۴ پاسخ

بسلامتی عزیزم بعدی گذاشتی بهم بگو بیام بخونم گلم

هانیه خانوم.اول که مبارکه بسلامتی و دل خوش‌ قدم نو رسیده مبارک‌🥰🥰.بعد اینکه کدوم بیمارستان شیراز زایمان کردید .

سلام عزیزم
نی نی‌شما زردی نداشت بدنیا اومدنی؟؟

دقیقااا من منتظربودم بزنه جیغ بکشم اما دیدم انگار ن انگار ک سوزنه روزد

سوال های مرتبط

مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۲ ماهگی
مامان 💙
بردین مامان 💙 بردین ۳ ماهگی
#پارت دوم( تجربه من از سزارین)💐
خلاصه که من هی درحال چک شدن بودم مدام و فشارمم کنترل نمیشد من هم که سابقه فشار نداشتم و احساس میکردم حرکات جنین مثل قبل نیست...
روز یکشنبه که دکترم توی بیمارستان ویزیتم کردن مجدد گفتن آب جنین اگر افت کرده باشه ختم بارداری میدم روز دوشنبه جزو نفرات اول برای سونوگرافی رفتم و دکتر سونوگرافی بعد از سونو گفتن چرا ختم بارداری نمیدن گفتم همه چیز بستگی به این سونو داره از دکتر پرسیدم که آب جنین چند شده دکتر گفتن ۵ حالا من هم هیچ آمادگی برای زایمان نداشتم اصلا آماده نبودم نه خودم و نه خانوادم خیلی تند تند و یهویی مامانم شروع کرد انجام دادن کارهای زایمانم
لباس تنم کردن و سوند رو وصل کردن
اما از سوند بگم ( درد جای گذاری سوند یه سوزش عمیق داره و درد کم و قابل تحمل که فقط چند دقیقه اول احساس میکنی اونم فقط به خاطر اینکه حس میکنی چیزی داخل واژنت گیر کرده اما روهم رفته کاملا قابل تحمل هستش و زمانی که بی حسی عمل رو براتون بزنن و بعدش که بی حسی میپره دیگه اصلا حسش نمیکنید)
بعد از وصل کردن سوند و سرم و تکمیل پروندم از بخش مامایی منو با پرستارم فرستادن اتاق عمل ورودی اتاق عمل علائم حیاتی و فشارم چک شد توضیحات راجب حال احوالاتم داده شد و صدای قلب جنین چک شد و تحویل اتاق عمل داده شدم اتاق عمل که پذیرفتن من توی اتاق انتظار نرفتم مستقیم رفتم اتاق جراحی....
بریم پارت بعد؟!
مامان نی نی مامان نی نی ۱ ماهگی
تجربه سزارین دوم بعد از 11 سال:
37هفته بودم که فشارم بالا رفت و دکترم قرار شد ی هفته با قرص کنترلش کنه و 38هفته نینی رو در بیاره🥺شب قبل عمل ساعتای 10 شام خوردم و ناشتا شدم صبح ساعت 4پاشدم دوش گرفتم و چیتان پیتان کردم ساعت 5راه افتادیم سمت بیمارستان 6.30رسیدیم و رفتیم پذیرش بعدش سمت زایشگاه ،دیگه من رفتم داخل و دیدم لباس دادن بهم و تمام لوازممو گرفتن و دادن همسرم حتی گوشیمو گرفتن حالا منم میگم مگه قراره الان ببرینم من هنوز خدافظی نکردم که گفتن نه قبل اتاق عمل همسرتون میبینی
دیگه تو زایشگاه 3نفر بودیم اومدن سوند بذارن گفتم من دکترم داخل اتاق عمل میذارن واسم، مامایی که اومده بود گفت چ خوش خیال بشین تا تو اتاق عمل بذارن بعد بی حسی
گفتم مگه بعد بی‌حسی نیس گفت نه منم استرس گرفتم شدید
دیگه ساعت 9بود منو صدا زدن و اومدن ببرنم ی شنل دادن و با ویلچر بردن 😂شوهرم دم در بود کلی دلداری داد که نترسی چیزی نیس و با دخترمون صحیح و سالم برمیگردی
رفتیم خلاصه اتاق عمل و دکترم اومد گفتم خانم دکتر سوندمو تو بی‌حسی بذارین گفت پس چرا گفتم تو اتاق عمل بذارن نترس بیحس شدی بعدش واست میذارن
(اصل ماجرا پارت بعدیه 😁)