مامان ایلین ♥ماهلین ♥ مامان ایلین ♥ماهلین ♥ ۳ ماهگی
مامان راحیل و نفس مامان راحیل و نفس ۳ ماهگی
مامانا امسال چند روز مونده بود به تولد همسرم کلی برنامه داشتم شب قبلش خونه مادرشوهر بودیم یهو موقع شام گفت فرداشب خونه راضیه ایم(خواهرشوهرم)شوهرم گفت همین فرداشب که تولد منه بیاید خونه ما، شب بعدش میریم خدنه اینا، منم همینو گفتم ،گفتم من میخوام تولد بگیرم واسش بیاید خونه ما شب بعدش میریم خونه اونا، چیزی نگفتن، خواهرشوهرم روبه شوهرم گفت سوپرایزتو خودت خراب کردی، خلاصه شوهرم هی میگفت عینک افتابی اینجوری قشنگه و فلان من با خنده به خواهرشوهرم گفتم منظورش اینه کادو براش عینک بگیریدا، خواخرشوهرم پشتش به من بود بعد یواش گفت خودمون خنگ نیستیم، خلاصه شب موقع رفتن همسرم ب مادرش گفت پس،فردا شب خونه راضیه ایم، مادرشم گفت اره، من گفتم نه فرداشب خونه ما شب بعدش خونه راضیه اینا ،بازم چیزی نگفتن رفتیم تو ماشین به شوهرم گفتم من میخوام فرداشب تولد بگیرم گفت نمیخوام بعد توی راه گفت خواهرم تدارک دیده، منم اینجا اعصبانی شدم گفتم اگه تدارک دیده میتونست به منم خبر بده حداقل منم ادمی نیستم که مخالفت کنم، این کارشون زشته منم کلی برنامه ریزی کرده بودم حداقل میگفت زنداداشم امسال من میخوام تولدداداشمو بگیرم برنامه تو چیه منم مخالفت نمیکردم نه اینکه منو هیچیم حساب نکنن، زنگ زدم بهش گفتم تو میخواستی تولد داداشتو بگیری ؟هول کردو گفت زنگ میزنم بهت قطع کرد