۱۲ پاسخ

مغزهای کوچک زنگ زده 🫤

من و همسرم دیوونه وار عاشق دختر بودیم ک خدا قسمتمون کرد ولی هیچوقت کسی ک پسر داره یا جنسیت پسر رو زیر سوال نبردیم
درسته همه انسانا ی جنسیت رو بیشتر دوس دارن و طبیعیه این ولییییی دلیل نمیشه ب جنسیتی ک دوس نداریم برچسب بد بچسبونیم 🫥🫥

عزیزم حالا خانواده من دختری ان
بچه منم پسر شده😂

چون خودش ضربه خورده و کمبود عاطفی داشته فکر می کنه پسر خوبه چون ازجنس خودش بدش میاد و فکر میکنه همیشه که کاش پسر بودم

ما خانوادگی می میرم برا دختر من شوهرم این بچه آخری خواستیم دختر شه قسمتمون نشد ولی خدارو شکر میکنم

فقط تو کف خواهرشوهرتم چجوری از بچش گذشت و رفت🥲

و مایی ک دیوانه وار دختر می‌خواستیم و می‌خوایم🥹🔥

اصلا هیچ فرقی ندارن چه پسر چه دختر فقط سالم باشن

مادرشوهرا همیشه یه حرفی برای روی اعصاب رفتنت پیدا میکنند، مطمئن باش اگه بچت پسر بود اون موقع بود که پسر هیچ ارزشی نداشت. من خودم مادرشوهرم از قصد یجوری وانمود میکنه که پسرداشتن چیز خاصی نیست در حالی که میدونم اگه بچم دختر بود هزار مدل تو سرم میزد، البته که از نظر خود من پسر و دختر فرقی نداره منظورم کلا اینه میخوان رو اعصابت باشن

اتفاقاً شوهر من می‌گفت خدا کنه دختر باشه بچه اول دختر رزق و روزی بیشتری برای خانواده میاره 😁دیگه خدا خواست و پسر شد شکرررررر بابت هردو ناشکری خیلی بده چوب ناشکری رو آدم میخوره

وااا چ فرقی. داره

همین ک تنش سالم باشه ی دنیاس
دختر پسر نداره

سوال های مرتبط

مامان ائلوین و آوین مامان ائلوین و آوین ۱۰ ماهگی
من خیلی آدم درونگرایی هستم کلا از جروبحث و دادوفریاد دوری میکنم دوست ندارم با کسی مشاجره داشته باشم.عصر پسرم داشت تو پارک بازی می‌کرد خودمم دخترم تو بغلم داشتم نگاش میکردم یه پسر بچه بود از این کوچیکتر چندبار اومد الوین رو زد با ماسک رو صورتش الوین اولش هیچ کاری نکرد رفتم جلو گفتم آقا پسر نزنین همو بازی کنین بعد به الوین گفتم بهش بگو میرم به مامانت ميگما میزنی.خلاصه این بچه باز روی سرسره جلوی الوین رو گرفت زدش الدین دیگه حرصش دراومد اونم زدش رفتم جلوشون رو گرفتم به پسربچه گفتم چرا میزنی آخه دست الوین رو گرفتم گفتم بریم خونه از پارک دراومدن دیدم رفته به مامانش با گریه میگفت یه پسره منو زد مامانشم گفت کو نشون بده ببینم کی بود من برنگشتم دیگه سوار ماشین بودیم شیشه پایین بود شنیدم ولی نیومدم پایین از ماشین به الوین غر زدم که من بهت گفتم برو به مامانش بگو خواستم خودش یاد بگیره از حقش دفاع کنه اومدیم خونه و من الان عذاب وجدان گرفتم که چرا واینستادم جواب مامانرو بدم بچم الان فکر میکنه من ترسیدم اونم یاد میگیره که بترسه وقتی کاری کرد.کاره اشتباهی کردم؟
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان ما بر اساس واقعیت
(بچه ناخواسته)😞
قسمت۲
برای انداختن بچه تو شکمش شروع کرد به کار های که باعث بشه به خونریزی بیوفته اول از همه دلنوشته اما نتیجه نداشت بعد یک بسته چایی سیاه دم کرد خورد اما نه ک نه دیدید نمیشه رفتن دنبال کارای عملی .
مثلا به پسر کوچکش میگفت بیا بازی بشین روشکم مادری محکم بالا پایین بپر مثل اسب سواری ولی نتیجه نداشت
شروع کرد به خونه تکونی اول یخچال جابجا کرد بعد کپسول جابجا کرد از پله ها برد بالا برد پایین اما این بجه محکم تر محکم تر شد
روز ب روز داشت شکمش بزرگتر می‌شد رفت دکتر با کلی خواهش گریه یک آمپول گرفت زد منتظر موند یک هفته گذشت
بعد یک هفته به خونریزی اوفتاد خوشحال شد که اون بجه از بین رفته
اما بعد از خونریزی دوماهی پریود نشد و شکمش هم تغییری نکرده بود بالاخره رفت دکتر
حرفی که دکتر زد خودشم شوکه شد دکتر بهش گفت مبارکه بچت دختره و سالمم هست بیا قلبشو گوش کن 🥹
اونجا بود که فهمیدم خدادبهش دختر داده تو راه برگشت به خونه کلی گریه کرد که این کار ها چی بود انجام داده همونی ک داده خودش روزیشو میده‌......
نزدیک ۶ ماهش بود که دیگه شکمش کامل معلوم بود
و مشخص بد که بارداره کم کم همه متوجه شدن ولی شانس بدش چون تنها آدمی بود که تو فامیل پسر زائده بود همه باهاش چپ بودن از روی حسادت فکر میکردن اینم پسره الکی میگه دختر ک چشم نخوره
ولی قافل از اینکه این دختر روستای اینجور چیزا بلد نبود
با هر سختی بدبختی بود ۹ ماه گذشت نزدیک زایمانش بود ک فهمید شوهرش با یک نفر دوست شده و خرجشون میده درصورتی که یه نکن برای خونه می‌خرید منت می‌گذاشت خلاصه ماجرا.....
ادامش تایپیک بعد

پوشک شیر خشک بچه