۶ پاسخ

درکت میکنم منم الان درحال گریه و سرزنش خودمم

نمیتونی یکی دو روز بری خونه مامانت؟ ی ساعتم بتونی بخابی خودش کلیه

منم دقیقا روزی که مامانم میخواست بره گریه میکردم میگفتم میترسم نتونم
ولی شد
خدا توانشو بهمون داده عزیزم
این روزا هم میگذره و خاطراتش برامون میمونه
به این فکر کن که از این سن کوچولوت لذت ببری
گوگولی و بغلی🥺

و اما منی که از روز اول پسرم بستری شد و خودم تو بیمارستان موندم پیشش
حتی 10 روزگی رفتم همون بیمارستان بخیه هامو کشیدن
15 روز تمام سر پا بودم حتی 1 ساعت هم دراز نکشیدم

منم هنوز هیچی نشده خسته و سردرگمم
اصلا از پس کارای بچم برنمیام😔

واقعا عزیزم مادرشدن خیلی سخته
واسه همینه که بهشت زیر پای مادره😊❤️‍🩹

سوال های مرتبط

مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
درباره ماساژ رحمی هم بگم ک برای من یه بار تو ریکاوری انجام دادن ک چون بی حسیم داشت میرفت متوجه میشدم و‌ یه مقدار اذیت شدم یه بارم وقتی اوردنم بخش انجام دادن ک خیلییی درد داشت ولی دردش فقط همون لحظه بود
اولین راه رفتنم برای من وحشتناک بود اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم به زور چند قدم رفتم برگشتم ولی دیگه از سری بعد خودم‌ پاشدم راه رفتم و تقریبا هربار ک میرفتم دردم کمتر از قبل میشد
و یه چیز جالب اینکه من اصلا سردرد بعد سزارین نگرفتم با اون حال ک از تو همون ریکاوری هی سرمو تکون دادم و ۴ ساعت بعد عملم شروع کردم به مایعات خوردن و صحبت کردن و سر تکون دادن ولی اصلا سردرد نشدم ک از این بابت خیلی خوشحالم
و اینکه بعد عمل من واقعا خیلییی درد داشتم جوریکه گریه میکردم از درد ولی فقط تا دو روز اینجوری بودم و بعد ۳-۴ روز میتونستم کم کم پاشم کارامو کنم که اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونم سرپا شم
درکل اگه صدبارم برگردم عقب انتخابم سزارینه
با وجود همه دردا خیلی راضی بودم و اصلا پشیمون نیستم ،با وجود اون اتفاق و شوکی ک بهم وارد شد بازم اون روز خیلی روز قشنگی بود برام🥲✨
و از من به شما نصیحت از لحظه به لحظه‌اش لذت ببرید ک بعد دلتون خیلی تنگ میشه🥹💗


فرزندپروری/زایمان/سزارین/نوزاد/طبیعی/پوشک/شیرخشک
مامان آراد 🩵 مامان آراد 🩵 ۳ ماهگی
بهم گفته بودن تا ۶ عصر هیچی نخورم ولی با قاشق ابمیوه مامانم میداد خیلی کم میخوردم تا یکم جون بگیرم چون خیلی حالم بد بود بخاطر اینکه اسپرین خورده بودم و خیلی خون ازم رفته بود
استرس ماساژ شکمی ک همه میگفتنو داشتم ک نیومدن و ماساژم ندادن خداروشکر
دیگه شبم کم کم اومدم پایین از تختو راه رفتم
من چون پمپ درد داشتم نیاز ب شیاف پیدا نکردم و درد نداشتم بغیراز اون بالشت شیردهیه 😵‍💫
اونشب تا صبح بچم رو سینم خوابیدیم بهترین شب زندگیم بود 🥹❤️
فردا ظهرشم مرخص شدم
تو خونه هم موقع بلند شدن و نشستن درد داشتم ولی با شیاف قابل تحمل بود
ده روز اول همه کارا بچمو مامانم کرد خداخیرش بده من اصلا نمیتونستم حتی تو حموم اومد منو شست اگه نبود خودم هیچکاری نمیتونستم بکنم
خلاصه ک از سزارین احتیاریم راضی بودم و برگردم بازم انتخابم سزارینه
ولی کلی بخوام بگم اصلا کاری به دردش نداشته باشید چون هردوتا زایمان درد شدید داره فقط ببینید از نظر ذهنی کدومو میتونید بپزیرید اصلا ب دردش فکر نکنید
و کسی اگه بتونه از نظر ذهنی طبیعیو بپزیره بنظرم طبیعی چون بعدش کارا بچه رو میتونی خودت راحت انجام بدی بهتره
ولی من بازم انتخابم سزارینه چون نمیتونم با طبیعی کنار بیا
م
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۱ ماهگی
ادامه
بهم گفتن باید کورتاژ بشی چون جفتت مونده
و منی ک هنوز درد و اذیت و زایمان تو وجودم بود
و استرس ...اینقد حالم بد شد و گریه کردم گفتم نمیتونم
من توانایی یه باز شدن بخیه و.درد جدید و..ندارم
با امضا خودم مرخص شدم ترسیده بودم حس افسردگی بعد زایمان داشتم رفتم پیش دکتر خودم یزدانفر
با اون حال چ خرابم و گریه و..دید حالمو گفت یه راه داری دارو میدم ولی چون بزرگه باید پله بری طناب بری بپری چند روز فقط این کار ها رو‌کن اگه افتاد هیچ اگه ن بیا کورتاژ
منی ک درد داشتم و سوند بهم وصل بود و اومدم با اشک و درد بخیه پله میرفتم میپریدم
هر کی میدید می‌گفت دیگه خوب نمیشی بخیه هات خوب نمیشن تو باید استراحت کنی کمرت درد میگیره ..خلاصه من از ترس کورتاژ کاری کردم با فعالیت و دعا و نذر و نیاز دارو بعد یه هفته رفتم سونو ک گفت دفع شده
فقط خون زیادی مونده رحمت
خدا خیر بده یزدانفر و.
و بعد اون قضیه من موندم و بخیه های که هنوزم خوب نشدن
و کمر درد اون پله رفتنا و..
هنوز حس خوب ندارم
و مریضی شدم
بدنم ضعیف شدهدخیلی
مامان اسرا😍 مامان اسرا😍 ۱۴ ماهگی
مامانا خیلی دلم گرفته و حالم بده نمیدونم شماهم‌این نجربه رو وقتی بچه اولتون ب دنیا اومد داشتین من خیلی میترسم از این حالم🥺🥺🥺
اول اینو بگم ک زایمانم سزارین بود،و وقتی بهوش اومدم و‌اومدن شکمم قشار دادن بشدت درد داشتم تا رفتم پخش سراغ بچمو گرفتم بغلش کردم با تموم دردی ک داشتم شیرش دادم تو دلم ک بود خیلی باهاش حرف میزدم تعریف دردو دل و بشدت واکنش میداد ب حرفام نوازشام یعنی انقدر ذوقشو‌میکردم تو دلم بود ک نگو ،ب دنیا اومد تا چند روز اول با زخم سر سینم هرجوری بود بهش شیر میدادم نگرانش بودم …..باورم نمیشد زاییدم یا مادر شدم الان ۱۹روزه زایمان کردم بچم خداروشکر اروم ولی بشدت ولع داره مک میزنه نمیدونم شاید درست شیر نمیره تو دلش یعنی خیییلی انرژیمو میگیره
از اینکه بغلش کنم ببرم بشورمش خیلی میترسم
از اینکه حموم‌کنمش بشدت میترسم
از اینکه حتی وقتی دماغش گرفته با فین گیرش دماغشو‌تمیز کنم
طاقت گریشو‌اصلا ندارم
همینطوری فکرم درگیره ک‌من میتونم از پسش بر بیام تنهایی یا ن
الان مامانم کمک میکنه سریع میشورع میاره مای بیبی میکنه اروغشو میگیره
حس میکنم تنها نمیتونم وقتی دلش درد میگیره وقتی خستم و‌ب استراحت نیاز دارم😭😭😭
بیاید حرف بزنیم فکر و استرس باعث شده من اون حس مادرانه رو‌حس نکنم من انقگار فقط احساس مسئولیت میکنم 😩😭😭😭