امروز روز خیلی سختی بود برام پسرم از وقتی بیدار شد یه ریز نق زد هرکاری کردم هیچی نخورد انقد گریه کرد و جیغ زد که نگو یهو گیر میداد کیک خامه ای میخوام یهو میگفت پاستا میخوام😐🤦🏻‍♀️
اهر بردمش تو حیاط دختر عموش که خونه بغلی ماست صداشو شنید پسر منم گریه کرد که اون بیاد خونه ما اونم از خدا خواسته 🤦🏻‍♀️
هرکاری کردم عصر نخوابید قبلنا دخترعموش شعر میخوند براش میخوابید امروز اصلا نخوابید از این ور شوهر ما اومد خونه انقد ناله کرد که دیشب دیر خوابیدم و خسته ام رفت گرفت خوابید😐
بعد میگه خانم توهم خسته ای برو بخواب😑 انگار من کرم دارم مه نمیخوابم دوتا بچه تو جونمه خونه هم نگم براتون که پوکیده بود
حالا ما زورکی میخواستیم اینو بخوابونیم اونم هی کرکر و هی شیطونی میکرد منم هی دعواش میکردم
یهو به خودم اومدم دیدم دارم الکی هم خودمو اذیت میکنم هم بچه. خب نمیخواد بخوابه نخوابه چیکار کنم
رفتم یه عالم اسباب بازی و کلی خوراکی گذاشتم جلوشون بعد رفتم اشپزخونه رو مرتب کردم واقعا کار خونه و تمیزی حالمو خوب میکنه
بعد یه شیر قهوه درست کردم واسه خودم و به خودم ارامش دادم
الان فقط این خروپف شوهرم رو اعصابمه☠️🪓🔪

۲ پاسخ

افرین بهترین کارو کردی
بزار شب یهو بخابه
کون لق شوهرا😒😒

شوهر توام الان خوابیده از ساعت ۷😭😭😭شوهره منم اومد خوابید خسته بود الان منو بچه ها از بی حوصلگی نمیدونم چیکار کنیم همه جا هم تمیز

تصویر

سوال های مرتبط

مامان مامان نی نی مامان مامان نی نی ۲ سالگی
خدایا ممنونم ازت پسرمودوباره بهم بخشیدی
ازصبح خونه مادرم بودم البته قبلش رفتیم هیئت بعد رفتیم خونه مامانم،عصر دخترعمه هام اومدن اخه پدرم مریضه عمل کرده اومدن عیادتش ،خیلی با پسرم بازی کردم هی میگفتند اسپنددود کن براش ،بعد رفتنشون اسپنددود کرد خواهرم ،صبحشم رفتم خونه مامانم گفت دخترم ازکیفم پول بردار صدقه دربیار منم صدقه دروردم ،خلاصه خونه مامانم به خوبی گذشت ،عصر امدیم خونه ،پسرم خوابید بیدارشد شامشو دادم ،هرکار میکردم لباس تنش کنم بریم خونه مادرشوهرم دوست نداشت بریم به زور بردیم ،براش اسباب بازی برده بودم کلی بازی کرد ،باباش رفت چای بیاره ،پسرم هی میرفت از گاز مادرشوهرم قابلمه میورد بازی میکرد ،کلی قابلمه و درقابلمه سبد اورد رفت دوباره بیاره یهو یه صدا وحشتناک اومد برادرشوهرم دوید سمت اشپزخونه یهو گفت یا حضرت عباس ،وای من نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اشپزخونه ،دیدم اجاق گاز افتاده رو بچم ،فقط جیغ میزدم گریه میکردم یهو از حال رفتم ،جاریمو دخترش هی اب میریختن روصورتم ،دنیا روسرم خراب شد گفتم بچم چیشده ،فقط گریه میکردم بچه رو اوردن پیشم، از گریه من ،نویان هم گریه میکرد ،یه خش رو دستو پای بچم نیوفتاد،خدایا شکرت خدایا شکرت ،هنوز اروم نشدم بچه رو از زیر گازاوردن بیرون ،لباسشو دروردم لختش کردم 😭😭،بچم سالم ،خدایا تودوباره پسرمو بهم دادی ،خیلی شکرت ،خدایا خودت مواظب تک تک بچه ها باش به حق این روز و ماه عزیز ❤️
مامان آرینا گلی🌸 مامان آرینا گلی🌸 ۳ سالگی
خیلی دلم گرفته،دارم خفه میشم😭😭😭😭امروز آرینا خیلی خیلی نق زد،غروبی آوردیمش بیرون،تو ماشین خوابید،از صبح دلم قهوه با کیک میخواست(قبل از بچه خوراکم تست کردن کافه های جدید بود)...اونجایی ک دلم میخواست بریم،خیلی ترافیک بود،نرفتیم،یه کافه پیدا کردم،رفتم بگیرم بیام،دیدم همسرم بیدارش کرده ک شب بخوابه،داشت گریه میکرد،سریع رفتم براش آب طالبی خریدم،اومدم بهش بدم،اول یه قلوپ ازش خوردم،دخترم جیییییغ گریههههه خودش و کشت ک چرا خوردی..ارومش کردم،خورد،بعد گفت بذار خودم بخورم،همسرمم غر زد ک چرا دادی بهش...ماشین و تازه نشستمم؟؟؟(حالا تمام این مدت قهوه و کیک من صندلی جلو بود و فرصت نشده بود بخورم🤦‍♂️🤦‍♂️)دخترم هی نی و درمیاورد،از تهش میخورد،یخورده ازش ریخت رو ماشین،منم صندلی و پاک میکردم و گریه میکردم،همسرم زد بغل قهوه و کیک مو بخورم...تا در کیک و باز کردم،دخترم شروع کرد،آریناااااا آرینا....رفت بغل همسرم،شروع کرد با چنگال کیکارو خوردن،باباشم میگفت به مامانم بده،اونم نمیداد....منم با اشک قهوه میخوردم....چقدر خسته م....چقد دلم گرفته....دلم میخواد فقط یک روز برگردم به روزایی که بچه نداشتم...یه روز برای خودم باشم..‌چقد غم دارم...چقد...
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
سلام مامانا شب بخیر من خیلی حالم بده آنقدر گریه کردم سردرد گرفتم از پریشب هانا بی دلیل تب کرد خیلی بی قراری میکرد اذیتم می کرد البته دندون آسیاب هم در میاره میگه دوقلو ها رو بغل نکن مدام امروز اونا رو می زد سر شب دیگه واقعا طاقتم تموم شد شروع کردم به گریه کردن به خدا با صدای بلند گریه می کردم بچه ها خواب بودن
بعد شوهرم معمولا تا ساعت 10اینا نمیاد خونه سر کار عصر هم مادر شوهرم دوبار زنگ زده بود من گوشی سایلنت بوده جواب نداده بودم اون هم زنگ زده شوهرم که زنگ زدم حنا جواب نداده خودت خونه ای یا سر کار نگران شده بوده دیگه امشب شوهرم زود اومده خونه از در وارد شد دید من اینطوری گریه می کنم خیلی ترسید بعد که فهمید به خاطر گریه واذیت بچه ها گریه میکنم اول که گفت عقلت رو از دست دادی این کارا چیه بچه هست بدون گریه ومریضی بزرگ نمیشه منم این حرف قبول دارم ولی من هم خسته شده بودم حالا میگه پاشو بریم خونه مادرم چند روز بمونیم حالت بهتر بشه وقتی هم اومدیم یکی از قل ها رو بزاریم پیش مادرم یک هفته بعد بریم دنبالش شما باشین قبول می کنید بچه رو بزارید بیاید فکر کنم راست میگه من خیلی کار بچه گونه انجام دادم به خدا آنقدر کردم نفسم بالا نیومد
مامان کیان مامان کیان ۲ سالگی