تجربه زایمان سزارین پارت سوم

از بی حسی ک گذشت یه فشار محکم از زیر سینه بهم وارد کردن چون اون قسمت بی حس نبود دردش رو احساس کردم ولی خیلی زیاد نبودبازم عذرخواهی کردن گفتن این فشار برا این بوده که کیسه و اینا کامل بیاد بیرون و بله همین جمله یعنی یکم دگ نی نی نی رو میبینم و همینم شد صدای کریه ش رو چند دقیقه بعد شنیدم همه قبل من ذوق کردن و اوردنش چسبوندنش ب صورتم وای نگم ازون لحظههههه اصلا همه چی یادت میره و میخوای فقط دگ ببینیش و بغلش کنی نی نی گریه من گریه چند دقیقه ای گذاشته بودنش رو سینم اونجا حتی یکمم از سینم دادن اغوز بخوره ولی من هم گیج بودم هم میفهمیدم تاحدودی بهم گفتن دیگ قراره ازین لحظه ب بعد ک نی نی اومده تو خواب عمیق برم دیگ داشتن بخیه میزدن تاببرنم ریکاوری همینم شد خوابم برد و‌وقتی چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم
اونجا فقط چشم دنبال بچم بود تو بغل ماما بود و ماما باهام‌حرف میزد درموردش خیلی خوشحالی عجیب غریبی بود یکی دوساعتی گذشته بود و من رو دگ میخواستن ببرن بخش خیلی خوشحال بودم چون قرار بود بیشتر ببینمش
رفتم ولی هنوز گیج بودم من پمپ درد استفاده کردم ک خیلی خوب بود حتما بگیرید رسیدیم بخش و پرستار بخش اومد کامل همه چیو توضیح داد درمورد پمپ درد و اینکه چیزی نباید بخورم تا خودشون بیان بگن منم حقیقتا خیلی گشنه بودم
میومدن هی توضیحات لازم میدادن درمورد شبردهی و مراقبت های خودم
هیچ دردی حس نمیکردم پمپ درد کار خودش رو کرده بودم و ی وقتایی انقد اروم میخوابیدم ک خستگیم قشنگ در میرفت
وقتایی هم ک هشیار بودم تقریبا ب نی نی همش نگا میکردم اولش اونقدی هشیار نبودم ک بتونم بغلش کنم رفته رفته بهتر میشدم

۲ پاسخ

نه اصلا متوجه نمیشی من دیگ خوابیدم

ینی موقه بخیه زدن همه میرن ب خواب عمیق؟ ینی متوجه بخیه زدن نمیشیم؟
من فوبیای این لحظه رودارم

سوال های مرتبط

مامان مموش مامان مموش ۷ ماهگی
خب رسیدم پارت دوم
دیگه صدای نی نی رو شنیدم دورش بگردم قلب مادر بهم نشونش دادن و بردنش من این وسطا احساس مردم نفسم نمیاد انثگقدر سخت نفس می‌کشیدم نمیتونستم حرف بزنم با ناله بهشون گفتم نفسم نمیاد. اونا گفتن عادیه ولی من داشتم خفه میشدم آنقدر سخت نفس می‌کشیدم ک ب این وسایل اتاق عمل چنگ میزدم و ناله میکردم ک دارم میمیرم خلاصه اومدن اکسیژن گذاشتن و دارو زدن بهتر شدم ، دکتر هم داشت بخیه میزد ، کل عمل ۳۰ دقیقه طول کشید منو بردن ریکاوری درد نداشتم گیج بودم همش ، کل ماساژا هم تو بی حسی انجام دادن ک هیچی نفهمیدم ، بعد اومدن پمپ درد رو بهم وصل کردن و بعد ی ساعت ریکاوری منتقلم کردن بخش، آخ چقدر دلم میخواست واکنش همسرمُ ببینم وقتی نینی رو میبینه ولی نشد 🫠 خلاصه رفتیم بخش همه چی اوکی بود بعد چند ساعتی فک کنم اومدن سوند رو در اووردن ی کوچولو سوزش داشت فقط اذیت کننده نبود خیلی ، من تو این تایم سرمُ تکون ندادم و بعد ک گفتن میتونی چیزی بخوریم من چایی نبات خوردم فقط،
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۷ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن
مامان کیاشا مامان کیاشا ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو
خیلی سریع بی حس شدم و عمل رو شروع کردن یکی از کادر بالا سرم بود و همه چی رو برام توضیح میداد و این خیلی خوب بود این رو هم بگم که من حواسم بود و به هیچ عنوان نه صحبت میکردم نه سرم رو تکون میدادم و خداروشکر بعدش سردرد نگرفتم ، به خاطر ناشتایی و اینکه دهنم خیلی خشک بود حین عمل حالت تهوع گرفتم که گفتم و بهم آمپول صد تهوع زدن و خیلی سریع خوب شدم ، نی نی به دنیا اومد و من مدام داشتم تو ذهنم برای همه دعا میکردم ، پسرمو تمیز کردن و گذاشتن کنارم منم کلی بوسش کردم و قشنگ ترین لحظه بود ، چندین بار ماساژ شکم رو انجام دادن که چون بی حس بودم اصلا چیزی متوجه نشدم و بعدشم بردنم ریکاوری و اونجا خوابیدم و خیلی خواب بهم چسبید و بعدش یک مامایی اومد و بچه رو گذاشت کنارم و بهش شیر داد از ریکاوری رفتم بخش و خیلی میلرزدیدم که خب طبیعی بود و تا ۸ ساعت بعدشم چیزی نخوردم حتی یک قطره آب ، توی بیمارستان مدام پرستار حواسشون بود و همه چی رو چک میکردن و رسیدگی شون عالی بود
راجب اولین راه رفتن هم با کمک پرستار خیلی راحت راه رفتم و درد خیلی خیلی کمی داشتم . روز بعدشم که مرخص شدم
خداروشکر همه چی خیلی خوب بود و از همه چی راضی بودم امیدوارم همه زایمان راحتی داشته باشن
فقط اگر سزارینی هستین اصلا نترسین همه چی خیلی راحت تر از چیزیه که بهمون گفتن
مامان دخترام 💓 مامان دخترام 💓 ۱ ماهگی
تجربه #سزارین

پارت دوم
جو اتاق عمل واقعا خوب بود اینجا همه خوش اخلاق بودن و استرسم واقعا کم شد حتی یکی از پرسنل اتاق عمل همش کنارم بود و دستمو نوازش میکرد ...خلاصه دکتر بیهوشی اومدن و آمپول بی حسی برام تزریق کردن که دردش در حد آمپول معمولی بود و بعد پاهام به سرعت شروع به گرم شدن کرد و کم کم کامل بی حس شد اما یک دفعه حالت تهوع شدیدی گرفتم که برام آمپول تزریق کردن و بهتر شدم...دکتر اومدن و گفتن که دارم شروع میکنم و اگر دردی حس کردی بگو که من چیزی حس نمیکردم...و چند دقیقه بعد دخترم به دنیا اومد تمیزش کردن و آوردن کنار صورتم و تماس پوستی دادن و بردنش و بعد هم بخیه زدن... منو بردن ریکاوری و حدودا یک ساعتی اونجا بودم و بعدش منتقل شدم بخش ؛ همسرم و مامانم صدا زدن و نی نی تحویل دادن...اینجا دیگه یکم بی حسی رفته بود و دردم داشت زیاد میشد که قابل تحمل بود تقریبا...تا ۴ ساعت زیر سرم چیزی نذاشتن و بعد اجازه دادن چیزی بخورم چای و عسل آوردن که با اون شروع کنم و حدودا ساعت ۱۰ شب پرستار گفتن که باید راه برم که یکم سخت بود و اولش کمی سرم گیج رفت با کمک پرستار تو بخش کمی راه رفتم هر چقدر بیشتر راه برید خیلی بهتره و زودتر سرپا میشید؛ پرسنل بخش زایمان هم واقعا خوب و خوش برخورد بودن و روز بعد هم بعد از معاینات من و نی نی مرخص شدیم...
در کل تخت جمشید بیمارستان خوبی بود و من واقعا راضی بودم...
امیدوارم همه مامانا زایمان خوب و راحتی داشته باشند و نی نی هاشونو به سلامتی بغل کنن🙏🥰
مامان عسلچه مامان عسلچه ۶ ماهگی
حس کردم سینم سنگین شد و محکم تکون میخوردم با تخت هی عوق میزدم پشت سرهم که تو سرمم یه چیزی زدن بهتر شدم یه دفعه صدای نی نی اومد و من همه چیز یادم رفت و زدم زیر گریه ولی عجیب ترین گریه زندگیم بود چون بی حس بودم فقط صدای هق ازم درمیومد و انگار اختیار بدنمو نداشتم خلاصه عشششق مامانو چسبوندن به لپم فیلمبردارم هی میگفت چه حسی داری من زبونم نمیچرخید اخر بزور گفتم حس خوب و تو مغزم کلییی کلمه ی قشنگ میچرخید ...
القصه مثل دلمه بادمجون هی این ور و اونور مارو انداختن تا رسیدیم ریکاوری لباسمو پاره کرد یه خانومه و نی نی گذاشت یه دل سیر شیر خورد و وجودمو یه حس عجیب فرا گرفته بود انگار یه حس غریب ولی آشنای اشنا البته سینم هم انگار بی حس بود و یحوری بود منم حوصلم سر رفته بود پرستارم یک ریییز درباره خواص شیر مادر میگفت منم چند دقیقه یه بار تایید میکردم نمیدونم چقدر گذشت که جوجه رو برده بودن باباش و خانواده هامون ببینن منم بردن اتاق حالا اون بنده خداها داشتن نی نی میدیدن و فیلمبردار داشته فیلم میگرفته منم تنها تو اتاق اونا هم خبر نداشتن پرستار منم بخش رو سرش گذاشته بود و اسممو صدا میزد همراه فلانیییییی دیگه مامانم و خواهر شوهرامو مادرشوهرم هراسون اومدن و...
بفرمایید پارت بعدی🫰🏻🫰🏻🫰🏻
مامان رقیه سادات مامان رقیه سادات ۱۵ ماهگی
قسمت ۸
.۱۱ونیم بیحس شدم همون لحظه که سوزنو زد به کمرم بیحس شدم و اصلا هم سوزنش درد نداشت خوابوندنم رو تخت یه چی زدن جلو صورتم و شروع کردن ۱۱ ونیم که شروع شد ۱۱و ۴۰ دقیقه صدای گریه دخترم اومد و من با ارامش ترین بودم از اون لحظه به بعد و هیچ دردی نداشتم ولی هی از حال میرفتم حین عمل که دکتر بیهوشی میگفت چی زدن به این تو زایشگاه که این هی از حال میره ولی اون لحظات انقدرررر اروم بودم بعد اون همه درد شدید که دلم میخواست بخوابم دکترم گفت بخواب .ولی نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم اصلا حس نمیکردم گلومو .۱۲ اومدم ریکاوری بهم پمپ درد و اینا وصل کردن که خیلییییی خوب بود پمپ درد و پیشنهاد میکنم حتما درخواست بدید دردتون رو فوق العاده کم میکنه .دیگه اونجا گفتن باید بتونی پاهاتو تکون بدی تا ببریمت بخش دخترمم فقط تو اتاق عمل چند ثانیه دیدمش .شکمم رو یه بار تو ریکاوری فشار دادن که هیچ حسی نداشتم تا ساعت ۱ونیم دیگه حس پاهام برگشته بود و یکم درد داشتم که هی برام مسکن زد ۱ونیم اومد ببرنم بخش دوباره شکممو فشار داد که یکم درد داشت ولی بهم گفت شکمتو تا میتونی بده تو مثل وقتی میخوای بگی شکم ندارم تا کمتر دردت بیاد که واقعا کار ساز بود .۱ونیم دیگه رفتم بخش وتا حدود ۷ صبح ۳ بار دیگه شکممو فشار دادن که دردش خیلی قابل تحمل بود .پمپ درد و شیاف نمیزاشت درد داشته باشم.
مامان نور قلبم مامان نور قلبم ۵ ماهگی
سلام خانما بیاین از تجربه زایمانم،بگم و بیمارستان
من سزارین اختیاری شدم تو بیمارستان خصوصی قائم جیرفت
اتاق عملش خیلی خوب بود رفتارا دکتر پرستارا خوب واقعا همش با من صحبت میکردن از استرسم کم بشه موقع سوند گذاشتنم یکم حالت سوزش چندش داشت ک دیگ بی حسی زدن برام همونم تموم شد اصلا درد خاصی نداشت
بی حسی ام یکم درد داشت اندازه جا امپولی یا رگ گرفتن موقع عمل گریه شدم استرس داشتم ولی واقعا باهام حرف زدن ارومم،کردن حین عمل یه پرستار خانم اینطرف بالا سرم بود یه پرستاز اقاهم اینطرف باهام صحبت میکردن که دگ گل دخترم بدنیا اومد بهم نشونش دادن دکتر با مهریونی کامل کنارم گذاشتش دگ،تمیزش کردن جلو رو خودم تختش اوردن کنارم لباس پوشیدن دگ پرستار همون تو اتاق عمل اورد گذاشتش رو سینم و سینع داد دهنش اونم خورد و عملم،تموم شد منو دخترم بردن ریکاوری و اینکه بگم من اصلا ماساژ رحمی ندادن تو اتاق عمل دکتر خودش تمیز کزده هر چی خون،بود مثل اینکه بیرون اورده بود اخه نه تو ریکاوری ماساژ دادن نه تو بخش از پرستار پرسیدم گفت دکتر تو اتاق عمل تمیز کزده،و خیلی خوشحال شدم اینو گفت تو ریکاوری ام رفتار پرستارا فوقالعاده عالی بود بچم گذاشتن کنارم دوباره سینه گذاشتن دهنش اونم خورد
برام پمپ درد وصل کردن و قبلشم یه مسکن خیلی قوی زده بودن ک حالم خیلی خوب بود دگ رفتیم بخش من اتاق عمومی گرفته،بودم یه خورده اون روز شانس من شلوغ بود ولی بد نبود قابل تحمل بود رسیدگیشونم تو بخش خوب بود و اتاق تمیزی بود و اینکه مسکنا سزموقع ترزیق کردن ک من اصلا شیاف لازم نشدم یعنی ،من اصلا از درد نفهمیدم،یعنی اصلا دردی نداشتم فقط وقتی دگ،بلند شدم راه رفتم،درد داشتم از دکتر و بیمارستان خیلی راضی بودم
#فرزند پروری
#سزارین
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۶ ماهگی
مامان دایار🫧👶🏻 مامان دایار🫧👶🏻 ۶ ماهگی
بردنم ریکاوری



ک بشدتتتتتتت شلوغ بود بشدتتتت بیمار داشتن اون روز

پرستارا گفتن ک باید پمپ درد بگیری زنگ زدن همسرم خرید آورد ک قیمتش ۳.۹۰۰بود


عملم فقط ۱۰دیقه طول کشید
ولی ۶ساعت اینا توی ریکاوری بودم 🥲


چنبار تو ریکاوری ماساژ دادن شکممو ک درد خاصی نداشت جون هنوز بیحس بودم

و بردنم توی بخش بعد اینکه لباسمو عوض کردن نی نی رو آوردن پیشم 🥰


مرتب بهم سرم میزدن
و تا چن ساعت نباید چیزی میخوردم .نبابد سرمو تکون میدادم.نباید بالش میذاشتم

ی خدمه اومد گف ک اینکارارو باید انجام بدی ما انجام ندادیم دوباره اومد ب زور بلندم کرد


عملم درد نداشت اصلا بشدت دست خانم دکتر سبک بود واقعا پولی ک میگیره حلالش باشه

ولی از بیمارستان زیاد راضی نبودم


تقریبا ب مدت یک هفته نمیتونستم راه برم .نمیتونستم بشینم .حتی ب بچه ام نمیتونستم از شدت سر درد شیر بدم
دکتر بیهوشی گفت ک این کارا باعث شده بیحسی بره توی سرت و چن روز زمان میبره ک خوب شی



(هزینه بیمارستان ۶۰تومن شد )
هزینه ساک زایمان ۱.۹۰۰
هزینه پمپ درد ۳.۹۰۰
هزینه دارو ها هم تقریبا ۴تومن اینا شد