۹ پاسخ

اینههه

تصویر

من اصلا بلد نیستم کاردستی درست کنم ک یاد بدم ب بچه😮‍💨😮‍💨😮‍💨

خداحفظش کنه عزیزم ماشالا بهش

ماشاالله بهش

به به چه عالی آفرین بهش

افرین پسر زرنگ خیلی خوبه علاقه داره

قربون خودشو خلاقیتش برم من😍

آفرین پسرگل💖❤️❤️

ماشاالله بهش ...
بلا دور باشه ازت عزیزم ...
دقیقا آدم لذت میبره ..

سوال های مرتبط

مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
دوستان امروز یه اتفاقی افتاد که واقعاً دلم رو گرفت و نمی‌دونم درست‌ترین واکنش چی بوده.
دختر همسایه اومده بود خونه‌مون که با سورن بازی کنه. من هم استقبال کردم، چون درمانگر سورن همیشه می‌گه: «بازی با بچه‌های عادی می‌تونه براش مثل درمان باشه.»
اما حدود نیم ساعت بعد، وقتی سورن حاضر نمی‌شد از ترامپولین بیاد پایین و با اون بچه بازی کنه، دست سورن رو لگد کرد و بهش گفت:
«چرا مثل دیوونه‌ها حرف می‌زنی؟»
من همون لحظه بهش گفتم که ما می‌خوایم بریم بیرون و بهتره بره خونه‌شون.
ولی چیزی که بیشتر از رفتار اون بچه منو ناراحت کرد، واکنش خود سورن بود.
الان نشسته و برای اون بچه گریه می‌کنه و می‌گه: «نی‌نی جون گم شده...»
انگار اصلاً متوجه نشده که اون بچه بهش آسیب زده یا بهش توهین کرده. 🥺
حالا واقعاً موندم باید چیکار کنم؟
اگر جای من بودید، دیگه اجازه می‌دادید این بچه بیاد با سورن بازی کنه یا نه؟
و مهم‌تر از اون:
چطور می‌شه به بچه‌ای که هنوز قلدری و رفتار آزاردهنده رو تشخیص نمی‌ده، یاد داد که بفهمه «این رفتار با من درست نیست» و از خودش دفاع کنه؟
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
پارت دوم

تجربه خود من
رزا به شدت تو کلاس ها کم حرف بود
و نمیتونین از حقش دفاع کنه

یه روز تو کلاس ژیمناستیک، من شنیدم که مربی گفت همه این حرکت رو زدن؟ و رزا بلند گفت نه من نرفتم؛
( رزا کلا بچه خجالتی ای هست، ژنتیکیه من خودمم بچگی خجالتی بودم)
من بعد از. کلاس این رفتار رو بزرگ کردم و گفتم واقعا خیلی عالی بوده
به پدرش هم شب گفتم و اونم تشویقش کرد

از اون جلسه به بعد رزا انقد سر کلاس حرف میزنه که مغز مربی رو میخوره😅
همش نظر میده
و من واقعا خوشحالم که کمکش کردم

باید قبول کنیم که یک سری اخلاقیات ذاتی هستن مثلا دختر دوم من بسیار اجتماعی هست و قطعا نیازی نداره من اصلا کمکش کنم
ولی من چون خودم بچه خجالتی ای بودم و قبل رفتن ب مهمانی همش استرس داشتم الان رزا رو بهتر درک میکنم
اگه بچتون از جمع استرس میگیره حتما بهش کمک کنید چون با کمی کمک خوب میشه

رزا قبلا از مهمونی رفتن و مهمون اومدن خونمون بدش میومد!
ولی الان دیگه انقد که از آداب اجتماعی براش گفتم و با عروسک اش شبیه سازی کردیم مهمونی هارو و همچنین سعی کردم تو جمع بهش توجه کنم نه اینکه رهاش کنم
الان مدام با من چونه میزنه که چرا مهمون دعوت نمیکنی!!
مامان رادین مامان رادین ۶ سالگی
خانوما توروخدا بگید من چکار کنم.الان یک ماهه استراحت مطلقم ب خاطر هماتوم و خونریزی الان بدتر شدم.میخوام سونو بدم اگ بازم باشه سرکلاژ بشم.ماپرم اصلا عین خیالش نیست ک من اینجوریم .تو شهر غریبم 6ساعت فاصله دارم باهاش.بهش گفتم اگ سرکلاژ شدم بیا پیشم میگ خواهرشوهرت بیاد پیشت بعد بیا اینجا من مراقبتم.اخه من چجوری این همه راهو برم من ک هر هفته دارم میرم دکتر ؟
از این طرفم پسرم هر هفته میره گفتار درمانی.مادرم تو روستا تازه تو شهرشونم هیچ امکاناتی نیست.هیچکس نیست ی لقمه غذا درست کنه واسه شوهر و بچم.شوهرم تا از کار میاد میشوره جارو میکنه غذا درست میکنه اما نمیرسه ب هیچی.الان ک اصلا خسته شدم از تنهایی شوهرم شیفت شب انقد گریه کردم زنگ زده میگم توروخدا تو زنگ بزن حداقل مامانم ی هفته بیاد پیش این بچه باشه ی غذای درست حسابی درست کنه براش شوهرم میگ نمیاد .سر زایمان اولمم نمیومد پیشم.پس من چکارکنم مادرشوهرم چند ماهه فوت شده وگرنه انقد عذاب نمیکشیدم آخه دردمو ب کی بگم نمیتونم جلو اشکامو بگیرم.پسرمم منو دیده همش گریه میکنه
مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
آخرین باری که آهی از ته دل کشیدین، برای چی بوده؟ 🫂
💔 امروز توی گروه واتساپمون یه آه از ته دلم کشیدم...
توی یه گروه واتساپی هستم که بیشترمون از دوران بارداری با همیم.
از همون روزهایی که بچه‌هامون هنوز توی دلمون بودن، هر روز از حال هم باخبر بودیم؛ از لگدهای کوچولو گرفته تا زایمان و شیر و پوشک و تب و دندون و هزار جور دل‌نگرونی و خوشحالی.
حالا رسیدیم به روزهایی که همه‌شون دارن برای پیش‌ یکِ ِبچه‌هاشون خرید می‌کنن...
کیف و قمقمه و کفش و دفتر و لباس و این چیزها. 🎒
و من امروز فقط نگاه کردم و از ته دل گفتم:
کاش جوجوی من هم می‌تونست بره پیش‌دبستانی... ولی نمی‌تونه.
چند بار تا حالا بردمش مهد.
پول زیادی هم بابتش دادم. حتی دوره‌ی جذب رو هم خودم نشستم توی مهد، شاید کم‌کم بتونه از من جدا بشه و بمونه.
ولی نشد...
جدا نشد که نشد.
جیغ می‌زد و گریه می‌کرد؛ جوری که از شدت فشار، بدنش کبود می‌شد و آخرش خود کارکنان مهد می‌گفتن:
«ببرینش...»
جوجوی من اصلاً با این شلوغی‌ها و جمع‌ها کنار نمیاد.
اجتماعی شدن براش اون مسیر ساده و طبیعی‌ای نیست که برای خیلی از بچه‌هاست.
و منِ مادر، گاهی می‌مونم و یه آه... انگار یه تکه از آینده‌ای رو که برای بچه‌ام توی ذهنم ساخته بودی، باید آروم‌آروم پس بگیرم. 💔
با خودم فکر کردم:
این اولین آه جگرسوز من نیست
از این آه‌ها قراره بارها و بارها هم توی مسیر پرفراز و نشیب اتیسم داشته باشم.
شما هم این لحظه‌ها رو داشتین؟
چی بوده که یه گوشه‌ی دلتون رو سوزونده؟