#تجربه_زایمان_من
🔺قسمت سوم
روز و شبام یکی شده بود فقط ناله میکردم و درد می‌کشیدم
یه دکتر معروف بهم معرفی کردن که اورژانسی برم پیشش
اولش گفت ما اصلا بیمار اینجوری نمی‌بینیم
خلاصه با خواهش و اینکه دید باردارم و اینجوری بی جون اومدم تو مطب
گفت بشین شاید آخرین نفر فرستادمت داخل
خیلی درد می‌کشیدم ، هیچی نخورده بودم به همسرم گفتم یه آب میوه برام بگیره تا فشارم نیوفته
آب میوه رو که خوردم دیگه جون درد کشیدن نداشتم
نشسته بودم و دستای همسرمو فشار میدادم
دستشویی رفتن بدون درد شده بود برام آرزو 🥲
باورتون میشه!
همسرم باید منو میبرد و دستامو می‌گرفت
بیمارهای مطب تا شرایط منو دیدن گفتن من زودتر برم داخل
.
این دکتر سونو کرد گفت کلیه ها ورم کرده و ممکنه عفونت کرده باشه
این درد هم نشونه سنگ هست ولی هیچ سنگی دیده نمیشه نه تو کلیه نه تو حالب
گفت خود عمل عوارض داره و اگه بتونی دردو تحمل کنی
گفتم من الان چهار پنج روزه فقط میتونم آب میخورم ، دستشوییم خیلی سخت شده
(الان دیگه هم گوارشم کار نمی‌کرد و هم ادرارم شده بود یه ذره یه ذره
اونم با درد و هر ده دقیقه ای یه بار میرفتم سرویس بهداشتی )
دکتر گفت چهار پنج روزه ؟؟؟؟!!!!!!! 🥴
اونم سریع منو ارجاع داد به جراح
رفتم پیش جراح گفت من نمیتونم نظری بدم باید بری سونو دقیق تر
رفتم اونجا یه بار با مثانه پر گرفتن یه بار خالی
تو مطب به همسرم میگفتن این خانوم درد زایمان داره میگیره چرا اومدین اینجا😖
همسرم می‌گفت درد کلیه ست 🤧
....

۱ پاسخ

ای وای عزیزم😑😑چ سخت بوده خداروشکر گذشت
زود بقیشم بزار ببینیم چی بوده دقیقا کنجکاو شدیم😂

سوال های مرتبط

مامان دیارا 💕 مامان دیارا 💕 ۱۳ ماهگی
#تجربه_زایمان_من
🔺 قسمت دوم
به دکترم گفتم و اون هم گفت برم سونو اول بعد جوابشو بیارم پیش خودش
رفتم سونو همینجور که داشتم آب می‌خوردم تا نوبتم بشه
درد پیچید بهم انگار یه مار تو پهلوم باشه و بالا و پایین بشه
از ناله هام بیمار های مطب‌ گفت من زودتر برم برای سونو
دکتر سونوگرافی هم گفت بچه سالمه و کلیه هم چیزی مشاهده نمیشه
.
با همون حالم رفتم پیش دکتر خودم و جوابو نشونش دادم و منو ارجاع داد به متخصص کلیه که اورژانسی ویزیتم کنه
رفتم اونجا دکتر کلیه گفت این دردی که میگی سنگ هست ولی تو حالب گیر کرده و باید عمل شم و سریع نامه نوشت که همین الان برو بستری شو
من و همسرم خیلی نگران شدیم
دوباره برگشتم پیش دکتر زنان بهش گفتم
گفت نگران نباش عمل سختی نیست برو انجام بده الان تو مهم تر هستی
گفتم خانوم دکتر من الان ۹ ماهه هستم میترسم برای بچم
گفت اگه نری کلیه تو از دست میدی
با یه حالت ناامیدی و ترس و نگرانی برگشتیم خونه
ترسیدم گفتم بچم چیزیش بشه چی
بزار نظر یه دکتر دیگه هم بپرسیم
همین فاصله من بیشتر آب می‌خوردم که اون سنگ بیوفته
ولی امان از اینکه تا آب می‌خوردم درد می‌پیچید تو تنم
انگار یه چیزی حرکت میکرد تو پهلوم و نفسمو میخواست بگیره
.
چند روزی گذشت و من شبانه روز درد کشیدم
رفتم پیش دکتر زنان
گفتم بیاین منو عمل کنین بعد زایمان به کلیه ام بعداً میرسم
گفت نمیشه پرسه سزارین خودش دردناک هست بعد به مشکل می‌خوریم
....
مامان دیارا 💕 مامان دیارا 💕 ۱۳ ماهگی
#تجربه_زایمان_من
🔺 قسمت چهارم
خلاصه دکتر سونو هم همون نظر بقیه رو گفت اینکه ورم داره ، عفونت کرده ، سنگی دیده نمیشه ولی دردش درد سنگ هست ، بچه هم هیچ مشکلی نداره ، رشدش خوبه
ما دوباره نالان و خسته برگشتیم خونه
.
منم تمام خانوادم شهرستان بودن فقط تو این شهر همسرمو داشتم
که واقعا تمام قد کنارم بود
ولی می‌دیدم کم آورده ، نگرانه ، می‌ترسه و حسابی خسته ست
اونم تمام این مدت خواب به چشمش نرفته بود و پا به پای من این دکتر و اون دکتر بود
دلم میخواست تحملمو ببرم بالا اینقدر همسرم غصه نخوره
ولی نمیشد 😔هم بارداری بود هم کلیه اونقدر هم درد کشیده بودم که تحملی نمونده برام
.
فردا بعدازظهرش رفتیم پیش جراح و سونو هارو نشون دادیم
گفت تنها راه حلش اینه که عمل کنیم و راه کلیه به مجاری ادراری و باز کنیم و یه ریل بزاریم که اگه سنگی بود بیاد بیرون و اگه دستور از پزشک زنان بگیرین فردا کلینیک تخصصی عملش میکنم
.
همون شب با نهایت سرعت رفتیم مطب دکتر زنان گفت همین الان رفته
تو کوچه مطب ماشینشو پیدا کردیم و تو ماشین نامه برای من نوشت و گفت بهتر میشه نگران نباشین و الان زود هست برای سزارین و هرچی بچه بمونه کامل تر میشه
.
زنگ زدیم به جراح و گفتیم گفت صبح کلینیک جراحی باشین
.
و من آماده شدم برای جراحی 🥲💔 تا اونجا گفتم حتما یه ساعت بیشتر نیست
کاری نداره
هر کدوم پرسنل پرونده منو میخوندن میگفتن تو ۹ ماهگی چجوری میخوای عمل کنی خیلی خطرناکه
....
مامان دیارا 💕 مامان دیارا 💕 ۱۳ ماهگی
#تجربه_زایمان_من
🔺قسمت اول
وارد هفته ۳۴ که شدم مثل همه خانوم های باردار کمر درد داشتم و زیر شکمم درد می‌گرفت و حسابی هم سنگین شدم
که یهو شب با درد عجیبی از خواب پریدم
درد پهلو چپ
اولش حس کردم سرما خورده پهلوم با یه شال پشمی بستم و سعی کردم بخوابم
صبح شد و همینجوری که بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه ، بازم پهلوم گرفت
دردش بدنمو بی جون میکرد و نمیزاشت هیچ غذایی بخورم
افتاده بودم روی مبل و ناله میکردم 😭
همسرم زنگ زد به مادر شوهرم که رضوان داره درد می‌کشه
مارشوهرمم که اومد گفت‌ ممکنه درد زایمان باشه بریم دکتر
از اونجایی که بعدازظهر پنجشنبه بود نه دکتر خودم نه دکترای دیگه بودن و مجبور شدم برم بیمارستان تامین اجتماعی
اونجا هم آزمایش گرفتن ازم و nst گرفتن و گفتن نه درد زایمان نیست
و هیچ کاری نمی‌تونیم کنیم و فقط یه سرم ساده نوشتن
.
وسطای سرم بود که باز درد اومد برام میپیچیدم به خودم و با خواهش و گریه گفتم سرم رو دربیارن
دوباره رفتم پیش دکتر بخش گفتم تورو خدا یه مسکن بهم بدید
گفت ممنوعه تو بارداری 😭
گفت اگر دردت بیشتر شد برو بیمارستان فاطمیه
چون بچت نارس هست و می‌ره تو دستگاه ماهم دستگاه نداریم 💔
.
از اونجایی که تجربه خوبی از بیمارستان فاطمیه نداشتم
گفتم برم خونه نهایتا تا شنبه تحمل میکنم بعد میرم پیش دکتر خودم
و من ساعتی نتونستم بخوابم و غذا بخورم
و درد همه وجودمو گرفته بود
انگار اسیر شده بودم تو چیزی که نمی‌دونستم چیه و چطور درمونش کنم 🥲💔
..
همینجوری که می‌گذشت همسرم گفت من سنگ کلیه داشتم قبلاً این دردی که میکشی احتمالا از کلیه باشه
ترسیده بودم ، شنیده بودم خیلی دردناکه پروسه سنگ کلیه و از اونجایی که خواهرم و پدرمم این دردو کشیدن بیشتر مطمن شدم
....
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان آوین مامان آوین ۱۱ ماهگی
تجربه من از زایمان
من قبل اینکه زایمان کنم خیلی دوس داشتم طبیعی زایمان کنم سونو ۳۲ هفته رفتم گفت بچه سفالیکه دیگه سونو نرفتم مامای خصوصی گرفتم بهم ورزش داد و گفت پیاده روی کنم و اینکه دیگه لازم نیست برم پیش دکتر خودش منو معاینه کرد یه بار گفت لگنت خوبه بار دوم گفت بد نیس که کاش میرفتم دکتر هم معاینه می‌کرد سونو هم کاش ۳۷ هفته میرفتم من ورزش ها رو بعضی روزا انجام می‌دادم دیگه وقتی همه کارام رو انجام دادم روز بعد با ورزش و پله نوردی کیسه آبم باز شد رفتم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن ۱ سانت بازه که مامای خودم آخرین بار گفته بود ۳ سانت بازه زنگ زدم بهش گفتم اونم با پرستارا صحبت کرد قرار شد ۴سانت که باز شد بیاد خلاصه منو بردن لیبر یه ماما اومد منو معاینه کرد هنوز درد نداشتم گفت اگه تا ساعت۱۲ دردات شروع نشن آمپول فشار میزنن دیگه ورزش بهم داد انجام دادم ساعت ۱۰ یا ۱۱ بود آمپول فشار زدن ساعت ۱۲ بود معاینه کردن ۴ سانت باز شده بودم زنگ زدن ماما اومد منم چون آمپول فشار زده بودن دردام شروع شده بود خیلی شدید بودن جوری که نم میتونستم بشینم نه ورزش کنم خلاصه ماما اومد معاینه کرد که من تازه اونجا فهمیدم معاینه چیه😑با هر سختی بود معاینه شدم چند بار ورزش هم خیلی سخت بود انجام دادنش که اونجا پشیمون شدم از انتخاب طبیعی کاش رفته بودم سزارین خیلی بهم گفته بودن نرو طبیعی پشیمون میشی گوش نکردم خلاصه بعد کلی درد کشیدن و معاینه شدن فول شدم که آخر معاینه کردن من چون بچه بجای سرش صورتش تو کانال بود دکتر کشیک اومد منو اورژانسی سزارین کرد اینطور من هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین شدم ولی اگه برمیگشتم عقب اصلا زیر بار زایمان طبیعی نمی‌رفتم خیلی سخته
مامان دیارا 💕 مامان دیارا 💕 ۱۳ ماهگی
#تجربه_زایمان_من
🔺قسمت هشتم
رفتم پیش دکتر دیگه گفت آره سن بارداریت کم هست
و اگر یه درصد هم احتمال داشته باشه بچت بره تو دستگاه خیلی اذیت خواهی شد و برای بچه هم مشکل سازه
گفت تنها راهش اینه من آب دور جنین و الان بکشم بیرون و بدیم آزمایشگاه اگه تایید کنه جنین سالم هست منم نامه میدم به بیمارستان
.
جواب آزمایش اومد و گفت بچه کامل رسیده
گفت میتونی نامه رو ببری بیمارستان
.
ساعت شده بود ۷ ونیم شب خیلی داغون بودیم
به همسرم گفتم سر راه بریم بیمارستان همین الان کارای پذیرش بکن که فردا اومدیم دیگه معطلمون نکنن منو سریع بستری کنن
.
رفتیم تو بیمارستان پذیرش گفت باید تاییدیه بگیرین از دکتری که می‌خوان جراحی انجام بدن
دکتر خودش هم الان تو اتاق عمله برید دمه در یه تاییدیه بگیرین
.
همسرم من با ویلچر برد که امضا بگیریم از دکتر
.
دکتر تا منو دید گفت خداروشکر جواب آزمایشات خوبه
بیا داخل تا همین الان عملت کنم
من اینجوری بودم که😐 الااااااااان
من نه کیف آوردم نه کارای پذیرش کردیم
.
گفت دیگه نباید صبر کرد
ساعت ۸ من رفتم داخل که سوند و اینام وصل کنن
.
۹ ونیم اینا نوبت زایمان شد و منو جراحی کردن
.
و نگم از وقتی که بچمو همونجا گذاشتن بغلم😭خیلی گریه کردم
تا بچم اومد تو بغلم آروم شدیم هردومون 😭❤️
.
.
خلاصه منو وارد بخش کردن و شب اول خیلی اذیت شدم
بشدت تشنه شدم و بدنم درد میکرد
دلم میخواست تکون بخورم ولی نمیشد
.
فردا صبحش که باید راه میرفتم خیلی وحشتناک بود
ولی تونستم
تمام ترسم این بود که باید میرفتم دستشویی و میگفتم اگه کلیم بگیره باید چیکار کنم
خدارو شکر درد کلیم شدید نبود قابل تحمل بود
.
فقط میخواستم برگردم خونه
....
مامان هستی مامان هستی ۲ ماهگی
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۳ ماهگی
زایمان سزارین پارت 3️⃣
گفتم تروخدا یک کاری کن اسرار داشتم که همون روز منو بستری کنه گفت شیفت نیستم و نمیتونم گفتم نامه بده بهم برم ی جایی برام ی کاری کن نامه داد برای بردسکن گفت تا ساعت چهار اونجا باشی ماهم تند تند کارامون انجام دادیم و وسایل تند برداشتم رفتیم بردسکن رفتیم مطب دکتر بسته بود تا چهارونیم منتظر بودیم نیومد منم گفتم نکنه زایشگاه منتظر منه رفتم زایشگاه اونجا نامه رو نشون دادم به ماماهای اونجا نامه رو پرت کرد جلوم گفت این نامه بدرد ما نمیخوره گفتم از کاشمر نامه آوردم دکتر معرفی کرده قبول نکرد گفت دراز بکش ان اس تی بگیرم گفتم دراز نمی‌کشم من با دکتر کار دارم بی زحمت بگین بیاد گفت اتاق عمله ی دفعه دیدم آمد خیلی عصبانی نامه رو ازم گرفت و ی نگاه های بد و ...گفت من دارم میرم مطب بیا سریع مطب گفتم باشه رفتم مطب اورژانسی و اولین نفر رفتم داخل مطب و گفت خیلی بد کاری کردی گفتم چیکار گفت چرا آمدی زایشگاه گفتم من اول جای مطب شما بودم دیدم نیومدین آمدم زایشگاه گفت دیگه نمیتونم برات کاری کنم باید برگردی کاشمر انقد استرسم گرفت شدید گفتم تروخدا ی کاری کنین من الان درد دارم هیچی نگفت و خیلی هم عصبانی بود گفت دراز بکش روی تخت دراز کشیدم و همچنان داشت نوار قلب می‌گرفت یک ساعت و من ب خودم میپیچیدم از درد ادامه پارت بعد
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت هشتم
ساعت شد ده و نیم یه دکتر اومد با چند تا دانشجو گفت اگر موقع معاینشه معاینه کنم توضیح بدم برای دانشجو ها که گفتم اوکیه دردام زیادتر شده
موقعی بود که دیگه خوابیده بودم رو تخت چون از ورزش خسته شده بودم و یکم درد بیحالم کرده بود معاینه کرد گفت پنج و نیمه (فقط خودش معاینه کرد بعد به دانشجو ها توضیح داد و رفتن)

دردام شدید شده بود و داشتم بی تاب میشدم
یه جورایی یکم ناامید شدم از اینکه با این همه درد خیلی پیشرفت نکردم . باز به خودم گفتم تموم میشه نهایت تا یازده یازده و نیم زایمان میکنی زود تموم میشه تحمل کن تو که تجربه داری و خلاصه قوت قلب میدادم به خودم .
توی این حین برای حواس پرتی به دوستام و شوهرم پیام میدادم میگفتم اگر من دوباره گفتم بچه میخوام بیاید بزنید تو دهنم 😂 همشون هم میگفتن تو؟ تو سال بعد میای میگی هوس بچه کردم😂😂
اخبار رو چک میکردم
با خودم فکر میکردم اگر بیمارستان و بزنن من وسط اینهمه درد و با این لباس بیمارستان که همه جام پیداست چجوری بدوئم فرار کنم 🥲😂 خلاصه رد داده بودم رسما😂
یک ربع به یازده بود تقریبا به ماما گفتم من اپیدورال میخوام نمیتونم تحمل کنم دیگه . گفت الان دیگه ارزش نداره نزدیک زایمانی.

بعدش از ماما خواستم برم دستشویی آب گرم بگیرم رو کمرم چون واقعا حس میکردم دیگه با تنفس هم نمیتونم دردامو کنترل کنم
حتما برید دستشویی مثانه رو خالی کنید
شنیدم به روند زایمان کمک می‌کنه
من حتی حس میکردم مثانم که یکم پر میشه دردام هم بیشتر میشه انگار که به رحمم فشار میاره.
مامان دیارا 💕 مامان دیارا 💕 ۱۳ ماهگی
#تجربه_زایمان_من
🔺 قسمت هفتم
من شدم ۳۶ هفته و سه روز
گفتم برم پیش دکترم حتما سزارینم می‌کنه
.
شرایطمو که دید از این حجم دردی که می‌کشیدم وا رفت
به گفته دکترای دیگه گفت باید بری بیمارستان فاطمیه همدان یه شب بستری بشی و آزمایشات لازم برای عفونت خون برات انجام بدن
اگه عفونت وارد خونت شده باشه ممکنه به بچه هم رسیده باشه 😔
.
خیلی بهم ریخته بودم دیگه
همش درد می‌کشیدم و به گوشه ای خیره میشدم و اشک میریختم
.
دیگه نگم براتون که چقدر اذیتم کردن تو بیمارستان فاطمیه همدان
درد کلیه داشتم و میگفتم درد دارم و عمل کردم
میگفتن نه این درد زایمان هست 😐بدون هیچ آزمایشی
گفتن باید معاینه بشی
گفتم نه نمی‌خوام
از اون قسمت رفتم یه قسمت دیگه
دیدم راه فرار ندارم دکتر بخش همون آدمه 😭
مثل اینایی که می‌خوان انتقام بگیرن اومدن بالا سرم و معاینم کردن
با کلی توهین
.
هی میگفتن بچت مشکل داره
قلبش افت کرده
با وجودی که من میدونستم وقتی غذا نخورم بچم حرکاتش خیلی ضعیف میشه
و هم اینکه دستگاه های بخش اورژانس بدرد نمیخوره چون مشکل همه بود
به همه همینو میگفتن
ولی کسی به صدام گوش نمی‌داد
.
با معاینه دردای زایمانم بیشتر هم میشد
اونجا دیگه به خودم گفتم تسلیمم به همه درد ها دیگه فرقی نداره کجا باشم ، و دیگه تقلا کردن برای نجات پیدا کردن بی فایده ست
.
فردا ظهرش با رضایت خودم مرخص شدم
.
رفتم پیش دکتر زنانم گفت الهی شکر ولی سن بارداریت خیلی کمه و ممکنه بچه مشکل تنفسی یا قلبی داشته باشه برو معروفیت میکنم پیش یه دکتر دیگه ببین چی میگه اگه تایید کرد من فردا عملت میکنم
....
مامان جهان مامان جهان ۹ ماهگی
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۱
شده بودم ۳۹ هفته و ۶ روز و نه دردی داشتم و نه ترشحی هیچی به هیچی ، قرار بود روز دهم اسفند برم دکتر قبلش باید سونوگرافی میرفتم ، رفتم سونو گفت کوچولوت تنبل تشریف داره آب دورش هم کم شده باید بستری بشی با آمپول فشار زایمان کنی ،
رفتم طبقه بالا پیش دکترم اونم گفت برو کاراتو بکن تا عصر برو بیمارستان که بستری بشی، بهش گفتم فردا برم گفت نه چه کاریه برو تا عصر ، معاینه تحریکی کرد یه سانت بودم البته دهانه رحمم نرم بود ، رفتم خونه یه دوش گرفتم و وسایل رو برداشتم با همسرم و مامان بابام رفتیم بیمارستان ، گوشیم رو تحویل دادم و ان اس تی گرفتن و فشار ،فشارم بالا بود دهانه رحمم هم دو سانت بود ، لباسام رو عوض کردم و بستری شدم چون فشارم بالا بود آمپول فشار رو یه دفعه بهم تزریق نکردن و یکسری آزمایش انجام دادن چون گفتن احتمال داره سزارین بشی بخاطر فشارت ، دیگه آروم شدم و کم کم آمپول فشار رو به سرم تزریق کردن و کم کم شروع کرد به شروع درد ها، از ساعت ۴ عصر رفتم اما از ساعت هفت و نیم دردا هر نیم ساعت شروع شد ، شام آوردن و در حد دو قاشق حلیم خوردم و شروع حالت تهوع هام شد ، یکی از خدمه بیمارستان بود همش بهم میگفت این حال یعنی خیلی خوبه روندت اما وقتی معاینه شدم فقط سه سانت بودم ، حتی آب هم نمی‌تونستم بخورم ، یکی از ماماها بود خیلی معاینه اش خوب بود بهش گفتم اگر میشه شما منو فقط معاینه کن گفت باشه ، برای ماما همراه هم بهش گفتم گفت اگر بخوای خودم میتونم بشم که گفتم ازخدامه ، دردا کم کم شروع شده بود و من همش توی حالت خواب بودم بخاطر مورفین هایی که بهم تزریق میکردن ، فقط وقتی درد داشتم بهم یاد داد که روی تخت حالت درازکش پروانه بزنم که واقعاً جواب بود توی اوج دردام ،