بچه ها
رفتم خونه مادرم من دیگ ماما همراهم گفته باید پیاده روی کنم منم رفتم اونجا وقتی رفتم دخترمو بغل کردم و یه کیف هم دستم بود با پیاده رفتم تقریبا ۱۰ دقیقه با پیاده فاصله داریم
رفتم اونجا اصلا محل ندادن خواهرمم هی حرف ب دخترم میزد تازه پا گرفته دوس داره هی راه بره
بعد چند روزیه با پیاده میرن پارک منم گفتم امروز میرن منم باهاشون میرم بعد مامانم هی من رفتم میگ من نمیرم و بچه بغل نمیگیرم و از این حرفا منم چیزی نگفتم گفتم من نمیام شما برین
خواهرمم آمد گفت اون یکی خواهرم نمیاد برا همین نمیره پارک
بعد از خودش اومده میگ تو اصلا بحث شوهر نکن شوهر تو بدرد هیچی نمیخوره و بیکار نمیشه شما رو ببره جایی هرچی از دهنش در اومد بهش گفت اصلا شوهرم ازشون شانس نداره من حتا خودمم ازشون شانس ندارم آنقدر حرف زد تا به گریم انداخت هیچی نگفتم دخترمو بغل گرفتم و برگشتم خونه سه چهار کوچه و یه خیابان بزرگ فاصله خونه هامونه با یه پارک تو پارک داشتم برمیگشتم یه زن و مردی وایستادن گفتن بیا برسونیمت منو دیدن گریه میکردم آنقدر خجالت کشیدم ک نگین گفتم ن ممنون گفتن بچت آفتاب اذیتش میکنه با دروغ گفتم نه خودم میخوام بهش آفتاب بخوره و برگشتم یعنی آب شدم ک اون زن و مرد خواستن منو برسونن 😔 الانم دخترم خوابش برد لابد صورتش کاملا قرمز شده

۱۲ پاسخ

ای بابا ببین دنیا دار مکافاته خودتو اصلا ناراحت نکن و فقط خودتو وابسته کسی ندون حالتو خوب کن و خودت به کارات برس بچتو بغلم کنی هیچی نمیشه بغلش کن باهاش برو پارک هم اون بازی میکنه هم تو هوات عوض میشه تو مادر ۲تا بچه ای انقدر باید قدرت داشته باشی که کسی جرات نکنه به خودت حرفی بزنه چه برسه به بچه و شوهرت والا من بدم جرشون میدادم بعد با خنده و رویه خوش برمیگشتم پیش شوهرم تو خونه خودم اینو قبول کن هیچکس جز شوهرت برات نمیمونه عزیزم حتی پدر مادر

منم توبارداریم خیلی ناراحت میشدم،گاهی یه نصفه روز از دست خواهرم گریه میکردم اما واقعیت اینه ک هورمونای حاملگیه که اینقدرادمو حساس وناراحت میکنه،یکم روابطتو کم کن تااین یکی دوهفتم بگذره وتموم شه

درضمن پیش شوهرت خونوادتو تخریب نکن
هرچند سخته ولی تخریب نکن
یکم یاد بگیر تنهایی همه چیو به دوش بکشی

خیلی خودتو داری محتاج بقیه میکنی به نظرم
سخت و تلخه ولی خب باید مستقل بودن و بزرگ کردن دوتا بچه‌ اونم تنهایی رو به جون بخری و از کسی انتظار نداشته باشی.
هیچ کس واقعا
اینجوری دیگه دلخور و ناراحت هم نمیشی

دیگه نمیتونی بری تو خونه پیاده روی کن هی
دنبال بچت بدو
با بچت بازی کن
وقت بذار به بچت
به مادر بودنت برای آینده فکر کن
حالا نیومده انقدر سخته برات
وقتی بیاد دردسرات بیشترم میشه
خستگیات حتی
اما وقتی توقعتو بیاری پایین از همه و خودت تصمیم بگیری بچتو خودت با تموم سختیاش خیلی خوب بزرگ کنی مطمئن باش از نتیجش خوشحالم میشی
کیف هم میکنی از لحظاتت
زرنگ باش
هم تو کارای خونه
هم بچه داریت
به روز باش
هم برا بچه‌هات هم خودت

غصه نخور عزیزم برای بچه خوب نیست

سلام اشکالنداره عزیزم به خودت و شوهرت و بچه هات فکر کن از هیچ کس هم توقعی نداشته باش تا ذهن خودت توی آرامش باشه مهم اینه که خدا هست و همیشه هواتونو داره 🙏🏻🌹💜❤️🧿💕😊توکل به خودش در پناه خودش

چقدر بد واقعا درک‌نمیکنن اشکالی نداره خونه راه برو‌ یا مسافت کم برو

دیگه چند روزه ماهمش به تو میگیم ولشون کن باز بلندشدی رفتی خودت دلت میخواست گریت بندازن بی ارزشت کنن دیگه

چرا خواهر و مادر آدم باید همچین حرفی بزنن🙄😐😐😐😐

یه کلاسکه تهیه کن خودت برو پیاده روی برا خودت یا با شوهرت وقتی هست

می دونم دلت شکسته خیلی ناراحت شدم ولی ولشون کن با شوهرت خوش باش خودت ببرش پارک برا تو هم خوبه پیاده روی

کالاسکه نداری

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی وآوینا مامان امیرعلی وآوینا ۱ سالگی
بیدارین👀
یه چیزی بگم بهتون ولی میترسم بیاین بگین تو خیلی حساسی و مقصر تویی و... ولی میگم چون فکرم درگیرشه🥺

امروز از صبح خونه مامانم بودم رفتم آزمایشگاه و اومدم دیگه موندگار شدم
داداشم و زنشم اونجا بودن
بعد همه میدونن من خوشم نمیاد شوخی فیزیکی با امیرعلی بشه (۱۶ ماهشه)
اینم می‌دونه هاااا ولی واقعا درک نمیکنم چرا میخواد مدام سر هرچیزی که ب پسرم مربوطه با من لج کنه ... بحساب خودش شوخی می‌کنه
امیرعلی رفت تو اتاق اینم رفت بیارتش همینجور اوردش تو حال نزدیک ما
بعد گفت بدو بدو پدرسوخته و... سه تا با بغل کف پاش زد پشت باسن امیرعلی که قشنگ اون سه بارو بچم هی رفت جلو بشدت و برگشت
خب ناراحت شدم برگشتم گفتم چیکار می‌کنی نمیگی لگنش طوری بشه
گفت نه هیچی نمیشه و خندید ،منم خیلی راحت اخمامو کشیدم تو هم و گفتم واقعا سر امیرعلی شوخی ندارم ،دوست ندارم اینجوری کنی بعدم اخمامو کشیدم تو هم و هیچی نگفتم بچمم بغلم نگه داشتم
بعد این بهش برخورد رفت تو حیاط و دیدم داره با بابام حرف میزنه
بابامم اومد داخل هی ب من می‌گفت اخلاقتو خوب کن منم فهمیدم منظورش چیه ... از عصری هم محل امیرعلی نمی‌داد بچه هی می‌رفت جاش نگاشم نمی‌کرد منم البته از خدامه چون تو همه کارای تربیت و نمی‌دونم بازی بچه دخالت الکی می‌کنه ،شعارشم اینه که بچه نباید لوس باشه باید کتک بخوره آب بندی بشه منم نمیزارم و برخورد میکنم باهاش ...
حالا بد کاری کردم یعنی ؟ فکرم درگیر شده نمی‌دونم شایدم من تند رفتم یکم
مامان اسرا مامان اسرا ۳ ماهگی
سلام بچه ها تجربه زایمانمو میگم هم یادگار بمونه هم برا شما بدرد بخوره
من چهل هفته شده بودم و زایمان دومم بود هر کار میکردم دردام شروع نمیشدن تا یه روز به فکر زایمان اولم رفتم که تو زایمان اولم زعفران خورده بودم که دردام شروع شدن و رابطه داشتم ولی این سری اصن علاقه نداشتم به رابطه و بی میل بودم تا مجبور شدم یکبار رابطه برقرار کردم یک روز بعدش
رفتم پیاده روی نیم ساعت بعد که برگشتم یه دوش آب گرم گرفتم بعدشم یه فلاکس چایی زعفران خوردم و کمرو دلمو با روغن زیتون ماساژ دادن ساعت 7 بعدش ساعت 11 شب دردام شروع شدن و من باور نداشتم که بچه ام بدنیا میاد صبر کردم تا صبح شد صبح به مامانم زنگ زدم گفتم بیاد خونه من تا من می‌خوام برم بیرون بهش نگفتم که درد دارم بلاخره مامانم اومد تو خونه با مادرشوهرمو و دخترم تو خونه بودن منم گفتم می‌خوام برم بیرون و بهشون نگفتم که درد دارم اومدم شوهرمو زنگ زدم رفتم پیش دکترم
دکتر همین که سنو کرد گفت وقت زایمان نیست برو خونه ۲ هفته دیگه بیا منم گفتم من درد زایمان رو دارم گفتن برو معاینه دامن انجام بده همین که معاینه دامن و دکتر خودم انجام داد گفت رحمت 8 سانته کلن بازه چجوری تحمل کردی درداتو گفتم شیر خوردمو زعفران که دردام کاهش پیدا کنن
گفتن همراه زنونه داری گفتم نه تنها اومدم حتا ساک بیمارستان و نیاوردم با شوهرم تنها اومدم گفت زنگ بزن که برم بیارن ساکتو و برو این دارو هارو بیار که بستری بشی منم با خیلی استرس به مادر شوهرم زنگ زدم گفتم که با مامانم بیان بیمارستان که بچه بدنیا میاد و اونا اومدن منم رفتم داروهامو گرفتم شوهرمو رفت برام چند تا آبمیوه و کباب گوشت آورد
مامان مادرقندعسل مامان مادرقندعسل ۱ سالگی
رفتم سریع ب شوهرم گفتم خون ازم اومده و درد زایمانه شوهرمم گفت خودتو حاظر کن بریم چون بچه کوچیک داشتم و بدون خودم هیچی نمیخوره و نمیخوابه گفتم دردام و خونه تحمل میکنم شد ۴ زنگ زدم مادرم و پدرم اومدن دنبالم منو بردن زایشگاه دردام دیگ خیلی زیاد شدن
بیمارستان پنج دقیقه با خونه مون فاصله داره تو بیمارستان دو بار نشستم زمین داد میزدم و گریه میکردم از شدت درد رفتم تو زایشگاه دم در همش گریه‌میکردم خیلی همراه اونجا بودن گریه میکردم دلشون برام میسوخت رفتم تو گفتم درد دارم گفتن سریع برو رو تخت معاینت کنیم رفتم همش گفتم چند سانتم میگفتن مگ متخصصی همش میگفتم توروخدا زیادم مونده همش میگفتن حرف نزن خانم تو خونه دستشویی داشتم خدا رحم کرد دستشویی نرفتم هی رفتم زایشگاه سریع شرمنده دستشویی کردم رو میز گفتن فول شدی رفتم اتاق زایمان با چند تا زور بدنیا اومد سریع بچم دستشویی کرد خدا رحم کرد ک بدنیا اومد
اینو بگم ک بخیه هام خیلی اذیتم کردن اصلا بی حسی نشدم
بمونه به یادگار
به وقت ۳۷ هفته و ۴ روز


۴۰۴/۱/۱۶
مامان میثاق وزینب مامان میثاق وزینب ۱ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
وقتی معاینم کرد گفت کیسه اب نیست خشکی هنوز دو سانتی خیلی بی حال میشم وقتی میگه هنوز دوسانت بعد دوباره برگردم خونه مامانم هم پیشم شوهرم شبکار بود بش گفتم بمون پیشم شاید شب دردام بیشتر بشه خودش هم چون هی میریم ومیایم نتیجه نبود گفت شاید امشب هم نباشه علکی مرخصی بگیرم ومن دیدم دردام خوب شد گفتم بره بعد شام خوردم مامانم یه دو زد ولی این بار خیلی فشار ادرار گرفتم هر چند دقیقه میرم وخیلی خسته بودم همشون بمن میگن راه برو تا دردت بگیره منم از خستگی طاقت نداشتم بعد یکم خوابیدم ساعت ۱۱شب بیدار شدم یکم حالم خوب شد گفتم چون یکم خوب شدم بزار پیاده روی کنم تو خونه پیاده روی کردم تا ساعت ۱ولی یسره نبود دقیقه میام هی میرم دسشویی اصلا فشار داشتم بزور راه میرم ودردام تقریبا منظم شد خواهر شوهرم امد چای بخوره گفت بیا پیشم بخور نشستیم بخوریم وبه فکر امام حسین افتادیم دوتامون حرف میزنیم وگریه میکنیم حتی چای نخور فقط سه تا خرما واین جنله گفتم یا رافع الکرب عن وجه اخیه الحسین ارفع کربتی تواین لحظه دردام خیلی شدید دیگه قابل تحمل نبود به پدر شوهرم گفتیم که منو ببره چون شوهرم نبود شوهرم قبل از اینکه بره به من گفت شاید ساعت ۲زایمان کنی من هم ساعت ۲دیدم رفتم بیمارستان وقتی ورسیدم معاینم کرد گفت ۲سانت اینقد حالم خراب شد چون با این درد وهنوز ۲سانتم ولی بمن گفت نرو برو پیاده روی کن ساعت ۴یا۵بیا منم رفتم نماز خونه ودر دسشویی پیش نمازخونه بود منم یکم پیاده میکنم ومیرم دسشویی تا ساعت ۴رسید من خیلی سخته شدم وخوابم میاد وسردم گرفت به مادرم گفتم که بزار یکم استراحت کنم ورو پاهات بخوابم مادرم پتو روم گذاشت ومن از خستگی بکم خوابم برد ویکدفعه درد شدید گرفت دیگه نتونستم
مامان mami👣❤️ مامان mami👣❤️ ۶ ماهگی
خب تجربه زایمان طبیعی#پارت یک
من از ۳۵ هفته شروع کردم پیاده روی کردن و حموم آب داغ حرکات اسکات و اینم بگم تو کل بارداریم خیلی فعال بودم خیلیییی ها😅 خلاصه هر روز یه ساعت پیاده روی میکردن بعدش حموم میکردم و حرکات اسکات میزدم تا رسیدم به ۳۹ هفته ۳ روز بی صبرانه منتظر دخملم بودم وقتی ۳۹ هفتم بود رفتم زایشگاه ک معاینه شم گفتن یک سانتم برشتم خونه شروع کردم به پیاده روی یو ورزش هر کاری بگی کردم ولی بازم دردام شروع نشد 🤕۳۹ هفته ۲ روزم شد شب وقتی دراز کشیده بودم کمرم درد گرفت مث درد پریودی ولی جدی نگرفتم گفتم حتما باز درد کاذبه... صبح وقتی بیدار شدم باز همون درد بود ولی شدید تر و همراه با درد شکمی زنگ زدم مامانم گفتم مامان من درد دارم واسش توضیح دادم دردام چطوری گفت درد زایمانه !.تا این حرف مامانمو شنیدم از خوشحالی همین جوری تو خونه پیاده روی میکردم اونم تند تند به شوهرمم گقتم برو برام زعفران بخر امشب میرم زایشگاه اونم بنده خدا رفت خرید 😅خوردم خلاصه همسرم رفت دنبال مادرم ک بریم زایشگاه خلاصه رفتیم زایشگاه گفتن چیشده گفتم یکم درد دارم گفت چند هفتته گفتپ ۳۹ هفته ۳ روز گفت سنو انتیتو بده دادم گفت ن تو ۳۸ هفته ۶ روزی🤐منو میگی دوست داشتم جیغ بزنم گفت حالا برو دراز بکش ببینم چند سانتی رفتم دراز کشید گفتم خوبه دو سانتی 😍منو میگی شاد شاد بودم ... گفت برو یه ساعت پیاده روی کن تو بیمارستان و بیا باز معاینت کنم رفتم بیرون یه ساعت پیاده روی کردم برگشتم گفت ۳ سانت شدی برو ۱۲ بیا (۱۲شب چون من از ساعت ۹ اونجا بودم)خلاصه منم گرفتم‌پیاده روی کردم تا ۱۲ دیگ جونی برام نمونده بود رفتم داخل گفتم‌تورو خدا دیگ منو بیرون نفرست