۱۶ پاسخ

بیا ب قضیه برعکس نگاه کنیم.
مثلا دخترت نمیخاد کسی بیاد اتاقش،ایا دخترتو زورمیکنی؟
من خودم نه زورنمیکنم.وسعی میکنم حواس اون بچه رو پرت کنم باهاش بازی کنم.

خداروشکر من انق سگم رو بچهام هیچکس اینکارو نمیتونه کنه باهاش ازم میترسن جرات نمیکنن صدای رزارو در بیارن
اگ این اتفاق میوفتاد من میرفتم
میگفتم دخترم داره اذیت میشه ما فعلا میریم و خدافظ
نمیتونم از یه دختر دیگ هم توقع داشته باشم چون بچم گریه کیکنه راهش بده پس ترجیح میدادم برم

شاید اصلا خود مامان باباش گفتن خونه مون تازه ای راه نده ک بهم بریزه اتاق😧😐😑

من خونه خواهر شوهرام میرم این ادا رو بچه‌ها در میارن!!! متنفرم. هیچ‌کدومم هیچی نمیگن

وای پارشون میکردم
من یه دختر یکسال از پسرم‌بزرگتره همه بچه هارو برد سمت خودش گفت‌امیرمحمد نمیخوام‌بیاد بازی کنه جالب اینجاس دختره همش موتور پسرمو میگیره بازی میکنه
دیدم پسرم‌مظلومانه نیگاه میکنه رفتم دستشو گرفتم‌گفتمش پسرم‌نمیاد باهاتون‌بازی کنه ولی یکبار دیدم سوار موتور پسرم‌شدی کشیده میزنمت چه مامانت باشه چه نباشه گفت خاله باش بیارش گفتم‌عمرا نمیزارمش حالا ببینمش دادره باموتور یا باپسرم‌حرف میزنه زود میرم براش عوضی

عزیزم همونطورکه اون به تصمیم بچش احترام گذاشته و نرفته بهش بگه درو بازکن شماهم باید به بچتون احترام میزاشتین و زودتر برمیگشتین خونتون نه با دعوا ها یخورده سنگین میشدین که متوجه بشن از رفتارشون ناراحت شدین

یه همسایه ای هم ما داشتم
پسرم با بچه هاش همسن بود بارها دیدم پسرم زجه میزد برای یه چیزی
یا ب قول شما میخواست باهاشون بره اتاق نمیزاشتن این مادره اصلا یک کلام نمیگفت بزار بیاد پیشتون یا وسیله رو بده بچه بازی کنه منم خیلی بهم بر میخورد گاهی مشید از رفتار اونا بچه خودمو میزدم دعوا میکرد خدا لعنتشون کنه 😢😏

نه خب اون اتاق حریم شخصی اون بچه ست دلش نخواسته راه بده
زور هست مگه
تازه اونم بچه ست سنی نداره
منم به بچه م تحمیل نمی‌کنم
شما باید خودت یه ترفندی میزدی بچه بیخیال بشه نمیتونی میومدی بیرون

میگم اون بچه دیگه که پیش دختر عمت بود چندساله بود

حق داشتی منم بودم ناراحت میشدم

من بودم مستقیم قهر میکردم ب خودم بی احترامی بشه تحمل میکنم ولی به بچه م نه

باید مکان و ترک کن هر جا به خودت و خانوادت بی اخترامی شد

وا عنترا نمیموندی سریع پا میشدی

آری حق داری

تو خودت میرفتی میگفتی عزیزم دروباز کنید و...

آره حتما

سوال های مرتبط

مامان آوینا 💕 مامان آوینا 💕 ۳ سالگی
مامانا به نظرتون من حساس شدم یا ن؟
ببینید همه فکر کنم اینجا میدونن دیگه من با مادرشوهرم زندگی میکنم دیگه انقد داستان گفتم🤣
من طبقه بالا مادرشوهرمم خب یدونه دختر دارم تو خونه حوصلش سر میشه گاهی میره پایین وقتی بفهمه بچه ها عمش اومده اینم میره بعد ازونجایی که من باهاشون قهرم من اصلا نمیرم پایین گاهی صدا مادرشوهرم میاد که اوینا رو دعوا میکنه برو بالا دیگه چرا تا یک صدایی میشنوی سریع میای پایین فلان اخه من چیکار کنم در خونمون که ازینطرف باز نمیشه دست و پای بچم که نمیتونم ببندم اینم تا میفهمه یکی اومده میره پایین
حالا این هیچی همبن مادرشوهرم کافیه بچه ها جاریم بیاد صداش میاد انقدددددر قربون صداشون میره انقدددر تحویلشون میگیره البته بماند که جاریم ۲ تا پسر داره
از طرفی میگم ولش کن پیره حوصله بچه نداره ولی پس چرا پسرای جاریم انقد تحویل میگیره احساس میکنم دختر منو نمیخاد بخدا الان میخاست بره مسجد دخترم رفت رو پله ها با ذوق و شوق گفت مامانی نگاه عروسکم نگاه اصلا جوابشو نداد😐خیلی وقتا که اصلا تا می‌فهمن بچه من میخاد بره پایین سریع در خونشونو میبندن بچم میره پایین کلی گریه میکنه درو باز نمیکنن
احساس میکنن دختر منو نمیخاد نه بهش محل میده نه نگاش میکنه ن حتی جوابشو میده 😒
مامان باران و بهار مامان باران و بهار ۴ سالگی
احساس میکنم تو تربیت دخترم اشتباه کردم در صورتیکه فکر میکردم درست ترین کاره،،گاهی با قصه گاهی بازی گاهی توضیح مستقیم بهش گفتم نباید به آدما اعتماد کنه ،اگه کسی تو پارک بهس گفت بیا بریم باید جیغ بزنه و بزنتش و فرار کنه بیاد پیش ما ،از غریبه چیزی نگیره درو واسه هیچ کس جز مامان بابا باز نکنه،بهش گفتم گاهی ادم بدا لباس پلیس می‌پوشن و می‌خوان مارو گول بزنن نباید به حرفشون گوش کنیم و باهاشون بریم،اون روز هم دم فروشگاه که نیمکتش چند قدمی فاصله داشت با دخترم نشسته بودیم همسرم داخل فروشگاه بود گفت برم پیش بابا گفتم اگه بری من نمیتونم داخل فروشگاه رو ببینم بابا هم داره خرید می‌کنه حواسش نیست ممکنه کسی تو رو بدزده،بعد از اون هر آدمی از کنارش رد میشد بدو فرار می‌کرد حتی ازبچه یه ساله فرار میکرد و میترسید ،امروز بردیمش پارک از آدما و بچه ها فراری بود تا جاییکه گریه میکرد و بشدت میترسبد،خیلی اشتباه کردم و الان نمی‌دونم چه کنم ،خب اینا واقعیت های جامعه ست , نباید بهش یاد میدادم؟؟؟یا مثلاً هر کاری که تو خونه بخواد انجام بده اگه خطر داشته باشه براش توضیح میدم که ممکنه این اتفاق بیفته دیگه خودش تصمیم میگیره انجام بده یا. نه که بیشتر مواقع هم گوش می‌کنه ،یا مثلاً سنگ ریزه داره کلیه اش،خیلی جیشش رو نگه میداره گاهی هر چی میگم دستشویی نمیره می‌گم اگه نری سنگ کلیه آن بزرگتر میشه مامان،اونم می‌ره ،به نظرتون زیاده روی کردم؟شما چطور خطر ها رو واسه بچه اتون توضیح دادید؟