مادر بودن یعنی عاشقِ کسی باشی که تمام دنیات توی چشم‌هاشه... 🤍🥹

یعنی قبل از اینکه خودت رو بشناسی، اون رو بشناسی؛ از صدای گریه‌ش بفهمی چی می‌خواد و از یه لبخند کوچیکش، قشنگ‌ترین حال دنیا رو تجربه کنی...

یعنی گاهی دلت بگیره، خسته بشی، کم بیاری، اما تا چشمات به صورت کوچولوش می‌افته، یادت بره که خودت هم به یه آغوش احتیاج داشتی...

یعنی دلت بخواد تمام دردهای دنیا رو ازش دور کنی، حتی اگه مجبور باشی خودت به جاش درد بکشی...

یعنی هر شب قبل از خواب، صورتش رو نگاه کنی و با خودت فکر کنی چطور ممکنه یه آدم این‌قدر کوچیک، این‌همه از قلبت رو مال خودش کرده باشه...

و عجیب‌ترین قسمت مادر بودن اینه که یه روزی تو بدون اون زندگی می‌کردی، نفس می‌کشیدی، می‌خندیدی و خوشحال بودی؛ اما حالا نمی‌تونی حتی تصور کنی دنیات بدون اون چه شکلیه...

ملورینِ من، تو فقط دخترم نیستی؛ تو همون عشقی هستی که قبل از دیدنت توی قلبم جا گرفته بود، همون آرزویی که به آغوشم رسید و همون تکه از وجودم که حالا بیرون از قلبم زندگی می‌کنه... 👩‍👧💗

من مامان تو شدم، اما تو همون کسی شدی که به من یاد داد قلب آدم می‌تونه بیرون از سینه‌ش هم بتپه... 🫂🤍

تصویر
۳ پاسخ

چقدر زیبا گفتی عزیزم

درخواست دادم قبول کن

ببخشید عزیزم عکسو خودت درس کردی خودتونین

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۱۱ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان ܣߊ‌ܝ̇ߺߊ‌🧸💋 مامان ܣߊ‌ܝ̇ߺߊ‌🧸💋 ۲ سالگی
هانای نازم🥺❤️
از همون لحظه‌ای که فهمیدم قراره مادر یه دختر بشم، دنیام رنگ دیگه‌ای گرفت...
نه فقط چون "دختر" بودی… چون نرمیِ زندگی بودی، صدای لطیف آینده‌م، روشن‌ترین دلیلِ بودنم✨️

اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم، یه اتفاق توی من افتاد؛
یه عشقِ بی‌دلیل، یه وابستگیِ عمیق که هنوزم با من نفس می‌کشه…
تو نیومدی فقط "دخترم" باشی،
اومدی که معنای دوباره متولد شدن من بشی❤️

با هر خنده‌ات، به دنیا دلگرم‌تر شدم🌞
وقتی بغلت می‌کنم، انگار همه‌چی سر جاشه…🌱
وقتی می‌خندی، خستگیِ دنیا از تنم در می‌ره…🌈

دخترم…
تو فقط فرزند من نیستی، تو رفیق روزهای سختی،
همراه بی‌ادعای قلبم، همون رویای قشنگی که یه روز تو دلم بود و حالا تو آغوشمه🫶🏻

تو فقط بزرگ نمی‌شی… تو توی وجودم ریشه می‌زنی.
هر روز، بیشتر شبیه رویاهایی می‌شی که یه روز فقط آرزو بودن🌸

روزت مبارک، جانِ دلم.
بودنت باارزش‌ترین دارایی منه…
و مادرِ تو بودن، قشنگ‌ترین تعریف مادر بودنه👩‍👧💖
مامان ماه‌‌دونه 🌖🎀 مامان ماه‌‌دونه 🌖🎀 ۸ ماهگی
هفت ماهه شدی، آنیلِ مامان… 🥹🩷
از همون روزی که بغلت کردم، انگار یه تیکه از قلبم بیرون از بدنم شروع کرد به نفس کشیدن …

هفت ماهه که هر خنده‌ت، قشنگ‌ترین اتفاق روزمه،
هر نگاهت دلمو می‌بره و هر بار که صدای خنده‌ت توی خونه می‌پیچه، با خودم می‌گم چقدر خوشبختم که مامان توام🥹🥰

هفت ماهه که اومدی و دنیای منو از این رو به اون رو کردی؛ انقدر زندگی مو قشنگ تر کردی که اصلا نمی‌دونم قبل تو چجوری زندگی میکردم🥲

این روزایی که با سرعت برق و باد دارن می‌گذرن، قشنگ‌ترین روزهای زندگی منن؛ روزهایی که با تو دارن زیباتر میشن دخترنازم🥹

آنیلِ مامان، یه روزی می‌رسه که دیگه توی بغل مامان جا نمیشی،
دلم برای همین کوچولو بودنت، برای دَدَ و بابا گفتنت، برای دست و پاهای کوچولوت و شیرین‌کاری‌هات تنگ می‌شه، عسل مامان… 🥲🥺
کاش می‌شد زمان یه جایی همین‌جا بایسته…
کاش می‌شد تو همیشه همین‌قدر کوچولو و گوگولی بمونی، نورِ زندگیِ مامان. 🥲🫠

اما بزرگ شو دخترم…
بزرگ شو و خوشبخت شو، من فقط می‌خوام همیشه کنارت باشم و تماشات کنم. 🤍

هفت ماهگیت مبارک، قندِ دلِ مامان؛
تو قشنگ‌ترین آرزویی بودی که خدا به من هدیه داد🥺🩷

✨به تاریخ ۱۴۰۵/۷/۷✨
هفت ماهگی قلب مامان🤍
مامان آرن مامان آرن ۶ ماهگی
برای آرن؛

آرن، قلبِ مادر… 🤍

دیروز شش‌ماهه شدی، جانِ دلم… شش ماه از روزی که اومدی و قشنگ‌ترین معنای عشق رو به قلبم هدیه دادی گذشت.🥹❤️

اما عزیزِ دلم، این روزها به خاطر حساسیت شدیدت به پروتئین شیر گاوی و اینکه هنوز نتونستیم شیرخشکی رو پیدا کنیم که توکوچولوی نازنینم باهاش سازگار باشی، نشد که هم‌زمان با شش‌ماهگیت، اولین غذای کمکی‌ات رو با عشقِ مادرانه آماده کنم… نشد که توی اون ظرف کوچولوی قشنگی که با ذوق و شوق مخصوص تو خریدم، برات غذا بکشم و با چشم‌هایی پر از اشتیاق، اولین لقمه خوردنت رو تماشا کنم.

نمی‌دونی مامان چقدر برای اون روز رؤیا بافته… چقدر توی خیال خودش، بارها و بارها غذای کوچولوت رو آماده کرده، توی ظرف قشنگت ریخته و تصور کرده که چطور با ذوق نگات می‌کنه و بهت غذا می‌ده. 🥹🫶🏻

قلبِ مادر، شاید هنوز وقتش نرسیده که قاشق‌های کوچولوت رو از غذا پر کنم، اما بدون که قلب من از همین حالا پر از عشق و شوقِ اون روزه… روزی که بالاخره بتونم اولین غذای زندگیت رو با دست‌های خودم آماده کنم و با تمام عشقم، اولین لقمه رو بهت بدم.

من عجله‌ای ندارم، عزیزِ جانم… مهم نیست که شروعِ تو کمی دیرتر از چیزی که توی خیال مامان بود اتفاق بیفته؛ مهم اینه که تو سالم و آروم باشی .
من صبورانه منتظر می‌مونم،🤍

شش‌ماهگیت مبارک، تمامِ جانِ مامان…
امیدوارم خیلی زود، اون ظرف کوچولوی قشنگ، با غذاهای دست‌پخت مامان پر بشه و من، با چشم‌هایی که از شوق برق می‌زنن، اولین لقمه رو بهت بدم و این لحظه رو برای همیشه توی گوشه‌گوشه قلبم نگه دارم.

آرنِ من، قلبِ مادر…

مطمئنم که اون روز میرسه و میام میگم:
به دنیای قشنگِ غذا خوردن خوش اومدی، پسرکم…
هر وقت که وقتش برسه؛
.
.
.

مامان با تمامِ عشقش، منتظرِ توئه… 🥹🤍