مامان دلنیا🍩 مامان دلنیا🍩 ۱۱ ماهگی
مامان پسرم زندگیمه مامان پسرم زندگیمه ۳ سالگی
سلام
یه درد ودل من کلاماه سوم اقدام باردار شدم بعد تو همون سه ماه از بس شوهرم استرس میداد ومنفی بود یکبار بهش گفتم آقا برو زن بگیر برگشت گفت اگه داداشم بچه نداشت وبابام بهم بگه برای ادامه نسلش من میگرفتم همون روزی که این حرف زدم قلبم شکست وبعدش فهمیدم باردارم بعد خواهرخودش بیشتر از 10 ساله که بچه دار نشده وکم کم دیگه داره یاسته میشه ولی هیچوقت تو10 سالی که غروسشون بودم هیچ سال وحرکتی نکردم که خواهرش یه وقت ناراحت بشه چون همیشه گفتم بچه دار شدن هنر نیست خدا باید صلاح بدونه ماهیچکاره ایم بعد ان یکی خواهرشوهرم ومادرشوهرم هم به سختی بعد از چند سال باردارشدن امروز شوهرم برگشت به بچه گفت بابا میدونی چقدر نماز شب خوندم از خدا خاستم تا خدا تو را به من داد ناخاسته از حرفش دلم شکست گفتم اره مامان ما نازا بودیم خدا بخاطر بابات بچه داد اصلا یهو تو چشمم نگاه کرد گفت خب چند مدت که نازا بودی بعد گفتم تو به سه ماه میگی نازایی مردم چند ساله بچه دار نمیشن هیچ کسی به زنش این حرف نمیزنه که تومیگی وهمون حرفش که قبلا بهم گفته بود گفتم وگفتم از دست همون روز دلخورم شد برگشت گفت درست گفتم یعنی پشیمون نبود دعوا شد منم فقط با ناراحتی رفتم ظرف هام بشورم وفقط گفتم الهی هرچی سر من اوردید سر یه دونه دخترتون بیاد منظورم تک نوه دختریشون بود که بفهمن چه ظلم ها که به من نمیکنند بعد با پرویی برگشته میگه چرا آن نفرین میکنی یعنی عملا خودش قبول داره شرایط زندگی من نفرین برای بچه خواهرش🫠دلش نمیخاد آن ها زجر بکشن ولی من زجر بکشم اشکال نداره خلاصه یهو آمد دست گذاشت محکم دم دهنم کل خونه چرخوندم ومیگفت داد بزن منم فقط میگفتم خدا خدا نگذر ازش دهنم که پرخون شد ومحکم چندبار کوفت تو دهنم ول کرد رفت