۲۲ پاسخ

وای پناه بر خدا چه چیزایی آدم میبینه
شاید دلش میخواد یکی ممه هاشو بخوره 🤐🤐🤐😐

عقده داره دلش واسه جوونیاش که بچه میورد سینه میذاشت دهن بچه هاش تنگ شده میخواد عقده هاش خالی کنه وگرن قصدش لج کردن باتو نیس

خواهرم دلت و بزرگ بگیر سعی کن اصلا پسرت و تنها نفرست من دختر دارم به هیچ عنوان تا الان به مادرشوهرم اجازه ندادم بشورتش
چون بارها دیدم اونجایی نوه پسریشو می‌مالید وهی می‌گفت قندک بده ببینم
به خاطر همین اجازه نمیدم دست بچه ام بزنه


بعد من یک خواهر شوهر متاهل و برتدرشوهر ۱۷ساله دارم از روزی که عروس این خانواده شدم
هر وقت میریم خونه مادر شوهرم میده سینه هاشو اینا دوتا بخورن
حتی یک شب از دهنش پریدبه برادرشوهرم گفت
بس کن دیگه دیشب تا صبح تو دهنت بوده

بعضی آدمها متاسفانه راهی جز بی احترامی بهت نمیزارن!!!

واااای مادرشوهر منم این حرکتو روی تماااام نوه هاش زد 😐😐😐

دهنش سرویس

ابلفضضضضل😐😐😐😐😐😐 من بودم جاادر جا جررررررش میدادمممممممم

عزیزم به نظرم به شوهرت بگو همچین صحنه ای دیدی و بگو بره به مادرش بگه دیگه بچه رو حق نداره تنها ببره پایین
خودتم رک باش تا اومد گفت من بچه رو میبرم پایین بگو نه مرسی خودم میارمش اومد پوشک عوض کنه گفت تو بلد نیستی بگو میخوام یاد بگیرم یا گریه کرد بگو میخوام خودم ارومش کنم جلوشم هی به بچه بگو این کیه مامان بزرگه یا مادر جون هر چی میخوای صداش کنه

واییییییییییییی متنفرم از اینجور آدما تا جایی ک میتونی پسرت و نده

یعنی بعد این ماجرا هیچی بهش نگفتی و راحت از کنارش رد شدی؟ خونتون کنار همه؟ چرا نمیگی خوشم نمیاد و انجام نده؟ حتی شده با کنایه و طعنه

ووووی یا خداااااا😡😡😡😡من بودم قهوه ایش کرده بودم. یعنی چی؟ چ کار زشتی... اینجوری ارصا میشه یا میخواد بچه رو وابسته خودش کنه؟ چند سالشه؟

به شوهرت حتما این موضوع رو بگو

واااااااااای یاحسینننننننن
من اگه چنین صحنه ای رو ببینم به جنازه‌ی مادرشوهرمم رحم نمیکنم آبرو و شرفشو میبرم زنیکه رو

خاک بر سرش ،، مریضه ،، اصلا نزار بچت پیش ادمای مریض بمونه

متاسفانه این مورد رو زیاد شنیدم تو گهواره
نمیدونم چ علاقه ای دارن ب انجام اینکار
عزیزم من باوجود اینکه میدونم مادرم مثل جونش از دخترم نگهداری میکنه
ولی پیش مادرمم تنها بچمو نمیزارم
شما اجازه نده بدون خودت بچت جایی بره

واي چقدر رو مخ😑😑
حالشو بگير توروخدا

به نظر من اصلا تنها نزارش پیشش بمونه اتفاقابایدسخت بگیری این چیزاهمون موقع بچه رابرمیداشتی میومدی خونه خودت خیلی جدی باش برخورد کن

یا جلوی خواهر شوهر و بقیه بگو کارشو تا خجالت بکشه

اه 😂🫣🥲

این مورد دیگه واقعااااا ندیده بودم 😕😕اه حالم بهم خورد

عزیزم اصلا تنها نده ببره خودتم باهاش برو اون یه نوع مریضی هست

ست نگیر دختر

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۹ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان نی نی مامان نی نی ۸ ماهگی
سلام خانوما دیشب که همسرم از سر کار آمد با خودش موز آورده بود به من گفت برام شیر موز درست کن شیر نداشتیم گفت من بچه رو نگه میدارم تو برو از مغازه شیر بیار که من خسته ام گفتم باشه بچم ساکت بود گذاشتم پیشش و رفتم وقتی برگشتم دم در رسیده بودم که صدای گریه بچه رو شنیدم زود رفتم داخل که دیدم همسرم نشسته گوشی هم دستش داره تو فیسبوک میگرده وپچمم رو مبل گذاشته بچه آنقدر گریه کرده بود که چشاش قرمز شده بود خیس عرق شده بود صداش گرفته بود زود بچم رو برداشتم بهش میگم چرا بچه آنقدر گریه کرده میگه هر کاری کردم ساکت نشد منم گذاشتم برا خودش گریه کنه تا ساکت شهر مگه بچه خودش هم آروم میشه منم عصبانی شدم بچه رو گرفتم رفتم اتاق ارومش کردم خوابوندم بعدم بالشت وپتوی همسرم آوردم براش گفتم همینجا بخواب شام هم براش ندادم خودمم نخوردم رفتم اتاق پیش بچم درو هم بستم بخدا تا صبح خوابم نبرد هر لحظه اون صحنه گریه بچم یادم میومد جیگرم کباب میشد براش مگه پدر هم این همه سنگ دل بوده
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم