پارت ۴ زایمانم


خون ریزیمم قط نشد ، دردامم نیوفتاد دکتر دوباره اومد معاینه کرد و گفت ما فقط تا ۸ ساعت میتونیم برات دارو بزنیم اگه دردات نیوفته دیگه راهی نیست باید زایمان کنی ، تا نمیدونم چند شب بود برام دارو زدن و دیگه قط کردن ، بعد قط کردن دارو دوباره دردام به نسبت قبل بیشتر شد ، دوباره معاینه و بعد معاینه دوباره خون ریزی شدید دکتر گفت بله دارو جواب نداد بریم برا زایمان ۵ سانت بازی
گریم بند نمیومد چون بچم خعلی کوچیک بود میترسیدم چیزیش بشه ، دکترم باهام اتمام حجت کرد گفت ببین بچت کوچیکه کمبود اکسیژنم داریم پس تنبلی رو بزار کنار گریه هاتو بعدن بکن اگه بچتو زنده میخای فقط همکاری کن ، فقط با تمام وجود زور بزن
گفتم امپول بی درد میخام گفت نه خون ریزیت شدیده خطر ناکه
منم تمام زورمو جونمو جم کردم با هر درد زور میزدم ولی نمیومد ، خلاصه دکترم خسته شد برگه اتاق عمل اووردن امضا کنم چون نیومد و خون ریزیم داشت بیحالم میکرد
منم گفتم نه تا الان دردامو کشیدم چرا باید عمل شم
عصابش خورد بود داد میزد داری میمیری بدبخت بریم عمل کنیم
منم دوباره زور زدم انقدی زور زدم تا بچم اومد ولی انقد کوچولو بود خودم تعجب کرده بودم
نگران بودم ولی گریه کرد و سریع گذاشتنش تو شیشه و بردنش ان ای سیو
حالا نوبت جفتم بود ، زایمان اولمم جفتم تیکه شده بود و جا مونده بود و با کورتاژ درش اوورده بودن اینم خعلی تلاش کردن نشد ، اخر نمیدونم با چی بود با یه چیزی حالت انبر جفتمو جدا کردن
ولی خون ریزیم افتضاح بود
سریع کیسه خون بهم وصل کردن

۱۳ پاسخ

الهی عزیزم چقد اذیت شدی چقد سخت

وای خدای من بعدشم میگن طبیعی خوبه😭

الهی بگردم اشکم در اومد خودمو گزاشتم جات

الهی که خدا با مرخص شدن نی نی و سالم بودنش دلتو شاد کنه این سختی ها یادت بره

واااای چقد سختی کشیدی دختررررر
پشمام ریخت
خدا اجرشو بهت بده ان شاءالله

الهی بیشتر از درد جسمی روحی کشیدی
دیگه به خدا بسپارش زندایی منم ۳۱ هفته زایمان زودرس کرد اونم رعایت نکرد کیسش پاره شد ۳۱ روز بچش nice بود خیلی ریزه بود پر از مو ۱۵ روز آخر شیر خودش رو میدادن بهش بعد که اومد خونه تپلی شده بود انگار دارو درمان بهش ساخته بود

وای یاخدا

وای چه دردناک چه استرسی کشیدی هم خودت هم اون دکترههه

وااای الان چطوری

عزیزم بچه ت دنیا اومد وزنش چقدر بود

ای خدااا دخترت پیش کی بود راستی الهی بگردم چقدر اذیت شدی ؟ چند روز یعنی بیمارستان بودی

چقدر سخته الان بچت چطوره

میشه ببینم عکسشو

چقدر اذیت شدی🥲

سوال های مرتبط

مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته سی‌ودوم بارداری
پارت ۵ زایمانم

هموگلوبینم شده بود ۶ کم خونی شدید ، کیسه خون دو واحد بهم تزریق کردن یه امپول مسکن هم زده بودن تا دردام بیوفته
دیگه از بیحالی خابم برد ، شب خعلی سختی رو پشت سر گذاشتم ولی از همه بیشتر بستری شدن بچم تو ان ای سیو اذیتم میکرد
ساعت ۴ صبح از خاب بیدار شدم دردام رفته بود ولی همچنان بیحال بودم اصلا خودم مغزم تو شوک بود
کی زایمان کردم ؟ چرا زایمان کردم ؟؟ چطوری؟؟؟
همه اینا تو سرم بود با اون خونی که تزریق کردن کم کم داشت حالم بهتر میشد اومدن ازمایش گرفتن بعد نیم ساعت جوابش اومد که هموگلوبینم از ۶ شده ۱۰ عالی بود
حالا دیگه حال خودم اصلا مهم نبود فقط بچمو میخاستم با کمک همراهم راه رفتم و دسشویی رفتم اوکی بودم ، بعد از ظهر هم با شوق هم نگرانی با کمک همراهم رفتم ان ای سیو ، اسممو بالا سر تختش دیدم تخت که نه یه محفظه شیشه ای کلی دستگاه و کوفت بهش وصل بود ، قلبم داشت کنده میشد ، اشکام همین جوری میومد انگار یه درد بدی داشتم تو قلبم
از دکترش وضعیتشو سوال کردم گفتن خوبه نسبت به ۳۰ هفتگی دنیا اومده خوبه ولی خوب نارسه دیگه باید تحمل کنی ببینیم داروها براش چطور جواب میده شیری که بهش میخای بدی میتونه حضم کنه یا نه و خعلی چیزای دیگه

الانم کار هر روزم اینه برم ان ای سیو ، دردامو یادم رفته مغزم هنوز بعد شیش روز هنگه خودمو گم کردم انگاری دعا کنید برا بچم مامانا ♡
مامان عرفان مامان عرفان ۵ ماهگی
دامه زایمان طبیعی 2
جهت عقربه ساعت ماساژ بده شوهرت خیلی مامای مهربونی بود باز برگشتیم خونه و رفتم حموم و ماساژ داد که مدفوعم گرفت دستشویی کردم تو خونه شده بود ساعت 12 از شدت درد تب و لرز کردم جوری که میلرزیدم زیر پتو کنار بخاری بلند حالا کی شهریور ماه بود دیگه ی قرص ژلفن خوردم نمیدونم با چه عقلی ولی حالم بعد نیم ساعت بهتر شد و نیم ساعت خوابم برد و بیدار شدم سیله بچه رو ی نگاه کردم و دردام یهو شدت گرفت شوهرم میگفت بریم بیمارستان ترسیده بود من نه میگفتم الکیه باز میرم بستری نمیکنن دیگه زنگ زد اورژانس اوضاع و توضیح داد و دردام هر 30 ثانیه یکبار 30 ثانیه میگرفت ول میکرد اورژانس گفت برو بیمارستان اگه نمیتونی اورژانس بفرستم گفتم نه و راهی بیمارستان شدیم ساعت 3 و نیم صبح بود معاینه کرد گفت 4 سانتی دیگه ترشحات موکوسی هم داشتم خونی بود ولی کیسه ابم سالم بود بستریم کردن و زنگ زدن دکترم اونموقع صبح خودشو رسوند بالا سرم و هم اومد گاز انتونکس داد برام چون نفسم در نمیومد به زور نفس میکشیدم و یکم که نفس کشیدم اروم شدم و نفس کشیدنم بهتر شد دکتر معاینه کرد 6 سانت بودم دیگه کنارم بود و رفت بین پاهام و ماساژ پرینه انجامداد ولی یکم خشن تر قشنگ از دو طرف لبه های واژنمو میکشید ول میکرد دقیقا 40 دقیقه اینکارو کرد که اینم خودش درد داشت واقعا ولی من کل مدت دردام یکبارم جیغ نزدم یعنی تا موقعی که نفسم در نمیومد اصلا جون نداشتم حتی اخ بگم کاملا قفل میشدم و خلاصه گفت هرموقع احساس زور داشتی بهم بگو و دایم بهم گوشزد میکرد که نفس بکشم و چون واقعا یادم میرفت و اینم بگم تمام مدت بستری شدنم بچه ضربان قلب نامنظم داشت برا همین دراز کشیده بودم بهم دستگاه ان اس تی وصل بود ساعت 6 صبح بود
مامان نهال مامان نهال ۱۶ ماهگی
پارت دوم زایمان زودرس اول #

وقتی دیدم ترشحاتم خونی هست رفتم بیمارستان ثامن ماما اومد بالا سرم گفت چیزی نیس طبیعیه فقط یک امپول پرولوتن ۲۵۰ داد گفت اینو بزن خوب میشی ساعت ۹ صبح بود . همون روز تعطیلی بود تا امپولو پیدا کردم ساعت ۱۰ شب شد و دردام بیشتر شده بود . دوباره رفتم بیمارستان ثامن که امپول رو بزنم گفتم دادم گم میشه گفت اگه گم شد که خوب اگه نشد بری بیمارستان دولتی چون دستگاه دارن . اومدم خونه دیدم دردام داره بیشتر میشه تا ۲ شب تحمل کردم دیدم دیگه نمیشه رفتیم بیمارستان امام رضا اونجام تا بستریم کردن همش میگفتن بچه ها زنده نمیمونن . خوب بلاخره ساعت ۳ شب متو بردن بخش زایشگاه بهم سرم زدن دردام گم شد دقیق ۲۴ هفته و ۵ روزم بود . دکتر گفت اگه بتونیم دردت رو کم کنیم که یک هفته دوام بیاری بری تو ماه ۷ بازم خوبه . خوب بلاخره دردام گم شد ولی دهانه رحمم باز شده بود دیگه . خوابم برد همه چی خوب بود تا فردا ساعت ۵ بعداز ظهر که اخرین بار دستشوییم گرفت بهم لگن گذاشتن . دیدم یه چیزی مثل توپ تو واژنم هست دکتر رو صدا کردم معاینه کرد گفت اووووه یک بچت اومده بیرون تو واژنت
مامان دیان🩵🧿 مامان دیان🩵🧿 هفته سی‌وششم بارداری
بخوام امروزاز تجربه زایشگاه رفتنم بگم براتون بیمارستان موسی بن جعفر..امروزبدترین روزعمرم که مادرشوهر شوهرم برام ساختن بابی تجربگیاشون
ساعت۱۲امروز نصف لیوان کمتر ازم آب اومد ترسیدم زنگ زدم به شوهرم گفت الان مغازه میبندم میام بهش گفتم صبرکن زنگ بزنم۱۱۵بپرسم خیلی ترسیده بودم چون تواین۸ماه ندیده بودم من داشتم با اورژانس حرف میزدم شوهرم تواین فاصله به مامانش زنگ زده بود و خودشم راه افتاده بود سمت خونه بعد اورژانس گفت اگ درد داری باید بری بیمارستان اب مال کیسه ابت بوده من ترسیدم گفتم نه اورژانس نفرستین من خودم میرم دکتر..بعدگوشی قط کردم دیدم مادرشوهرم اومد پایین هول ازمن بیشتر هول کرده بود ترسیده بود گفت پاشوحاضرشو شوهرت داره میاد بریم بیمارستان منم ترسیده بودم گفتم نه بریم سونوگرافی حاضرشدم شوهرم رسید تو ماشین انقد درگوش شوهرم خوند و ترسوندش ک بچه خفه میشه خطرناکه بزور منو بردن زایشگاه هرچی گریه کردم دادزدم ک نمیرم زایشگاه اونجا گوش ندادن بزور منو بردن ووقتی رسیدم مرگو با چشام دیدم پرستار دستاشو تا موچ داخل بدنم کرد انقد اینکار تکرار کرد تابه خون ریزی افتادم و لخته لخته خون اومدازم منم فقط گریه میکردم ضربان قلب بچه بعدگرفت همه چیزش خوب بودزنگ زدن به دکترم دکترم گفت سونو بده بیادمطبم داشت تلفنی جلوی خودم به دکترم میگفت رحمش بستس نرماله😭😭
مامان عرفان مامان عرفان ۵ ماهگی
ادامه زایمان طبیعی 3
ساعت 6 صبح بود گفتم زور میاد بهم قشنگ میفهمیدم بلندم کرد بردم اتاق زایمان رو توالت فرنگی نشوندم گفت مدفوع داری بکن و زورات و بشمر در اثر گاز واقعا دردی نداشتم و اروم شده بودم و کنترل میکردم مدفوع که نداشتم چون شکمم از روز قبل کاملا خالی بود دیگه زورامو شمردم چهار تا که شد بردم رو صندلی پهامو داد بغلم ی ماما هم کنارم وایستاده بود خودم پایین پام بود و میگفت زور بزن یادم نیست چندتا زور دادم ولی بچه دنیا اومد برش واقعا احساس نکردم و بعدا هم نگاه کردم جای بخیه رو خیلی کم بود و بی حسی زد فقط در حد بشگون سوخت و بخیهزد کلا 8 تا بخیه خوردم ولی بچم حین زایمان مدفوع کرد تا 6 روز بستری بود و منم بهش تو بیمارستان شیر میدادم و حسابی اذیت شدم
و اینکه میگن تجربه هرکس و بدنش متفاوته همینه زایمان من دقیقا یک روز طول کشید و توی کل زایمان غیر هفته اخر من استراحت بودم چون جفت روی دهانه رحم بود و هر روز امپول پروستروژن میزدم که فک میکنم برا همین انقد طول کشید زایمان و به هفته 41 رسید