۵ پاسخ

عزیزم چقدر استرس کشیدی🥲

درخواست دادم قبول کن

ای وااااای خب حالا خوبی زایمان کردی؟

حالا زایمان کردی یا ن

عزیزم چقد اذیت شدی

سوال های مرتبط

مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته سی‌ودوم بارداری
پارت ۴ زایمانم


خون ریزیمم قط نشد ، دردامم نیوفتاد دکتر دوباره اومد معاینه کرد و گفت ما فقط تا ۸ ساعت میتونیم برات دارو بزنیم اگه دردات نیوفته دیگه راهی نیست باید زایمان کنی ، تا نمیدونم چند شب بود برام دارو زدن و دیگه قط کردن ، بعد قط کردن دارو دوباره دردام به نسبت قبل بیشتر شد ، دوباره معاینه و بعد معاینه دوباره خون ریزی شدید دکتر گفت بله دارو جواب نداد بریم برا زایمان ۵ سانت بازی
گریم بند نمیومد چون بچم خعلی کوچیک بود میترسیدم چیزیش بشه ، دکترم باهام اتمام حجت کرد گفت ببین بچت کوچیکه کمبود اکسیژنم داریم پس تنبلی رو بزار کنار گریه هاتو بعدن بکن اگه بچتو زنده میخای فقط همکاری کن ، فقط با تمام وجود زور بزن
گفتم امپول بی درد میخام گفت نه خون ریزیت شدیده خطر ناکه
منم تمام زورمو جونمو جم کردم با هر درد زور میزدم ولی نمیومد ، خلاصه دکترم خسته شد برگه اتاق عمل اووردن امضا کنم چون نیومد و خون ریزیم داشت بیحالم میکرد
منم گفتم نه تا الان دردامو کشیدم چرا باید عمل شم
عصابش خورد بود داد میزد داری میمیری بدبخت بریم عمل کنیم
منم دوباره زور زدم انقدی زور زدم تا بچم اومد ولی انقد کوچولو بود خودم تعجب کرده بودم
نگران بودم ولی گریه کرد و سریع گذاشتنش تو شیشه و بردنش ان ای سیو
حالا نوبت جفتم بود ، زایمان اولمم جفتم تیکه شده بود و جا مونده بود و با کورتاژ درش اوورده بودن اینم خعلی تلاش کردن نشد ، اخر نمیدونم با چی بود با یه چیزی حالت انبر جفتمو جدا کردن
ولی خون ریزیم افتضاح بود
سریع کیسه خون بهم وصل کردن
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هفتم
حتی ازم پرسید اپیدورال میخوای بعد شدید شدن درد هات بزنیم؟ گفتم اگر بخوام میزنیدبرام ؟ گفت آره اگر تا هفت و نیم هشت صبح که دکتر بی هوشیمون میاد زایمان نکنی برات میگیم بیاد تزریق کنه .خلاصه تا سه و نیم به همین صحبت ها و کار ها گذشت که من درد هام حس کردم کوتاه تر و شدید تر شده و باعث شد بالا بیارم. دانشجوی مامایی که توی اتاق اومده بود وضعیتم رو چک کنه سریع فهمید تهوع دارم و بهم ظرف داد که گلاب به روتون... بعدشم به فاصله کوتاه کیسه ابم پاره شد. اومدن نگاه کردن که یه وقت بچه مدفوع نکرده باشه که دیدن نه رنگش شفافه خداروشکر. بعدش معاینم کردن و گفتن چهار سانت و نیم رو به پنجی که دیگه از اینجا به بعد دردهای اصلی من شروع شد که حس میکردم هر پنج دقیقه پنج ساعت میگذره🥲🥲 برام گاز بی دردی (انتونوکس) باز کردن که گفت هر وقت انقباض شروع شد نفس های عمیق توش بکش تقریبا هر نیم ساعت هم پوزیشنم رو روی تخت عوض میکردم یک بار سجده یک بار به پهلو یکبار نشسته . توی تمام این مدت من جیغ و داد نمی‌کردم. فقط سعی میکردم تا میتونم نفس عمیق بکشم البته گاهی که بی طاقت میشدم ناله میکردم. گاز بی دردی روی دردام خیلی تاثیر محسوسی نداشت فقط خیلی گیجم کرد که بعد دو ساعت گفتن دیگه نمی‌خواد استفاده کنی خیلی گیجت کرده.ساعت پنج اومدن معاینه کردن همون پنج سانت بودم و حقیقا از این عدم پیشرفت از سه و نیم تا پنج ناامید شدم 🙁
مامان دلانا،اِلارا مامان دلانا،اِلارا ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان اول
قسمت دوم‌(زایمان طبیعی )
اومدن لباس دادنو بردنم تو اتاق زایمان ک ۴ تا تخت بود تخت بغلیم دختره زیرش کلا خونی بود یه لحظه ترسیدم ولی گفتم عادیه دیگ داره میزاد
اب اناناسمو باز کردمو یه لیوان خوردم
دراز کشیدم اومدن تو سرم امپول فشارو زدن
ساعت ۱۱ صبح بود
من هی تختای دیگه رو نگاه میکردم ک زجه میزدن و منتظر زجه های خودم بود ولی انگار ن‌انگار اومدن معاینه کردن دیدن خبری نیس باز امپول زدن ولی من شبیه یه ادم معمولی نشسته بودم ابمیوه هامو میخوردم😅
دکتر اومد اسمشو نمیدونستم  ماما بهش گفت  این قفله هیچی روش اثر نداره گفت بیاریدش براش سونده نمیدونم چی چی وصل کنم (یه چی مثل توپ کوچولو بود میزارن تو واژن تهشم یه کیسه وصله اون‌توپه هی بزرگ‌میشه که دهانه رحمو باز کنه بعد خودش پرت میشه بیرون)
خلاصه اومدن منو بردن اتاق خانم دکتر سوندو وصل کردو من باز برگشتم تو اتاق یکم گذشت یهو کل پاهای من داغ شد یه چی ازم دراومد 😆 من یه لحظه ....م به خودم گفتم این چی بود یهو دیدم کلا خونیم اون سونده در اومده
ساعت شد ۴ من دستمو گذاشته بودم زیر سرم بقیه رو نگا میکردم ک دکتر اومد گفت این چرا اومده سینما 🤣🤣🤣نیم ساعت گذشت من دردام شروع شد 😖 منم شروع کردم به زجه زدن اومدن معاینه کردن گفتن یک سانتو نیم 😐 هعی گفتم من دو روزی اینجام
ساعت ۵  اومدن کیسه ابمو پاره کردن من همونجوری ک از درد داشتم میمردم و گریه میکردم ماما گف بچه مدفوع کرده😐😐 منو میگی دردم  یه طرف اینم‌ یه طرف گریههههههه میکردماااااا گفتن حاضرش کنید بره اتاق عمل سزارین شه زود  اون سرمم قطع نکردن عوضیا که تو اون فاصله من دردام قطع شه همونجوری امپول فشار داش میرف
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان عرفان مامان عرفان ۵ ماهگی
دامه زایمان طبیعی 2
جهت عقربه ساعت ماساژ بده شوهرت خیلی مامای مهربونی بود باز برگشتیم خونه و رفتم حموم و ماساژ داد که مدفوعم گرفت دستشویی کردم تو خونه شده بود ساعت 12 از شدت درد تب و لرز کردم جوری که میلرزیدم زیر پتو کنار بخاری بلند حالا کی شهریور ماه بود دیگه ی قرص ژلفن خوردم نمیدونم با چه عقلی ولی حالم بعد نیم ساعت بهتر شد و نیم ساعت خوابم برد و بیدار شدم سیله بچه رو ی نگاه کردم و دردام یهو شدت گرفت شوهرم میگفت بریم بیمارستان ترسیده بود من نه میگفتم الکیه باز میرم بستری نمیکنن دیگه زنگ زد اورژانس اوضاع و توضیح داد و دردام هر 30 ثانیه یکبار 30 ثانیه میگرفت ول میکرد اورژانس گفت برو بیمارستان اگه نمیتونی اورژانس بفرستم گفتم نه و راهی بیمارستان شدیم ساعت 3 و نیم صبح بود معاینه کرد گفت 4 سانتی دیگه ترشحات موکوسی هم داشتم خونی بود ولی کیسه ابم سالم بود بستریم کردن و زنگ زدن دکترم اونموقع صبح خودشو رسوند بالا سرم و هم اومد گاز انتونکس داد برام چون نفسم در نمیومد به زور نفس میکشیدم و یکم که نفس کشیدم اروم شدم و نفس کشیدنم بهتر شد دکتر معاینه کرد 6 سانت بودم دیگه کنارم بود و رفت بین پاهام و ماساژ پرینه انجامداد ولی یکم خشن تر قشنگ از دو طرف لبه های واژنمو میکشید ول میکرد دقیقا 40 دقیقه اینکارو کرد که اینم خودش درد داشت واقعا ولی من کل مدت دردام یکبارم جیغ نزدم یعنی تا موقعی که نفسم در نمیومد اصلا جون نداشتم حتی اخ بگم کاملا قفل میشدم و خلاصه گفت هرموقع احساس زور داشتی بهم بگو و دایم بهم گوشزد میکرد که نفس بکشم و چون واقعا یادم میرفت و اینم بگم تمام مدت بستری شدنم بچه ضربان قلب نامنظم داشت برا همین دراز کشیده بودم بهم دستگاه ان اس تی وصل بود ساعت 6 صبح بود
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته سی‌ودوم بارداری
پارت ۵ زایمانم

هموگلوبینم شده بود ۶ کم خونی شدید ، کیسه خون دو واحد بهم تزریق کردن یه امپول مسکن هم زده بودن تا دردام بیوفته
دیگه از بیحالی خابم برد ، شب خعلی سختی رو پشت سر گذاشتم ولی از همه بیشتر بستری شدن بچم تو ان ای سیو اذیتم میکرد
ساعت ۴ صبح از خاب بیدار شدم دردام رفته بود ولی همچنان بیحال بودم اصلا خودم مغزم تو شوک بود
کی زایمان کردم ؟ چرا زایمان کردم ؟؟ چطوری؟؟؟
همه اینا تو سرم بود با اون خونی که تزریق کردن کم کم داشت حالم بهتر میشد اومدن ازمایش گرفتن بعد نیم ساعت جوابش اومد که هموگلوبینم از ۶ شده ۱۰ عالی بود
حالا دیگه حال خودم اصلا مهم نبود فقط بچمو میخاستم با کمک همراهم راه رفتم و دسشویی رفتم اوکی بودم ، بعد از ظهر هم با شوق هم نگرانی با کمک همراهم رفتم ان ای سیو ، اسممو بالا سر تختش دیدم تخت که نه یه محفظه شیشه ای کلی دستگاه و کوفت بهش وصل بود ، قلبم داشت کنده میشد ، اشکام همین جوری میومد انگار یه درد بدی داشتم تو قلبم
از دکترش وضعیتشو سوال کردم گفتن خوبه نسبت به ۳۰ هفتگی دنیا اومده خوبه ولی خوب نارسه دیگه باید تحمل کنی ببینیم داروها براش چطور جواب میده شیری که بهش میخای بدی میتونه حضم کنه یا نه و خعلی چیزای دیگه

الانم کار هر روزم اینه برم ان ای سیو ، دردامو یادم رفته مغزم هنوز بعد شیش روز هنگه خودمو گم کردم انگاری دعا کنید برا بچم مامانا ♡