۳ پاسخ

وای چ بیمارستان بدی😑🧘‍♀️

دکترت کجا بود؟
چرا نمیومد بالا سرت؟

الهی🥲

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت چهار
بعد دیدم دردا داره ممتد میشه اصلا تقریبا فاصله نداشتن دیگه به مامانم گفتم برن بگن لااقل اجازه بدن من برم اونجا روی یه تخت دراز بکشم بلکه بتونم حداقل یکم ناله کنم
مامانم رفتن اونام گفتن باشه بیاد با کلی غر غر
با یه سختی خیلی زیادی رفتم دوباره تا زایشگاه معاینه ام کرد گفت دو سانتی تازه
گریه میکردم میگفتم ولی من درد دارم
دردا دیگه فاصله هاش خیلی خیلی کم شده بود و غیر قابل تحمل بعد گفت ما اصلا تخت خالی نداریم بستریت کنیم 😐😑
برو بیمارستان شهدا اونجا بستری شو
گفتم من با این حال چجوری تا اونجا برم
گفت اگه از اتوبان بری پنج دقیقه راهه همینم بود واقعا
ازم رضایت گرفت که من میرم بیمارستان شهدا 😑
خلاصه رفتم بیمارستان شهدا اونجا تا حالمو دیدن سریع بستری کردن حدود ساعت دو و ده دقیقه رسیدم دم بیمارستان شهدا دو ربع بستری شدم
معاینه ام کرد گفت سه سانتی ولی دهانه رحمت عااالیه نرم نرمه رفتم دراز کشیدم و هی درد میکشیدمرهی دردا شدید تر میشد شش هفت دقیقه بعد احساس کردم یهو خیس شدم بلند گفتم من خیس شدم ، اومدن معاینه کردن گفتن کیسه آبت پاره شده الآنم پنج سانتی دوباره رفتن ، ده دقیقه گذشت احساس کردم انگار حس زور میاد ، دردا طوری شده بود واقعا دیگه داد میزدم
مامان هیرمان مامان هیرمان ۴ ماهگی
مامان پارسا مامان پارسا ۱۳ ماهگی
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
۳ روز بعد از اومدن از بیمارستان که می‌شد ۳۷ هفته و ۵ روز ساعت ۶ عصر کیسه آبم ترکید و من راهی بیمارستان شدم تا رسیدم بیمارستان فوری nst گرفتن ضربان قلبش خوب بود معاینه کردن و گفتن که ۵ سانتی و زود بستری کردن تا برم برسم به اتاق زایمان همه جا آب و خون شده بود جالبش اینجاست که من هنوزم دردی حس نمیکردم که قابل تحمل نباشه
روی تخت دراز کشیدم و سرم وصل کردن و امپول فشار هم تزریق شد به سرم
ساعتو نگاه کردم ۸ و نیم شب بود دردا یواش یواش داشت شروع می‌شد و فاصله زمانیش هی کمتر و دردش زیاد تر می‌شد دردش یه جوری بود که یه دیقه می‌گرفت و ول می‌کرد ۵ دیقه بعد دوباره یه دیقه می‌گرفت ول می‌کرد بعد ها این فاصله زمانی شد ۳ دیقه و مدت درد هم بیشتر شد ، دردا بیشتر اطراف ناف بود و یکم که گذشت پاها و لگنم خیلی درد میکرد انگار که میخواستن منفجر بشن دکتر بالا سرم بود و هی ضربان قلب رو چک می‌کرد از درد به خودم میپیچیدم و هی میگفتن که نباید به پهلو شی باید صاف دراز بکشی و هر وقت دردت اومد زور بزنی تا بچه بیاد پایین
واقعیتش رو بخوام بگم این دردا خیلی طاقت فرسا بودن موقعی که بچه وارد لگن میشه خیلی خیلی فشار میاد و خیلی درد داره ولی خب اون لحظه خدا هم قدرت تحملش رو میده هم زوری بهت میده که بعد ها آدم خودش تعجب میکنه و میگه که من اونهمه زور رو از کجا آوردم
بعد از اون درد های شدیدی که اومد سراغم و چند بار محکم زور زدم دکتر گفت که خیلی خوبه و سر بچه رو داره میبینه و بهم گفت که خیلی محکمتر باید زور بزنم تا بیاد بیرون منم موقعی که درد میومد همه توانم و جمع میکردم و زور میزدم و سعی می‌کردم اصلا جیغ نزنم وقتی که زور میزدم حس میکردم که درد رو کمتر میفهمم و این خیلی خوب بود به نظرم
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان