چند وقتی بود واقعاً فرصت نکرده بودم راستین رو بیرون ببرم
امروز که دیدم هوا خوبه، گفتم الان بهترین فرصته😊

به‌محض اینکه حسین راهی مدرسه شد، غذا رو گذاشتم، صبحونه‌ی راستین رو دادم و ار خونه زدیم بیرون.

درسته اولای روز به کوچولو سرما احساس می‌شد،اما هوا هرچی به ظهر نزدیک‌تر می‌شد، آفتابی‌تر و دل‌نشین‌تر می‌شد🌤️

اول که جونم واستون بگه، برای عبور از بعضی مسیرها که واقعاً به کمک هم نیاز نداشتم، اما همین که می‌دیدم آدم‌ها پیش‌قدم می‌شن تا اگر لازم بود کمکم کنن، دلم گرم می‌شد.♥️

چقدر قشنگه که با مهربونی‌های کوچیک، حال همدیگه رو خوب کنیم. 🤍

امروز موضوعی پیش اومد که مدت‌هاست از قبل ذهنم درگیرشه...

توی پارک آقایی تقریباً هم‌سن‌وسال پدرم، ازم پرسید:
«دختره یا پسر؟»
با خنده گفتم: «پدرجان، مشخص نیست! پسره!» 😄
گفت :« خدا واست حفظش کنه و بعدش بی‌مقدمه ادامه داد کاش دختر بود...»
تعریف کرد که یک پسر و دو دختر داره؛ یک ماه پیش عمل کرده و دخترهاش هر روز بهش سر می‌زنن، اما پسرش هنوز به دیدنش نرفته.
میدونستم دلش گرفته و نیاز داشت با کسی درد دل کنه.
گفتم: « دخترها ذاتا وابستگی بیشتری به خانواده اشون دارند، اما نمی‌شه همه رو با یک معیار سنجید»
دوباره تأکید کرد که فقط دخترها دلسوز پدر و مادرن!
من هم با خنده گفتم: «پدرجان، خدا رو شکر که شما دو تا دختر دارید! پس
غصه نخورید»😅

اما راستش، درگیری ذهنی من مربوط به این گفت‌وگوی ساده نیست...

من متعلق به نسلی هستم که در خیلی از خانواده‌ها، آرزوی پسر داشتن پررنگ‌تر بود؛
اما امروزه اکثریت فکر می کنن اگه دختر نداشته باشند تنها می‌مونن😔

ادامه‌ اش رو در اولین فرصت در تاپیک بعدی می ذارم... 🌱

تصویر
۹ پاسخ

بخدا که شوهر من از صدتا دختر برای مادرش بهتره
این حرفا چرت محضه

من بارها از این مدل حرفا شنیدم و دیدم و بارها گفتم که واقعا بحث جنسیت نیس بحث تربیت هست! منو خواهرم الان ازدواج کردیم و نهایتا من سالی یک بار و خواهرم ماهی یک بار به خونواده م سر میزنه ولی دو تا داداش دارم نمی‌ذارن آب تو دل خونوادم تکون بخوره! داداش پزشکم بخاطر مادرم تخصصش رو شهر دور قبول شد ولی نرفت که مبادا مادرم تنها بمونه..
همسر خودمم همینطور بی نهایت هوای خونواده ش‌رو داره.. تو فامیل انقدی که پسرها مراقب و دلسوز خونواده شون بودن دختراشون اصلا اینجوری نبودن

سلام سمیه جان منم ک حس میکنم دخترو پسر نداره همه چی بستگی ب ذات ادما ومعرفت دخترو پسر داره
من خیلی جاها دیدم دخترا ب پدر مادر سر نمیزنن
برعکسشم خیلی دیدم

اصلا به نطرم ربطی نداره الان پدر من ۲۳ روز بیمارستان بود با اینکه این دهه ی اخیر عمرش زبون تلخی پیدا کرده بود و همه گاها ازش،میرنجیدنهر کی یه گوشه از کارش رو گرفت چه دختر چه پسر چه نوه دختری چه نوه پسری تو پراسمهم همینطور

والا خواهرمن دختر دارم ولی حس میکنم خیلی غریبه پرسته چندبار بهم ثابت شده
ولی بیشترشم بخاطر اینکه همسرم میگه فتوکپی خواهرمه
و اون فوق العاده ادم فروش بود
مادرشوهرم ازدستش شکاره!
در کل تربیت و ذات درست مهمتره
دختر پسرم نداره.

کلا پسر ها تنگ دل تر هستن دایی منم زیاد زنگ نمیزنن به مامان بزرگم ولس مامانم هر روز زنگ میزنه. داییم میره شهرستان زنش که با خونه مامان‌بزرگ ۱۰ دقیقه فاصله ولی یه سر نمیزنه بهش اونم دلش میشکنه

همه پسرا مثل هم نیستن. داداش های خودم هوای پدرو مادرمو دارن خداروشکر

شوهرمم که مثلش ندیدم تو رسیدگی به مامانش. ۶ تا هم خواهر داره ولی شوهرم از همه بیشتر به مامانش میرسه

و اینکه ان شالله هیچ وقت به کسی نیاز نداشته باشیم😂

بستگی به پسر داره من خودم چهارتا دایی دارم سه تا جونشون مادربزرگمن هروز باید یا تناس بپیرن یا برن ببینش ولی یکی دوساله خبری ازش نیست

میدونی کاش بابای منم مارو دوست داشت کاش مثل اون آقا میفهمید قدر محبت های مارو!
من الان واقعا خوشحالم که دختر دارم دختر یه چیز دیگس !
ولی بعضی پسرا عین شوهر من خیلی محبت میکنن به خانوادشون و وابستگی دارن نگران نباش!

سوال های مرتبط

مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۸ ماهگی
ادامه ی تاپیک قبلیم...🌷

دیروز آخرین صحبت اون آقا این بود:
«دخترم اینکه چه عروسی نصیبت می‌شه، در شکل رابطه‌ی پسر با خانواده‌اش خیلی مؤثره.»

من تا حدودی با این حرف موافقم.
شاید یکی از دلایلی که بعضی‌ها دختر داشتن را بهتر از پسر داشتن می‌دونند، همین نگرانی باشه؛ اینکه پسر بعد از ازدواج از خانواده‌اش فاصله می‌گیره ولی دختر نه...

اما آیا واقعاً مسئله، اینه؟؟ 🤔🌱

همه‌ی ما در کنار دختر بودن، در خانواده‌ای دیگه نقش عروس رو داریم

من هرگز ادعا نمی‌کنم خانواده‌ی خودم و همسرم برایم تفاوتی ندارند؛ اما همیشه سعی کرده‌ام با خانواده‌ی همسرم نه مثل دختر ولی همان‌طور رفتار کنم که دوست دارم با خانواده‌ی خودم

البته این به معنای نادیده گرفتن هر رفتاری نیست. همه‌ی خانواده‌ها قدر محبت را نمی‌دونند و گاهی لازمه برای حفظ آرامش، حدومرزهایی داشته باشیم؛ اما بدون شکستن حرمت دیگران 🤍

در همین گفتگوها زیاد می‌بینیم کسی از رفتار مادرشوهرش گلایه داره، شاید هم حق با او باشه، ولی نظرات اکثریت چقدر واقعاً جای تأمل داره... شروع به فحاشی می‌کنن و متأسفانه عده‌ای از رکیک‌ترین الفاظ هم استفاده می‌کنند 🤦‍♀️😓

مادری که خودش فرزند داره چطور می‌تونه جایگاه مادری را در وجود زنی دیگه نادیده بگیره 😬

در چنین شرایطی، پسر بی‌نوا هم ناخواسته میان دو زن مهم زندگیش قرار می‌گیره. 💔

مطمئناً مسئله این نیست که دختر بهتره یا پسر، یا کدوم‌یک تضمینی برای تنها نموندن ما در آینده 🌱 مهم اینه که از امروز چه رابطه‌ای با فرزندانمون و خانواده‌هاشون می‌سازیم. 🤍
مامان شکر پنیر مامان شکر پنیر ۲ سالگی
سلام عزیزای دل دوستای خوبم مامان های قشنگ

امروز یه پیام گذاشتم که در ادامه اون اومدم تا تجربه خودم رو در مورد از شیر گرفتن بگم

البته اینم بگم که دختر من در کل بچه سختی نیست و خیلی قانونمند هست

من از همون یکی دو ماهگی دخترم اصلا بهش هر دقیقه شیر ندادم طبق برنامه پنجره بیداری متناسب با سنش پیش رفتم مثلا برای یک ماه ۴۵ دقیقه بیداری بود من دخترم رو با روتین می‌خوابوندم بعد که بیدار می‌شد همون اول بهش شیر میدادم اونم فقط در حدی که خودش می‌خورد نه زیادی مثلا اون موقع ها دختر من تهش پنج دقیقه شیر می‌خورد اونم از یک سینه و سیر می‌شد و سینه دوم رو نمی‌خورد کلی هم ای همین گهواره و اطرافیان شنیده بودم که بچه باید بیست دقیقه مک بزنه امت با مشورت و مطالعه با پزشکان و … دیدم اشتباه هست و دختر من با همون پنج دقیقه سیر می‌شد
از طرفی شب ها هم چون دخترم ۳۸ هفته کامل به دنیا اومده بود و نارس نبود خداروشکر و ورن حداقلی رو داشت باز هم به اجبار بیدارش نمی‌کردم و هر وقت خودش می‌خواست بیدار می‌شد دکتر گفت نهایتا ۴ ساعت خودت شیر بده اما دختر من نمی‌خورد و ساعتش رو پیدا کردم دختر من پنج ساعته بود و بهش اجازه دادم هر زمان خودش بیدار شد بخوره این باعث شد که دختر من برای شیر شب و روز روتین و ساعت داشته باشه یعنی سر ساعت شیر می‌خواد و دفعات شیرش مشخص بود بزرگ‌تر که شد دیگه سر هر غر و گریه ای بهش شیر نمی‌دادم چون تایمش مشخص بود برای حذف شیر شب هم از چهار ماهگی شروع کردم و از نزدیکترین تایم به وعده شب شروع کردم

توی کانال تلگرام کامل گذاشتم خیلی طولانی شد باید چند سری بگذارم

https://t.me/babyfood_momybahare
مامان سیاوش مامان سیاوش ۲ سالگی
سلام مامانا من یه مسئله ای برام پیش اومده بیاید بگین چی کار کنم و حق با کیه؟
من پسر کوچیکم اول سال مهدکودک بود اما اسفند ماه بخاطر رفتارهای مهدکودک از مهد آوردمش بیرون و با سرویس مدرسه سر راه می ذاشتمش خونه ی پدر مادرم. با اینکه پسرم کلا دو هفته اسفند با ما بود راننده سرویس پول اسفند پسرمم اندازه ی ماه کامل خواست.
گذشت تا فروردین دوباره برای فروردین هم خودم رو کامل حساب کرد هم پسرم را و من ۲۵۰۰ بهش دادم. با اینکه اگر هر روز برای رفت و برگشت اسنپ دو مسیره می گرفتم در گرون ترین حالت ممکن می شد ۱۹۰۰. الآن اردیبهشت ماه بهش می گم پسرم را دیگه خانه ی پدر مادرم نمی ذارم. دوتا مسیر نیستم یا پسرم با سرویس شما نمیاد گیر داده باید بهم پول کامل دونفر یعنی ۲۵۰۰ بدی. در حالی که پسر من این ماه کلا ۴ روز با سرویس اومده سر راه دادیمش مامانم. خونه مامانم هم سر راه مدرسه است. توی این ۴ بار فقط یه کوچه این آقا چرخیده و دیگه هم نمی ذارمش اونجا. این درسته که بابتش از من ۱۲۵۰ بگیره؟
اینم بگم که من شهریه اسفند و فروردین و اردیبهشت خودم را کامل بهش دادم و می دونم همه جا اینا رو کامل می دن.
اما برای بچه کوچیک که فقط چند روز اومده روی پاهام نشسته خیلی ستمه‌ ۱۲۵۰ بدم. من سرویس گرفتم که برام به صرفه تر در بیاد ولی الآن همش دارم از اسنپ هم پول بیشتری می دم😞😞😞😞
خیلی هم بی ادبیه و هرچی براش توضیح می دم با بی ادبی جواب می ده.
مامان خورشید و‌ ماه مامان خورشید و‌ ماه ۲ سالگی
تجربه از شیر گرفتنمو میخوام بنویسم .
وزنش کم بود ، به هیچ عنوان زیر بار غذا خوردن نمیرفت ، و شبها تا صبح خیلی بیدار میشد برای شیر ، به این دلایل تصمیم گرفتم شروع کنم از شیر بگیرم .
امروز روز دوم بود ، روز اول شیشه شیرش رو رنگ سیاه زدم بهش نشون دادم ، تعجب کرد اول ، شاید یکم چندشش شد ، دو سه باری که درخواست شیر داشت با دیدن شیشه اش منصرف میشد اما دیگه نزدیک ظهر حاضر بود توی همون شیشه هم شیر بخوره و میبرد نزدیک دهنش که دیگه ازش گرفتم و گفتم شیشه خراب شده ، کپک زده .... طبیعتاً گریه کرد ، بی قراری کرد زیاد ، حاضر نشد غذا بخوره که دیگه مجبوری با باباش به زور بهش چندتا لقمه دادیم ( مخالف غذا دادن زوری هستم ولی نتیجه اش تا الان فقط شده بود شیر خوردن و بدغذایی ) . دیگه یکم که سیر شد بی قراریش کمتر شد.
شب موقع خواب از قبل چون عادتش داده بودم بدون شیر بخوابه راحت خوابید اما اینکه هر دو ساعت برای شیر بیدار میشد شده بود معضلم که تصمیم گرفتم فعلا چند روزی قبل از بیدار شدنش توی خواب عمیق خودم بهش شیر بدم که دیگه اصن بیدار نشه ، بنابراین ساعت گذاشتم که خودم زودتر بیدار شم و تا خوابش عمیقه شیرش رو بدم .
روز دوم هنوز سراغ شیر خوردن رو میگیره ، اما دیگه خیلی سیریش نمیشه میتونم با غذا سرگرمش کنم ، هر سه وعده و میان وعده رو میخوره اما واقعا حجم کمی میخوره که برام نگران کنندس!
میترسم با از شیر گرفتن لاغرتر شه .....
و ترس دومم اینکه میترسم این پروسه یکی دوماه طول‌ بکشه ، چون درحال خوندن تجربیات بقیه بودم و دیدم چند نفری نوشتن هنوز بعد ۲۰ روز یا یک ماه درگیر بی قراری و بی خوابی بچه‌ان 😩
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۲ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد
مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
تجریه:
امروز برای یک لحظه از ته قلبم از خدا کمک خواستم .
امروز عصر وقتی از بیرون داشتم میومدم تو خونه در خونه رو که باز کردم کلید رو جا گذاشتم تو‌خونه و دخترم در رو از روی خودش بست
تنها شانسی که اوردم قسمت بالایی قفل در شیشه ای بود ولی دخترم پشتش ایستاده و داشت گریه میکرد
خدا خودش یک مرد خوب رو سر راهم گذاشت تا رفت شیشه بر رو پیدا کنه بیاره خیلی طول میکشید با این حال رفت و دخترم پشت در درحال هلاک شدن بود از بس ترسیده بود منم تنها کاری که تونستم بگم از ته قلبم از خدا کمک خواستم و پایین شیشه رو شکوندم و در رو باز کردم
وقتی بچم رو بغل گرفتم از شدت ترس و گریه میلرزید سریع شیرش دادم تا اروم بشه
۱۰دقیقه بعد که اون مرد همراه شیشه بر اومدن .تعجب کرده بودن چطوری اون شیشه نشکن رو‌شکونده بودم .اقای شیشه بر وقتی با چکش میزد تو شیشه نمیشکست .گفت فقط بگو چطوری شکوندی گفتم مادر نیستی
وقتی بچم داشت جلو چشمم هلاک میشد تمام زورم اومد تو مشتم
اگه این در حتی اهنی هم بود اهنو از جا میکندم

همه سر تکون دادن از قدرت یک مادر
واقعا تجربه سختتتتتی بود وقتی بچم جلوم زجر میکشید و نمی‌دونستم بغلش کنم تمام تنم داشت تیکه تیکه میشد و ریشه جیگرم داشت کنده میشد
خدایا شکرت که به سلامتی و خوشی تموم شد 🤍🌺
مامان یارا مامان یارا ۳ سالگی
مامان آراد مامان آراد ۱ سالگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری