفکر اینه بچش بزرگ شد حسرت چیزیو نکشه الان فهمیدم بزرگ شدن به سن نیست شاید تو فاصله یک شب تا صب اتفاق بیفته