پارت دهم
رفتم اتاق عمل،بی حسی از کمر بماند که حالم بد شد و ایناولی صدای پسرمو شنیدم ک گریه میکرد نگا ساعت کردم ۱۲:۳۰ظهر خیلی دلم میخواست معجزه میشد ولی اینکه پسرمو نیاوردن پیشم ینی مشکل داشته و سریع باید میرفته nicu
ب پرستار گفتم نشونم نمیدید گفتن نه نمیشه ولی گریه هاشو میشنیدم میگفتم پس هنوز زندس این ینی معجزه
بعدم که دیگه شکممو بستن و اوردنم ریکاوری و بعدم تو بخش
همه پیشم بودن خاله هام میگفتن پسرت مثل ماه میمونه خیلیی سفیده خیلی خوشکله گفتن باسرعت بردنش nicu
همسرمم رفته بود برای پذیرشش حسودیم شد همه بچمو دیده بودن جزخودم
باید صبوری میکردم راهی بود که انتخابش کردم زایمان بدی نداشتم ولی سزارین هیچ وقت انتخابم نیس خونریزی شدیدی داشتم که باید خون میزدم
و خب خداروشکر بخیر گذشت روز بعد مرخص شدم درخالی که بچم بغلم نبود همسرمو و مامانم اجازه ندادن ببینمش نمیدونم چرا تا ی هفته اجازم نمیدادن ببینمش خیلی بی تاب بودم اروم و یواشکی گریه میکردم نمیخواستم بقیع رو اذیت کنم
بعدها همسرم گفت دکتر هرروز میگفته بچه زنده نمیمونه نمیخواسم ببینیش روت اثر بزاره بعد ی هفته پسرمو دیدم
بمیرم براش کیدش کامل بیرون بود دورش پلاستیک مخصوص بود و زیر دستگاه تنفس مصنوعی اولین معجزه این بود پسرم سندروم داون نداشت
دومین معجزه این بود هیچ مشکلی قلبیم نداشت
پسری ک روز دوم تولدش دکتر به همسرم گفته بود امید نداشته باشین از عمل اومد بیرون بخاطر فتق دیافراگمش ی ریه نداشت ولی ریه ای که اندازه نخود بود خودشو بازسازی کرد و تبدیل به سه چهارم شد
دوماه nicuبستری بود
یک ماه کامل شایدم کمی بیشتر زیر تنفس مصنوعی بود
۶بار جراحی شد
پرستارا و دکترا دائم میگفتن این معجزس
پسرم موقع تولد ایست قلبی کرده بود حتی

۱۴ پاسخ

وای بنظرمن هر بارداری ینی ی معجزه واضح، که آدم عظمت خدارو میبینه 😭😭😭😭😭

الله اکبر الله اکبر

خدا انشاالله همه ی مریضا رو شفا بده و هیچ مادری رو با درد و بیماری بچش امتحان نکنه .

اخ اون روزی که ادم میخاد از بیمارستان بدون بچش بره خونه، انگار جسمت میره خونه روحت تو اون بیمارستان میمونه 😭😭😭

نابودمون کردی دختر😭😭

الان حالش خوبه!؟ عکسشو میزاری

ای خدا قربون بزرگیت بشم😭😭😭😭

😭😭😭😭😭وای خداروشکر هزار بار شکر دعا ها و ایمانت پسر گلت و زنده نگه داشت مامان قشنگ الهی همیشه خوش باشین

الهی عزیزم
😭😭😭😭

بگردم😭

خدا حتما به قلیت نگاه کرده و معجزشو سر راهتون قرار داده

تو بنده خوب خدایی که برات همچین معحزه ای شد....ثواب صبرتو گرفتی
کاش زندگی منم معجزه بشه قشنگ بشه

با هر تاپیکت کلی اشک ریختم😭

😢😢😢

سوال های مرتبط

مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
پارت یازدهم
ولی باهمه وجود باهمه ناامیدی های دکترا زنده مونده بود دکترا تعجب میکردن مگه میشه این بوه بااین شرایطش بمونه از این کمتراش نموندن
و من میدونستم معجزه هست و بس خدا جواب دعاهای همه رو داد من دائم ایه ای از قران رو میخوندم ک معنیش میشد از رحمت خدا ناامید نشید
دکتر پسرم ک ناامید حزف میزد میکفتم دکتر تاخدا نخواد برگی از درخت نمیفته
پسرم دوماه nicuبستری بود
سه هفته از صب میرفتم تا شب پیشش
یکی از چالشای زندگیش جداشدن از دستگاه بود میگفتن ممکنه دووم نیاره ولی پسرم با همون ریه از پسش براومد
همیشه پرستارا و دکترا متعجب بودن بعد دوماه پسرمو بردم خونه پسرم نتونست شیر منو بخوره شیرمو میدوشیدم از طریق لوله تو بینیش میدادن بهش چون بچه لی نبود مک بزنه شیرم خشک شد دوشیدن فایده نداشت پسرم شیرخشکی شد علارغم میل باطنیم ولی بالاخره بعد دوماه بغلم بود گل سرسبد همه شده بود همه میگفتن از روحیه تو بوده پسرت تلاش کرده مونده چه خوب بود که سختیا تموم شده بود ولی خوشیام انگار دوامش دوماه بود....
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
پارت سیزدهم
پارت اخره ولی هنوز قصه ادامه داره
پسرم مرخص شد دکترا گفتن سعی کردم جوری عملش کنیم ک باز تکرار نشه،۲۹شهریور وقت چکاپش بود
باز باید عکس میگرفت ببینن همه چی سرجاشه یانه
و خب متاسفانه پسرم باز رودش اومده بالا نکته مثبت ماجرا اینه هنوز حاد نشده ولی باید عمل شه چون تاالان ۸تا عمل سنگین داشته جراحی خطرناکه دکتر گفته حدااقل باید تا ۶ماه صبر کرد تا هم از جراحیاش بگذره هم بزرگتربشه
من دلم میخواد این سریم معجزه ای بشه و کلا عمل نخواد حقیقتا دیگه نمیکشم بفرسمش اتاق عمل تمام تنش زخمه هرگریه ای که میکنه تنم میلرزه نکنه رودش بیاد بالا
کاش خدا معجزه کنه دوباره
خیلی طولانی شد ببخشید از همتون وقتتونو گرفتم حلال کنین احساس میکنم حالا سبک تر شدم ی بارسنگینی رو‌دلم بود الان کمتر شد
من معجزه ای دیدم ازخدا و اهل بیتش که همیشه و همه جا میگم خداروشکر علی من یکم ریزه میزه هست بخاطر جراحیاش ولی کاملا نرماله هوششم خیلی خوبه به لطف خدا و کلا اگر کسی ببینه و شرایطشو ندونه فک نمیکنه این بچه چقدر سختی کشیده
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
پارت نهم
منی که برای زایمان طبیعی برنامه ریخته بودم تو ی بیمارستان خوب حالا مجبور بودم سزارین کنم چون بچه نمیتونست طبیعی بدنیا بیاد تو کانال زایمان گیرمیکرد وبرای هردوتامون خطرناک بود
مث چی از سزارین میترسیدم دیگع حوصله سیسمونی چیدن نداشتم چقدر برنامه داشتم اتاق پسرمو تزیین کنم ولی همش میگفتم بچم میمیره چرا تزیین کنم پسرکم اروم شده بود تکوناش مث قبل نبود البته بود انگار ولی من متوجه نمیشدم هرکی میشنید چخبره برام دعا میکرد
و من تماما میگفتم خداهست حواسشه نمیزاره دلم بشکنه،روزی که کمد و تخت پسرم اومد خیلی بی هیجان چیزاشو چیدیم گاها میرفتم تو اتاقش براش توضیح میدادم چیزاش چ شکلیه میخواستم اگر نموند بدونه دوستش داشتیم براش خرید کردیم میگفتم مامان تو دعا کن خدا ببخشتت ب من ساکشو بستم شاید معجزه شد و سالم موند و شد ۳۸هفته و ۳روز وقت زایمانم
از معجزلت عجیب اینکه اب ذور جنین زیاد بالانرفت درحد متوسط موند و این خیلی امید بخش بود
خیلی تحقیق کردم فهمیدم مشکل پسرم باجراحی حل میشه ی سری مشکلات قلبیشم همینطور ولی دعا میکردم سندروم داون نباشه دیگع اونو نمیدونسم چ کنم
تو سونوهای اخیرش ی عکس ازش داشتم ک دستش زیر لپش بود چو من عاشقش بودم
روز زایمانم خیلی استرس داشتم عمیشه دلم میخواس موقع زایمان دورم شلوغ باشه حالام همه عزیزام بودن ولی نه با خوشحالی مامانم و همسرم مثل ابر یهارگریه میکردندو من پرانرژی برای اینکه حالشون بدنشه خودمو قوی نشون میدادم و امید میدادم
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
دکتر اومده بود بااین که همیشه خوش اخلاق بود ولی اینبار عصبانی بود میگفت چراانقددیراچمدی بیمارستان ساعت یازده و نیم شب من دستیار ازکجا بیارم منم خیلی رلکس گفتم خب دکتر فردا عمل کنین گفت تافردا تشنج میکنی
اونموقع بود فهمیدم اوضاع جدیه خیلی سریع منو بردن اتاق عمل چند تا دکتر مرد و دکتر خودم و چند تا دستیار زن روی سرم بودم دکتر مرد خاست امپولو بزنه کمرم و یه پسر نوجوونی هم شونه هامو گرفته بود گفتم دکتر چقدر طول میکشه درد داره؟گفت نه درد نداره به محض اینکه امپولو زد فوری منو دراز کردم و دستامو بستن دروغ چرا ترسیده بودم هم از عمل هم میخاستم بچمو ببینم و نگران بودم سالم نباشه نمیدونستم دارن چیکار میکنن چند دقیقه نگذشت که صدای اب اومد فکر کنم کیسه ابم بود که پاره کردن و بعد یه تکون به شکمم دادن و صدای گریه بچمو شنیدم
یه حس و حال عجیبی بود که خدا انشاالله قسمت تموم چشم انتظارا کنه
بخاطر پرده ای که جلوم بود بچمو ندیدم به پسره جوونی مه بالای سرم بود گفتم بچمو دیدی گفت اره گفتم سالم بود مشکلی نداشت؟ گفت اره چرا مشکل داشته باشه الان میارنش
پرستاره اومد بچمو لای پارچه سبزی مال اتاق عمل پیچیده بود و اورد نشونم داد نگاش کردم
کسی که نه ماه منتظرش بودم و استرس کشیدم براش نمیدونستم چی بگم
پرستاره گفت مامان سردشه باید ببرمش و بردش
حدود یک ساعت و نیم اتاق عمل بودم حس حالت تهوع داشتم به دکترم گفتم اونم باهام غهر بود گفت بالا بیار گفتم چطوری اخه اکسیژن روی دهنم بود پسره اکسیژن و برداشت و سرمو به سمت راست گذاشت و گفت بالا بیار گلاب بروتون هرچی خورده بودم بالااوردم بعدش حس لرز شدیدداشتم تمام بدنم میلرزید و میگفتم سردمه عمل که تموم شد پرده و برداشتن و همه رفتن اون پسره منو برد اتاق ریکاوری
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱ سالگی
قابل توجه کسایی که میگن تو برای راحتی ات سزارین شدی که درد نکشی و برا همین نمیتونی حس یه مادر طبیعی رو داشته باشی

من جدای از مشکلات بارداری ام به خاطر زیاد بود آب دور جنین ۳۶هفته ختم بارداری دادن برام چند هفته آخر گاهی چهار بار در روز آزمایش خون و سه بار سونو گرافی می‌فرستادن چون بچه نترس بود شرایطش نامناسب بود. و. نمیتونستن آمپول ریه بزنن چون دیابت داشتم چندباری هم بستری شدن ولی باز که مرخص میشدم همون بود آب دور جنین در حالت عادی ۱۵سانتی متره ولی برای بچه من شده بود۴۰ شکمم خیلی بزرگ شده بود انقباض داشتم دردهای زیاد و..خلاصه که روز زایمان رسید روز قبل آزمایش خون و تشکیل پرونده انجام داده بودیم روز چهارشنبه ای بود ساعت۶٫۵صبح بیمارستان بودم رگ گیری و وصل سرم و ان اس تی و منتظر دکتر از قضا دکتر تا ساعت۱۱٫۵نیومد و من اینقدر ضعف کرده بودم ... بالاخره رفتیم اتاق عمل و سوند گذاشتن بماند که اینقدر بد سوند گذاشت که مثانه ام زخم شد و تا مدت ها دچار مشکل بودم کلا در بارداری فشارم پایین بود گرسنگی زیاد فشارم رو پایین تر آورده بود و بی حسی که زدن بدتر شد از لحظه ای که دراز کشیدم تهوع و تنگی نفس وحشتناکی داشتم که صدام در نمیومد فقط گریه میکردم هنوز موقع زایمان نبود بچه بالا بود آب دورش هم خیلی زیاد بود و بیرون آوردن بچه خیلی سخت شده بود اینقدر که با آرنج روی سینه و شکمم فشار آورد تا چند روز درد داشتم بچه رو هم که آوردن کنارم اینقدر که از تنگی نفس و حالت تهوع اذیت بودم چیزی متوجه نشدم بعد از عمل به خاطر زخم مثانه ام تو ادرارم خون بود...
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
پارت ششم:
به همسرم زنگ زدم گفتم کجایی گفت روبروتم نمیبینیم ولی من اینقدر حالم خراب بود هیشکیو نمیدیدم سرمو میچرخوندم ولی هیشکی ب چشمم نمیومد همسرم اومد سمتم تا رسید نزدیکم پریدم بغلش و زار زدم من تو اون لحظه مردم از اون لحظه ب بعد من واقعا مریم دیگه شدم برای همسرم توضیح دادم گریه میکردمو توضیح میدادم خون میبارید از چشمام نه اشک پسرمو خودشو سفت کرده بود میفهمید من حالم خوب نیس میفهمید ی مشکلیه و منی که توان نداشتم اروم بشم تا بچم اذیت نشه باز رفتیم خونه مامانم اونجا مامانم میتونس ارومم کنه و باز بغل مامان و مامان بزرگم کمی که اروم شدم تصمیم گرفتیم برم پیش متخصص پریناتولوژیست ینی مادر و جنین هنوزم ته قلبم نمیخواسم چیزیو قبول کنم تا فرداش ک بابدبختی نوبت گرفتم کلی نذر و نیاز کردم دعایی نبود که نکنم نذری نبود که نکنم تو ذهنم نقشه میکشیدم چیزی نباشه پدر دکترا رو درارم خیلی حالم بدبود پسرمم خودشو سفت کرده بود باید بخاطر بچم اروم میشدم نمازخوندم غذا خوردم ب شکمم دست کشیدم یکم خودشو رها کرد تا فردا که برسه دکتر گفت ۱مطب باشین ولی کی نوبتتون بشه خدا عالمه
خلاصه مامانم اومد همرام و باخواهرکوچیک رفتیم مطب از ساعت ۱ظهر تا ۶بعد از هر مطب بودیم
اخ که چه ساعت های طاقت فرسایی دل تو دلمون نبود همش ذکر میگفتم استرس داشت منو میکشت پسرمم انگار میفهمید اروم بود تکوناش کم شده بود راه میرفتم ،میشنستم ولی زمان نمیگذشت اخر نوبت من شد رفتم داخل سونوهامو تحویل دادم منتظر بودم دکتر بگه همه خوبه تشخیص اشتباس ولی انگار اشتباه میکردم شاید نیم ساعت یا ۴۵دقیقه سونو میشدم دکتر بابغض واشکی که تو چشماش بود گفت متاسفم امفالوسل و فتق دیافراگم باهمه
بچه یا تو‌شکمت میمیره یا بعد از بدنیا اومدن
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
بسم الله الرحمن الرحیم
اینم داستان بارداری من و بدنیا اومدن پسرم تا این لحظه
میدونم ممکنه افکارم حتی راهم مخالف زیاد داشته باشه ولی تصمیم گرفتم بنویسم تاتجربه ای باشه برای بقیه
پارت اول:
خب وقتی بارداری شدم خیلی خوشحال شدم ی بارداری معمولی و طبیعی قبل بارداری هم چون با برنامه بود قشنگ چکاپ شدم یدوفولیک و ویتامین دی هم مصرف کردم و بعد چند ماه اقدام باردارشدم وسونوی تشکیل قلبم رفتم و همه چی اوکی بود تا گذشت و من شدم ۱۷هفته رفتم برای تعیین جنسیت بعد چک کردنم و گفتن اینکه بچه پسره ازم خواست بیرون برم و به همسرم گفت که بمونه خیلی استرس داشتم بعد ی چند دقیقه ای ک من دیگه داشتم کم میاوردم همسرم یکم دمغ اومد بیرون گفتم چیشده گفت هیچی بریم نامه سونو رو هم نمیداد دستم گفتم بگو خب چی شده کلی قسم جونمو دادم یکم مکث کرد و گفت دکتر گفته بچتون کبدش یا روده هاش بیرون از بدنشه منو میگی متعجب بودم تو عمرم همچین چیزی نشنیده بودم گفتم مگه میشه هزاربار گفتم بیا بریم ی سونوی خوب تو قبول نکردی این یارو سیبیلوعه چیش به دکترا میخورد ولی ته دلم خالی خالی بود حالم خیلی بد بود این رفتار انگار واکنش دفاعی ذهنم بود تو اسانسور نامه دکترو بازکردم وزن بچه بندناف همه چی نرمال بود فقط گوشه نامه دست نویس نوشته بود....
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
ولی دکتر می‌گفت با اینکه لگنت خیلی آماده و عالیه ولی چون وقت زایمانت نیست دیواره های کانال رحم نرم و آماده نیست. دونه به دونه مامانا جلو چشمم فول میشدن و میرفتن اتاق زایمان و من با حسرت به تک تک شون نگاه میکردم... شب خیلی سختی بود. هراز گاهی به همسرم اجازه میدادن بیاد پیشم. وقتی می‌رفت انگار دنیا آوار میشد تو سرم. نصف شب بود و حس تنهایی داشتم. تازه هم منو برده بودن یه اتاق یه تخته. تا صبح درد کشیدم، حالم خیلی بود، دم دمای صبح اومدن کیسه آبمو پاره کردن که زودتر زایمان کنم ولی حتی اون کار هم به پیشرفت من کمکی نکرد. میگفتن ۶ سانت هستم ولی همه با یه ناامیدی میگفتن ۶ سانت واقعی نیست!! عوارض سرم فشار خون خیلی حالمو بد کرده بود. بینیم به حدی کیپ شده بود و گرمم بود که به سختی نفس میکشیدم. درد دیوانه م کرده بود. دیگه تحمل سرمای تو دستم رو نداشتم. دم صبح بود که شیفت عوض شد و مامای جدید که اومد گفت دکتر اجازه داد موقت همه سرم ها رو دربیاریم. همه سرم ها رو درآورد، رو منی که به شدت داشتم میلرزیدم پتو انداخت و برقو خاموش کرد و گفت یکم بخواب. بهترین ساعتای اون روزا همون موقع بود چون تا ۱۰ صبح خوابیدم🥹 از ۱۰ صبح به بعد دوباره همون آش و همون کاسه. درد شدید، حالت تهوع، سردرد، سرگیجه، فشار گرفتن و nst گرفتن مداوم. دقیق هر نیم ساعت یه بار هم معاینه میشدم و هربار مرگو به چشمم میدیدم. هیچ کدوم از شرایطی که داشتم رو کسی اونجا نداشت و همه چی برام پیچیده شده بود. نه فشارم پایین میومد، نه بچه و رحم همکاری میکردن نه حتی یک ذره از حال بدم کم میشد!! میفهمیدم که باهم پچ‌ پچ میکنن و صحبت از سزارین میزدن. آخر سر هم دکتر اومد گفت اگر تا دو ساعت دیگه زایمان نکنم میبرنم سزارین
مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 ۱۰ ماهگی
آخ نگم از عمل لابیاپلاستی 🍑🤕
قرار شد بیام بگم چطوری بود . صبح انجام دادم و الان حدودا ۴ ساعت گذشته . صبح رفتیم بیمارستان مهرگان و پذیرش شدم و خب همه چی خوب بود . موقع تزریق بی حسی یکم دردم گرفت ولی خب گذشت . دکتر هی معذرت خواهی میکرد که الان تموم میشه و بهم روحیه میداد و صحبت میکرد که حواسم پرت شه . موقع برش زدن که درد نداشتم ولی نخ بخیه رو حس میکردم که هی میکشید عقب جلو و کوک میزد 🤣 بعدم برام پانسمان کرد و درد هیچی نداشتم و اومدیم خونه . تا رسیدیم برق رفت و من تنبلی کردم پانسمانم رو در نیاوردم تا برقا بیاد. اثر شیاف دیکلوفناک که صبح گذاشته بودم پرید و اینقدر درد داشتم که خدا میدونه . رفتم سرویس شیاف بزارم دیدم یکم خونریزی دارم فک کردم پریود شدم بعد دیدم نه از جای بخیه عام خون میاد. . دیگ نفهمیدم چی شد فقط خودمو انداختم بیرون دستشویی و مامانم‌و صدا زدم و غش کردم . بعد که بهوش اومدم فهمیدم دست مادرشوهرم نو دهنم بوده و حسابی گازش گرفته بودم 🤣بنده خدا اولین بار بود این حالت منو دیده بود فک کرده بود حالا فک من قفل میشه و زبونم میمونه بینش . البته من دختر خونه که بودم از ۷ سالگی موقع آزمایش خون و دندون پزشکی و دیدن خون خودم یا بقیه اینطوری میشذم ولی از ازذواجم به این ور این حالت دیگ بهم دست نداده بود برا همین خیلی ترسیده بود . اما مامانم یکم بهتر تونسته بود منو بهوش بیاره
بچمم انگار ترسیده بود و جیغ میکشید.
مامان گیسو مامان گیسو ۱ سالگی
مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگیم
من از اول بارداری همش میگفتم زایمان طبیعی دیگه خیلی هم شوق داشتم برا زایمان طبیعی اصلا نمیترسیدم روز روز شد رسیدم ۳۴ هفته ترس افتاد تو جونم از ی صبح تا عصر گربه میکردم میگفتم من زایمان طبیعی نمیخام میخام برم سزارین
دیگه شوهرم نا احت شد گربه میکنم آدرس ی دکتر پیدا کرد رفتم پیشش گفت کارم کردم و اوکی شد روز چهار شنبه رفتم‌پیش دکتر گفت جمعه بیا برا عمل
من شب پنج شنبه رفتم عروسی که جمعه صلح برم عمل دکتر پیام داد عملت افتاده برا جمعه باز جمعه شبم رفتم عروسی کلی رقص کردم و ۴ صبح اومدیم خونه ۶ صبح رفتیم بیمارستان و ۹ رفتم اتاق عمل بی حس شدم خیلی ار اتاق عمل می‌ترسیم ولی قشنگ ترین حس دنیا بود برای ی زندگی جدید دیگهخاهر بزرگترم همرام بود وقتی خاستم برم تک اتاق عمل شوه م و خاهرم گریه کردن منم گربه کردم
دیگه رفتم عمل شدم و تو اتاق عمل نی نیم آوردن پیشم
بعد دیگه شوهرم تو آسانسور نی نی رو دیده بود و ازش عکس گرفته بود برا همه فرستاده بود این بود داستان ما شما هم بگین
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۵)
خلاصه وقتی داشتن میبردنم اتاقم(من اتاق خصوصی گرفته بودم) یهو دیدم وای کلی آدم حمله ور شد سرم حالا این کلی شوهرم بود و مامانم و مادرشوهرم یهو شوهرم بغلم کرد از گریه کردن منم دلم پر هردومون یه دل سیر گریه کردیم و اشک بقیه رو درآوردیم🥺
حدود یک ساعت بعدش من دیگه اصلا بی حس نبود هیجام و یواش یواش دردام شروع شده بود ولی تحملشو داشتم
بدنمم خیلی یهویی افتاده بود رو لرزش بهم گفتن خانوما بعد از زایمان یهو بدنشون میفته رو لرزش
سر سینه هامم بدجور زخم شده بود شیر دادن به جانا مکافات بود نشستنم دردسر بود سر سینمم انقد میسوخت و درد داشت وقتی شیرش میدادم گریه میکردم
۲ روز بستریم بودم بعدش مرخص شدم و دردسرای بعد زایمانو داشتم🥲
خونه خودم بودم یه هفته مامانم و مادرشوهرم پیشم بودن بعدش دیگه همش خودم تنها بودم مادرشوهرم بهم سر میزد اما بیشتر تنها بودم تا ۳ ماه خیلی اذیت شدم بعدش یواش یواش افتادم رو روال😁
اینم از داستان من
برای خودم خیلی بد بود و تجربه سختی بود خیلی اذیت شدم افسردگی گرفتم خیلی خودمو سرزنش میکردم بخاطر زایمانم که ناتوان شدم یهو🥲
اما گذشت با همه خوبی و بدیاش و دخترکم الان ۱۰ ماهشه خیلی وروجکه🥹

از خدا میخوام همه اونایی که مامان شدن خدا بجه هاشونو حفظ کنه و سالم باشن و اونایی که هنوز نی‌نی ندارن خدا بهشون یه نی‌نی سالم و خوشکل بهشون بده🫠❤️
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
رفتیم تو اتاق و گذاشتمش رو تخت تو همین موقع مامان و بابامم اومدن توی اتاق چهارتخت بود که فقط یه تختش پر بود
یه دختر دوماهه که تشنج‌کرده بود و از شهرستان آورد بودنش شهر ما من نشستم روی صندلی و یه دل سیرگریه کردم شوهرم و پدرم‌ هی دلداریم میدادن ولی من میگفتم‌این بچه مشکل داره دیگه
اون خانمه هم تختی اومد پیشم و گفت گریه نکن من یه هفته س اینجام بچم‌تشنج کرده نگران نباش و دلداریم داد
به بچم‌نکاه میکردم مثل همیشه بود حالش خوب بود تقریبا
دکتر گفته بود باید نزدیک هشت ساعت شیرنخوره خلاصه بچم خابید شوهر و پدرمم رفتن ولی مادرم موند
خاله م زنگ‌زد پشت تلفن کلی گریه کردم گفتم گوشی و باتو قط کردم اینجوری شد و همه سعی داشتن ارومم کنن ولی نمیتونستن
نزدیکای غروب بچم‌بیدار شد گرسنش بود داشت هممونو میخورد به پرستار گفتم گفت یه ذره بهش شیر بدین
تااون موقع شیرخودمو میخورد و روزی یکی دوبار کمکی براش شیرخشک درست کردم و خورد
شب دباره شوهرم و پدرم‌اومدن و مادرم رفت دیگه
من موندم و بیمارستان....